آیه مخلّفین و مسأله خلافت از دیدگاه متکلّمان و مفسّران اسلامی

نوع مقاله: مقاله علمی - پژوهشی

نویسنده

چکیده

برخی از مفسّران و متکلّمان اهل‏سنّت کوشیده‏اند برای وقایع پس از رحلت پیامبر اکرم9 مستندات قرآنی بیابند. از جمله مستندات ایشان، آیه شانزدهم سوره فتح است. از نظر ایشان، آیه مزبور در خصوص خلافت و حقّانیّت خلافت ابوبکر و دیگر خلفاء از جایگاه خاصی برخوردار است. از قرار معلوم اختلاف در تعیین مصداق دو تعبیرِ «قوم» و «داعی» در عبارت (سَتَدعُونَ) که در آیه شریفه وجود دارد، خاستگاه اختلاف مفسّران مکتب اهل‏بیت: و مکتب خلفاء در تفسیر آن بوده است. بر این اساس، روشن شدن مصادیق این دو تعبیر، بسیاری از اختلافات تفسیری پیرامون این آیه را حل خواهد کرد. مفسّران اهل‏سنّت معتقدند منظور از «قوم» در آیه شریفه، «بنوحنیفه» هستند، که از اقوام و یاوران مسیلمه کذّابند، و مقصود از «داعی» نیز ابوبکر است. از دیدگاه شیعه امّا، منظور از «قوم» قوم هوازن و ثقیف و مقصود از «داعی» نیز پیامبر اکرم9می‏باشد و این آیه به هیچ وجه ارتباطی با ابوبکر و موضوع خلافت ندارد. 

کلیدواژه‌ها


مقدّمه

یکی از آیاتی که برای اثبات خلافت ابوبکر و حتی عمر و عثمان مورد استناد اهل‏سنّت قرار گرفته است آیه 16 از سوره مبارکه فتح است. خداوند متعال خطاب به رسول گرامی اسلام9 می‏فرماید:

(قُلْ لِلْمُخَلَّفِینَ مِنَ الْأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا کَما تَوَلَّیْتُمْ مِنْ قَبْلُ یُعَذِّبْکُمْ عَذاباً أَلِیما)به برجاى‏ماندگان بادیه‏نشین بگو به زودى به سوى قومى سخت زورمند دعوت خواهید شد که با آنان بجنگید یا اسلام آورند. پس اگر فرمان برید خدا شما را پاداش نیک مى‏بخشد، و اگر همچنان که پیشتر پشت کردید [باز هم‏] روى بگردانید، شما را به عذابى پردرد معذّب مى‏دارد (فتح: 16).

 برخی از مفسّران و متکلّمان اهل‏سنّت با ذکر استدلال‏هایی ذیل این آیه، در صدد اثبات خلافت ابوبکر برآمده‏اند و این آیه شریفه را یکی از مستندات مدعای خود قلمداد کرده‏اند. تفتازانی از متکلّمین مشهور اهل‏سنّت در کتاب «شرح المقاصد» در مقام برشمردن ادلّه خلافت ابوبکر می‏نویسد:

الرابع: قوله تعالى: قُلْ لِلْمُخَلَّفِینَ مِنَ الْأَعْرابِ(تفتازانی، 1409، 5: 266؛ جرجانی، 1325، 8: 364).

فخر رازی  نیز در کتاب کلامی خود «الاربعین فی اصول الدین» در بحث «بعض ما نتمسک به فى اثبات إمامة أبى‏بکر» می‏نویسد:

الحجة الثّانیة: التمسک بقوله تعالى: (قُلْ لِلْمُخَلَّفِینَ مِنَ الْأَعْرابِ: سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِید) تکون الآیة دالّة على صحّة خلافة أحد هؤلاء الثلاثة. و متى صحّت خلافة أحدهم، صحّت خلافة الکل ضرورة أنّه لا قائل بالفرق (رازی، 1986، 2: 287).

علاوه بر متکلّمان اهل‏سنّت، مفسّران آنها نیز همین ادعا را تکرار کرده‏اند. زمخشری در کشّاف، ذیل این آیه شریفه می‏نویسد:

و هذا دلیل على إمامة أبى بکر (زمخشرى، 1407، 4: 338).

ابن‏جوزی نیز می‏نویسد:

قد استدلّ جماعة من العلماء على صحّة إمامة أبی‏بکر و عمر بهذه الآیة (ابن جوزی، 1422، 4: 132).

ابوبکر جصاص(م370) پا را از این هم فراتر نهاده و این آیه را نه تنها دلیل صحّت امامت ابوبکر، بلکه دلیل بر صحّت امامت عمر و عثمان نیز قلمداد کرده است:

فهو دلیل على صحّة إمامة أبى‏بکر و عمر و عثمان (جصاص، 1405، 5: 272).

ابن‏حجر هیتمی در کتاب الصواعق المحرقه ذیل عنوان «النصوص السمعیة الدالة على خلافته رضی الله عنه من القرآن والسنة» دومین دلیل بر خلافت ابوبکر را این آیه شریفه ذکر کرده و می‏نویسد:

و من الآیات الدّالّة على خلافته أیضاً قوله تعالى: (قل للمُخَلَّفین من الأعراب) (هیتمی، 1997، 1: 49).

قبل از بیان استدلال‏های اهل‏سنّت و تحلیل درونی آنان از آیه، لازم است که با توجه به آیات قبل، شأن نزول و اصل ماجرایی که این آیات به آن اشاره دارند، ذکر گردد تا هرگونه ابهام احتمالی که ممکن است در مبحث بعد ایجاد شود رفع گردد. خداوند متعال در آیه قبل می‏فرماید:

(سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْکُمْ یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللَّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا کَذلِکُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَیَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ کانُوا لا یَفْقَهُونَ إِلاَّ قَلِیلاً)؛ چون به [قصدِ] گرفتن غنایم روانه شدید، به زودى برجاى ‏ماندگان خواهند گفت: بگذارید ما [هم‏] به دنبال شما بیاییم. [این گونه‏] مى‏خواهند دستورِ خدا را دگرگون کنند. بگو: هرگز از پى ما نخواهید آمد. آرى، خدا از پیش درباره شما چنین فرموده. پس به زودى خواهند گفت: [نه] بلکه بر ما رشگ مى‏برید. [نه چنین است‏] بلکه جز اندکى درنمى‏یابند (فتح:15).

توضیح اینکه: در سال ششم هجرت ماه ذى‏القعده پیغمبر اکرم9 به قصد عمره به سوى مکه حرکت کرده و همه مسلمانان را تشویق به شرکت در این سفر نمود، اما گروهى از اعراب[1] به بهانه‏های مختلف از همراهی پیامبر9 خوددارى کردند و پنداشتند که وی از این سفر جان سالم به در نخواهد برد. پیامبر اکرم9 همراه با دیگر مسلمانان که در حدود یک‏هزار و چهارصد نفر بودند، همگى لباس احرام بر تن کرده و جز شمشیر که اسلحه مسافران محسوب مى‏شد، هیچ سلاح جنگى با خود برنداشتند. نتیجه این سفر مهم به صلح حدیبیّه انجامید. هنگامى که پیامبراکرم9 از «حدیبیّه» باز مى‏گشت به فرمان خدا مسلمانان شرکت کننده در حدیبیّه را بشارت به«فتح خیبر» داد و تصریح فرمود که در این پیکار فقط آنها شرکت کنند، و غنائم جنگى مخصوص آنها است، و تخلّف کنندگان را نصیبى از این غنائم نخواهد بود! اما این دنیاپرستان ترسو همین که از قرائن[2] فهمیدند پیامبر9 در این جنگى که در پیش دارد، قطعاً پیروز مى‏شود و غنائم فراوانى به دست سپاه اسلام خواهد افتاد، از فرصت استفاده کرده، خدمت پیامبر9 آمدند، و پس از عذرتراشی و طلب استغفار، اجازه شرکت در میدان «خیبر» را خواستند. خداوند متعال به پیامبر اکرم9 وحی کرد که(قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا کَذلِکُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ) یعنى: خداوند قبل از خیبر در جریان حرکت به سوى حدیبیّه و پیش از بازگشت ما از حدیبیّه فرموده است که شما حق ندارید دنبال ما راه بیفتید، زیرا غنیمت جنگى خیبر مخصوص آن کسانى است که در جریان حدیبیّه حضور داشته‏اند و دیگران حق ندارند با آنان شریک شوند (طبرسی، 1372: 9: 174؛ شوکانى، 1414، 5: 58).

آنچه تاکنون بیان شد، خلاصه‏ای از ماجرا بود که آیات 15 و ماقبل آن، به آن اشاره کرده‏اند. اما در آیه محل بحث (آیه 16) خداوند متعال به متخلّفان از «حدیبیّه»  پیشنهادى کرده، و راه بازگشت را به روى آنها چنین مى‏گشایدکه ای رسول ما ، به اعراب متخلّف مذکور در آیات سابقه بگو اگر شما راست می‏گوئید و طالب جهاد در راه خدائید به زودى از شما دعوت مى‏شود که به سوى قومى جنگجو و پر قدرت گام بگذارید، و با آنها پیکار کنید تا اسلام را پذیرا شوند: (قُلْ لِلْمُخَلَّفِینَ مِنَ الْأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ) اگر اطاعت کنید خداوند پاداش نیکى به شما مى‏دهد، و اگر سرپیچى کنید، آن‏گونه که قبلاً نیز سرپیچى کردید،  خداوند شما را عذاب دردناکى مى‏کند: (فَإِنْ تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا کَما تَوَلَّیْتُمْ مِنْ قَبْلُ یُعَذِّبْکُمْ عَذاباً أَلِیماً).

 ذیل این آیه، اقوال متعدد و متفاوتی از ناحیه مفسّران و متکلّمان اهل‏سنّت ذکر شده است و خود آنان نیز در تفسیر این آیه با یکدیگر اتفاق نظر ندارند و تشتّت آراء و تعارض در اقوال به وضوح در تفاسیر آنان نمایان است که در بخش «دیدگاه اهل‏سنّت» به آن خواهیم پرداخت.

سیر تاریخی استناد به این آیه برای اثبات خلافت خلفا

ظاهراً اولین مفسّری که موضوع خلافت ابوبکر را ذیل این آیه مطرح کرد، مقاتل بن سلیمان(م150ه) است. او در تفسیر خود می‏نویسد:

خلافة أبى بکرt فى هذه الآیة مؤکدة (مقاتل بن سلیمان، 1423، 4: 73).

در دوره‏های بعد، این موضوع به شکل وسیع‏تر و جدی‏تری وارد تفاسیر اهل‏سنّت شد و با تقریر و تبیین‏های مشابهی مطرح شد. ابن قتیبه(م276)، ابن‏أبی حاتم رازی(م 327)[3]، ابوبکر جصاص(م370) دراحکام القرآن(1405، 5: 272)، قشیری(م 465) در لطایف الاشارات (بی‏تا، 3: 425)، کیاهراسی شافعی(م504) در کتاب احکام القرآن(1405، 4: 377)، زمخشری (م538) در کشاف (1407، 4: 338)، ابوبکر ابن العربی(م543) در کتاب احکام القرآن (بی‏تا، 4: 1705)، ابوالفرج ابن‏جوزی(م 597 ) در کتاب زادالمسیر (1422، 4: 132)، فخررازی(م606) در کتاب الاربعین فی اصول الدین (1986، 2: 286)، قرطبی (م671 ) در کتاب الجامع لاحکام القرآن (1364، 16: 172)، همگی با بیانی نزدیک به هم، به این آیه برای اثبات خلافت ابوبکر استناد کرده‏اند. بعضی از مفسّران همچون جصاص، خلافت عمر و عثمان را نیز در کنار خلافت ابوبکر مطرح کرده‏اند.

1)       دیدگاه اهل‏سنّت

درباره دیدگاه اهل‏سنّت، آنچه در ابتدا باید ذکر کرد این نکته است که با وجود تفسیرهای متعدد و گاه متعارض از این آیه (که به نوبه خود می‏تواند دلیل سستی عقیده موافقین باشد)اما در عین حال تعدادی از مفسّرین و متکلّمین اهل‏سنّت اصرار دارند که از این آیه شریفه، صحّت خلافت ابوبکر و عمر و حتّی عثمان را اثبات کنند. قائلین به این نظر، در تفسیر این آیه بر سه محور مرتبط با یکدیگر تکیه کرده‏اند: «استناد به اقوال و نظرات صحابه»، «استناد به اجماع» و «تحلیل درونی از آیه شریفه».

1.1.                       استناد به اقوال و نظرات صحابه و تابعین

در کتب تفسیری اهل‏سنّت ذیل این آیه شریفه، اقوالی از بعضی صحابه و تابعین نقل شده، که مستمسک متکلّمین و مفسّرین آنان قرار گرفته تا بر اساس آن، موضوع خلافت ابوبکر را مطرح کنند و این آیه را یکی از ادلّه قرآنی خود در اثبات مدعای خود قلمداد کنند.

قبل از بیان اقوال صحابه و تابعین، تذکر این نکته ضروری است که اختلاف در تعیین مصداقِ «قوم» و «داعی» در این آیه شریفه، زیر بنای تمام اختلافات مفسّرین شیعه و سنی را پیرامون این آیه شکل داده است، به طوری که روشن شدن مصادیق این دو تعبیر، بسیاری از اختلافات، بلکه تمام اختلافات تفسیری پیرامون این آیه را از بین می‏برد. مصداق«قوم» در عبارت(قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِید) و مصداق «داعی» در عبارت (سَتُدْعَوْن) اگر به درستی مشخص گردند، همگان به تفسیر روشنی از آیه خواهند رسید.

مفسّرینی از اهل‏سنّت که این آیه را از ادلّه خود برای اثبات خلافت ابوبکر قلمداد کرده‏اند، بر اساس اقوال برخی از صحابه و تابعین، معتقدند که منظور از «قوم» در این آیه، «بنوحنیفه»‏اند که از اقوام و یاوران مسیلمه کذاب بوده‏اند و «داعی» نیز ابوبکر است. بعضی از مفسّرین اهل‏سنّت همچون ثعلبی به نقل از رافع بن خدیج (م74) می‏نویسند:

قال رافع بن خدیج[4]: و الله لقد کنّا نقرأ هذه الآیة فیما مضى (سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ) فلا نعلم مَن هم حتّى دعا أبو بکر رضی اللّه عنه إلى قتال بنی حنیفة، فعلمنا أنّهم هم‏ (ثعلبى، 1422، 9: 46).

سیوطی می‏نویسد:

أخرج ابن المنذر و الطبرانی عن الزهری رضى الله عنه قال هم بنو حنیفة (سیوطی، 1404، 6: 73).

علاوه بر زهری، این قول را به «ابن السّائب، کلبی و مقاتل» نیز نسبت داده‏اند (ن.ک: ابوحیان اندلسی، 1420، 9: 490؛ ابن جوزی، همان، 4: 132؛ فراء، بی‏تا، 3: 66).

بر اساس این اقوال، بعد از آنکه به مخلّفین (در سال ششم هجری و در ماجرای حدیبیّه) گفته شد که حق شرکت در غزوه خیبر را ندارند، اما به زودی برای جهاد با دشمنی قوی و جنگجو فراخوانده می‏شوند، این دعوت در زمان حیات پیامبر اکرم9 انجام نگرفت، تا آنکه  ابوبکر در سال یازدهم هجری به خلافت رسید و آنها را دعوت به جهاد با بنوحنیفه کرد.

1.2.                       اجماع

برخی از اهل‏سنّت مدعی هستند که علما، اجماع دارند که بعد از نزول آیه محل بحث (فتح:16)، مخلّفین حدیبیّه به هیچ جهاد و جنگی در زمان حیات پیامبراکرم9 دعوت نشدند تا اینکه بعد از رحلت پیامبراکرم9، ابوبکر آنها را به قتال با اهل رده فرا خواند. ابن حجر مکی این اجماع را به اهل علم نسبت داده و در این رابطه می‏نویسد:

قال الشیخ أبو الحسن الأشعری رحمه الله إمام أهل السنة سمعت الإمام أباالعباس بن سریج یقول خلافة الصدیق فی القرآن فی هذه الآیة قال لأن أهل العلم أجمعوا على أنه لم یکن بعد نزولها قتال دعوا إلیه إلا دعاء أبی‏بکر لهم و للناس إلى قتال أهل الردة و من منع الزکاة قال فدل ذلک على وجوب خلافة أبی بکر (ابن حجر، 1997، 1: 49-50).

1.3.                       تحلیل درونی از آیه

متکلّمان و مفسّران اهل‏سنّت بر مبنای اقوال بعضی از صحابه و تابعین، تلاش کرده‏اند که با تکلّف، تفسیری از آیه ارائه دهند تا بتوانند صحّت خلافت ابوبکر و حتی عمر و عثمان را اثبات کنند. چنانکه پیشتر گفته شد، مخلّفین و اعراض کنندگان از همراهی با پیامبر اکرم9 در ماجرای حدیبیّه، همین که از قرائن فهمیدند پیامبراکرم9 درجنگى که در پیش دارد، قطعاً پیروز مى‏شود و غنائم فراوانى به دست سپاه اسلام خواهد افتاد، از فرصت استفاده کرده، خدمت پیامبر اکرم9 آمدند، و پس از عذرتراشی و طلب استغفار، اجازه شرکت در میدان «خیبر» را خواستند؛ اما با پاسخ منفی پیامبر9 روبرو شدند. خداوند متعال به متخلّفان از «حدیبیّه» پیشنهادى کرده، راه بازگشت را به روى آنها چنین مى‏گشاید که  ای رسول ما، به اعراب متخلّف مذکور در آیات سابقه بگو: اگر شما راست می‏گوئید و طالب جهاد در راه خدائید، به زودى از شما دعوت مى‏شود که به سوى قومى جنگ‏جو و پر قدرت گام بردارید، و با آنها پیکار کنید تا اسلام را پذیرا شوند؛ اگر اطاعت کنید خداوند پاداش نیکى به شما مى‏دهد، و اگر سرپیچى کنید، خداوند شما را عذاب دردناکى مى‏کند. اهل‏سنّت معتقدند که «داعی» در آیه شریفه نمی‏تواند پیامبر اکرم9 باشد و این دعوت در زمان حیات ایشان انجام نگرفت، تاآنکه  ابوبکر در سال یازدهم هجری به خلافت رسید و آنها را دعوت به جهاد با بنی‏حنیفه -که از اصحاب مسیلمه کذاب بودند- کرد.

اهل‏سنّت برای اثبات این مدّعا و در نتیجه، اثبات خلافت ابوبکر، به دلایلی استناد کرده‏اند که عبارتند از:

1.3.1.       آیه شریفه )فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا([5]

 برخی از اهل‏سنّت برای اثبات مدعای خود مبنی بر اینکه مخلّفین، در زمان حیات پیامبراکرم9 به جهاد دعوت نشدند و در نتیجه «داعی» مخلّفین، پیامبراکرم9 نبوده است، چنین استدلال کرده‏اند که: در آیه 15 سوره فتح (آیه قبل از آیه محل بحث) خداوند متعال پس از آنکه به پیامبراکرم9 خبر داد که مخلّفین (از واقعه حدیبیّه) هنگامى که شما براى به دست آوردن غنایمى حرکت کنید، مى‏گویند: «بگذارید ما هم در پى شما بیائیم»، می‏فرماید که (یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللَّه). این عده معتقدند که«کلام الله» در این آیه شریفه، همان کلامی است که قبلاً خداوند متعال در آیه 83 از سوره توبه به پیامبراکرم9 فرمود و به ایشان امر کرد که: «بگو: هیچ گاه با من خارج نخواهید شد! و هرگز همراه من، با دشمنى نخواهید جنگید.» بنابراین مخلّفین با آمدن به غزوه خیبر می‏خواهند کلام و امر قبلی خداوند متعال مبنی بر عدم همراهی با پیامبراکرم9 را نقض کنند. در حقیقت قبل از ماجرای حدیبیّه وحوادثی که آیات سوره فتح به آن اشاره دارند، آیه 83 سوره توبه قبلاً نازل شده بود مبنی بر اینکه مخلّفین هیچگاه همراه با پیامبراکرم9 به میدان جنگ نخواهند آمد، لذا برای غزوه خیبر و غزوات بعدی، پیامبراکرم9 آنها را دعوت به جهاد نکرد. پس نتیجه این می‏شود که مخلّفین، در زمان حیات پیامبراکرم9 به جهاد دعوت نشدند و در نتیجه «داعی» در آیه محل بحث (آیه 16 فتح)، پیامبراکرم9 نبوده است.

این نظر را بیشتر به «ابن زید»[6]نسبت می‏دهند و ظاهراً برای اولین بار این نظر را او مطرح کرده است. طبری ذیل عبارت (یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللَّهِ)[7] می‏نویسد:

و قال آخرون: بل عنى بقوله: یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللَّهِ إرادتهم الخروج مع نبی الله9 فی غزوه، و قد قال الله تبارک و تعالى فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا ذکر من قال ذلک: حدثنی یونس، قال: أخبرنا ابن وهب،  قال: قال ابن زید،  فی قوله: سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْکُمْ الآیة،  قال الله عز وجل حین رجع من غزوه، فَاسْتَأْذَنُوکَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً  وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا الآیة یریدون أن یبدلوا کلام الله: أرادوا أن یغیروا کلام الله الذی قال لنبیه9 و یخرجوا معه، و أبی الله ذلک علیهم و نبیه9 (‏طبرى، 1412، 26: 51).

 آلوسی در روح المعانی «جبّایی» را نیز از موافقین این نظر بر می‏شمارد:

 و قال ابن زید: کلام اللّه قوله سبحانه و تعالى: فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً و وافقه الجبائی على ذلک (آلوسی، 1415، 13: 255-256).

‏زمخشری، قرطبی، جصاص و کیاهراسی نیز در عبارتی مشابه می‏نویسند:

یمتنع أن یکون الداعی لهم الرسول علیه السلام، لأنه قال لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ- لَنْ تُقاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا فدل على أن المراد بالداعی غیر النبی9. و معلوم أنه لم یدع هؤلاء القوم بعد النبی9 إلا أبوبکر و عمر (زمخشرى، 1407، 4: 338؛ قرطبی، 1364، 16: 272؛ جصاص، 1405، 5: 273؛ کیاهراسی، 1405، 4: 378).

همین استدلال در تفسیر سورآبادی نیز چنین آمده است:

چون رسول علیه‏السّلام و یارانش از حدیبیه بازگشتند، جبرئیل امر آورد از خداى تعالى که سوى خیبر بروید تا آن را بر دست شما فتح کنم. منافقان مدینه قصد کردند به طمع غنایم. مؤمنان ایشان را منع مى‏کردند از بهر قول خداى را که فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا. ایشان گفتند لا بل که شما همى نتوانید دید که ما غزو کنیم و دین خداى را نصرت کنیم. خداى تعالى گفت بگو ایشان را که اگر شما را آرزوى حرب است سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ، یعنى: اهل یمامه، قوم مسیلمه کذّاب. ‏(سورآبادى، 1380، 4: 2360).

1.3.2.      عبارت «قل لن تتبعونا»

بعضی از اهل‏سنّت برای اثبات اینکه «داعی» در «ستدعون»پیامبر اکرم9 نیست در استدلالی شبیه به آنچه ذکر شد، به عبارتی در آیه قبلی (قل لن تتبعونا) استناد کرده‏اند. این عده معتقدند که پیامبراکرم9 در مامور شد در پاسخ به مخلّفینی که خواستار حضور در غزوه خیبر بودند، بفرماید: «قل لن تتبعونا» یعنی بگو: «هرگز از پى ما نخواهید آمد». بنابراین، مخلّفین هرگز در زمان حیات پیامبراکرم9 به جهاد دعوت نشدند و در هیچ جنگی حضور پیدا نکردند. پس «داعی» در «ستدعون» فرد یا افرادی بعد از وفات پیامبراکرم9 است. فخررازی در کتاب کلامی خود می‏نویسد:

لا جائز أن یقال: الداعى هو محمد علیه السلام، لقوله تعالى: سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ: إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها: ذَرُونا نَتَّبِعْکُمْ یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللَّهِ. قُلْ: لَنْ تَتَّبِعُونا.  کَذلِکُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ (رازی، 1986، 2: 287).

 ابن‏حجر هیتمی نیز در کتاب«الصواعق المحرقه» همین نظر را ابراز داشته است (هیتمی، همان، 1: 50).

1.3.3.      «تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُون‏»

یکی دیگر از دلایلی که بعضی از اهل‏سنّت برای اثبات داعی نبودن پیامبراکرم9 به آن استناد کرده‏اند، عبارت «تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُون»[8] می‏باشد. این گروه معتقدند که جمله «تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ» (با آنها پیکار کنید تا مسلمان شوند) دلیل بر این است که آن قومی که در آینده قرار است با آنها پیکار شود، اهل کتاب نیستند، زیرا آنها را مجبور به پذیرش اسلام نمى‏کنند، بلکه مخیّر میان اسلام آوردن یا پذیرش شرائط اهل ذمّه و همزیستى مسالمت‏آمیز با مسلمانان و پرداخت جزیه مى‏کنند، تنها مشرکان و بت پرستان هستند که چیزى جز اسلام از آنان پذیرفته نمى‏شود. بنابراین با توجه به عبارت «تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ»، مراد از قومی که در آینده قرار است با آنها پیکار شود، فقط اهل رده و مرتدان هستند که ابوبکر با آنها پیکار کرد (یعنی بنی‏حنیفه، اتباع و اصحاب مسیلمه کذاب) تا اینکه اسلام آورند یا کشته شوند. نظام‏الدین نیشابوری در تفسیر خود می‏نویسد:

و الأکثرون على أن القوم أولی البأس الشدید هم بنو حنیفة قوم مسیلمة و أهل الردة الذین حاربهم أبو بکر الصدّیق لأنه تعالى قال تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ و مشرکو العرب و المرتدون هم الذین لا یقبل منهم إلا الإسلام أو السیف، و من عداهم من مشرکی العجم و أهل الکتاب و المجوس تقبل منهم الجزیة. هذا عند أبی حنیفة، و أما الشافعی فعنده لا تقبل الجزیة إلا من أهل الکتاب، و المجوس دون مشرکی العجم و العرب (نیشابورى، 1416، 6: 148).

ظاهراً این نظر و استدلال در کتب اهل‏سنّت، منتسب به منذر بن سعید[9] است. ابن عطیّه و غرناطی می‏نویسند:

قال منذر بن سعید: رفع اللّه فی هذه الجزیة، و لیس إلا القتال أو الإسلام، و هذا لا یوجد إلا فی أهل الردة (ابن‏عطیه، همان، 5: 132؛ غرناطی، 1416، 2: 289).

1.3.4.      )فَإِنْ تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا کَما تَوَلَّیْتُمْ مِنْ قَبْلُ یُعَذِّبْکُمْ عَذاباً أَلِیما(

استدلال‏های پیشین اهل‏سنّت که در سه محور بیان شد، جملگی در راستای اثبات این موضوع بود که پیامبراکرم9 داعی مخلّفین حدیبیّه نبوده و آنها در زمان پیامبراکرم9 به جنگ و جهادی دعوت نشدند، بلکه این ابوبکر بود که بعد از رحلت پیامبراکرم9 آنها را به پیکار با مرتدین عرب فرا خواند. در حقیقت سه محور قبلی و در نتیجه اثبات داعی بودن ابوبکر، همگی مقدمه محور و استدلال چهارم است که اکنون در صدد بیان و تشریح آن هستیم. استدلال اهل‏سنّت  این است که براساس آیه شریفه محل بحث، اطاعت از داعی (ابوبکر) واجب و مستوجب اجر و پاداش است و تخلّف از امر او مستوجب عذاب الیم است و کسی که خداوند متعال اطاعتش را واجب کرده و از نافرمانی‏اش نهی کرده است، امامت و خلافتش صحیح و حق است. جصاص و کیاهراسی می‏نویسند:

 قد ألزمهم اللّه اتباع طاعة من یدعوهم إلیه بقوله تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا کَما تَوَلَّیْتُمْ مِنْ قَبْلُ یُعَذِّبْکُمْ عَذاباً أَلِیماً فأوعدهم اللّه على التخلّف عمن دعاهم إلى قتال هؤلاء فدل على صحة إمامتهما إذ کان المتولى عن طاعتهما مستحقا للعقاب ‏(جصاص، همان، 5: 273؛ کیاهراسی، همان، 4: 377؛ ابن‏جوزی، 1422، 4: 132).

از متاخرین اهل‏سنّت، حقی بروسوی هم این استدلال را تکرار کرده است (ن.ک. حقى بروسوى، بی‏تا، 9: 31).

2)      دیدگاه شیعه و بررسی دیدگاه اهل‏سنّت

از دیدگاه شیعه، این آیه به هیچ وجه دلالتی بر امامت و خلافت ابوبکر ندارد، بلکه اساساً ارتباطی با ابوبکر و موضوع خلافت ندارد. از آنجا که اهل‏سنّت در تفسیر این آیه بر سه حوزه و ساحت یعنی: استناد به اقوال صحابه و تابعین، اجماع و تحلیل درونی از دلالت آیات تکیه کرده‏اند، در پاسخ به تفکیک و به ترتیب، مستندات و ادلّه آنان را نقد و بررسی خواهیم کرد.

2.1.                       بررسی اقوال صحابه و تابعین پیرامون آیه شریفه

با استناد به اقوال صحابه و تابعین، مضافاً بر اینکه قول آنان حجیّت شرعی ندارد، نمی‏توان خلافت ابوبکر را اثبات کرد، چرا که در کتب تفسیری اهل‏سنّت ذیل این آیه شریفه، اقوال متعدد و متعارضی از صحابه و تابعین وجود دارد، به طوری‏که به هیچ وجه قابل جمع با یکدیگر نیستند؛ لذا نمی‏توان با استناد به اقوال بعضی از آنان و نادیده گرفتن اقوال و نظرات دیگر صحابه و تابعین، مبنایی ساخت و بر اساس این مبنای سست، خلافت ابوبکر را نتیجه گرفت. این تعارض و اختلاف اقوال (اختلاف در تعیین مصداق «قوم» در عبارت «قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِید» و مصداق «داعی» در عبارت «سَتُدْعَوْن‏») به وضوح در تفاسیر اهل‏سنّت به چشم می‏خورد.

ابن‏جوزی اختلاف در تعیین مصداق «قوم» را چنین بیان می‏کند:

فی هؤلاء القوم ستة أقوال: أحدها: أنهم فارس، رواه ابن أبی طلحة عن ابن‏عباس، و به قال عطاء بن أبی رباح، و عطاء الخراسانی، و ابن أبی لیلى، و ابن جریج فی آخرین. و الثانی: فارس و الرّوم، قاله الحسن، و رواه ابن أبی نجیج عن مجاهد. و الثالث: أنهم أهل الأوثان، رواه لیث عن مجاهد. و الرابع: أنهم الرّوم، قاله کعب. و الخامس: أنهم هوازن و غطفان، و ذلک یوم حنین، قاله سعید بن جبیر، و قتادة. و السادس: بنو حنیفة یوم الیمامة، و هم أصحاب مسیلمة الکذّاب، قاله الزّهری،  و ابن السّائب، و مقاتل (ابن جوزی، همان، 4: 131).

اما کنکاش و بررسی بیشتر در تفاسیر اهل‏سنّت (بخصوص تفاسیر نقلی) نشان می‏دهد که علاوه بر آنچه ابن‏جوزی بیان کرده است، اقوال دیگری هم از صحابه و تابعین وجود دارد که ابن‏ابی‏حاتم رازی و سیوطی در تفاسیر خود آنها را ثبت کرده‏اند. این اقوال عبارتند از:

أخرج ابن أبى حاتم عن أبى هریرة رضى الله عنه فی قوله أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ قال هم البارز یعنى الأکراد و أخرج ابن المنذر و الطبرانی فی الکبیر عن مجاهد رضى الله عنه فی الآیة قال اعراب فارس و أکراد العجم و أخرج ابن جریر عن أبى هریرة رضى الله عنه سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ قال لم یأت أولئک بعد و أخرج الفریابی و ابن مردویه عن ابن عباس رضى الله عنهما سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ قال هوازن و بنى حنیفة (سیوطی، 1404، 6: 73).

طبری نیز به نقل از عکرمه و سعید بن جبیر، مصداق «قوم» را هوازن و ثقیف ذکر می‏کند (ر.ک. طبرى، 1412، 26: 52).

متناسب با مصداق قوم، مصداق «داعی» نیز تفاوت خواهد کرد. اگر مصداق «قوم» را هوازن،  ثقیف و غطفان بدانیم، مصداق داعی، پیامبراکرم9 خواهد بود که در سال هشتم هجری در غزوه حنین[10] با آنان روبرو شد. اگر مصداق «قوم» را بنوحنیفه بدانیم، ابوبکر داعی خواهد بود. اما اگر فارس را مصداق «قوم» تعیین کنیم، عمر داعی مخلّفین خواهد بود. اهل‏سنّت در تعیین داعی وقتی که مصداق «قوم»، روم باشد اختلاف دارند. ابن عطیه اندلسی و ابوحیان اندلسی در این حالت، مصداق داعی را پیامبراکرم9 می‏دانند که در غزوه تبوک و موته با آنها روبرو شد:

قال کعب: هم الروم الذین خرج إلیهم رسول اللّه9 عام تبوک و الذین بعث إلیهم فی غزوة مؤتة (ابن‏عطیه، همان، 5: 132؛ ابوحیان اندلسی، 1420، 9: 490).

میبدی نیز می‏نویسد:

هم الروم غزاهم رسول اللَّه9 فى تبوک‏ (میبدی، 1371، 9: 215).

در مقابل این نظر، بعضی دیگر از مفسّرین اهل‏سنّت معتقدند که در این حالت (وقتی که مصداق «قوم» ، روم باشد) عمر داعی خواهد بود، چون در زمان خلافتش با آنها جنگید. ابن العربی، جصاص، قرطبی و فخررازی موافق این نظر هستند (ابن‏العربی، بی‏تا، 4: 1706؛ جصاص، همان، 5: 273؛ قرطبی، همان، 16: 272؛ رازی، 1420، 28: 76).

همان‏طور که به وضوح نمایان است حدود ده قول درباره تعیین مصداق «قوم» به نقل از صحابه و تابعین در تفاسیر اهل‏سنّت وجود دارد و به تبع این اختلاف، در تعیین مصداق داعی نیز اختلاف پیش خواهد آمد. نکته قابل ذکر در این جا این است که علاوه بر تعدد اقوال که به تنهایی، ضعف و سستی دیدگاه اهل‏سنّت در اثبات خلافت ابوبکر را نشان می‏دهد، از یک صحابی یا تابعی اقوال متعارضی نقل شده است. به عنوان مثال در نظر اول، ابن‏عباس را از کسانی نام می‏برند که مصداق «قوم»را فارس می‏داند (طبری، 1412، 26: 52؛ قرطبی، همان، 16: 272؛ ثعلبى، 1422، 9: 46؛ ابن‏جوزی، 1422، 4: 131). اما علاوه بر این نظر، دو قول دیگر نیز به ابن عباس نسبت داده است:

و أخرج ابن مردویه عن ابن عباس رضى الله عنهما سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ قال فارس و الروم‏ و أخرج الفریابی و ابن مردویه عن ابن عباس رضى الله عنهما سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ قال هوازن و بنى حنیفة (سیوطی، همان، 6: 73).

به همین ترتیب به مجاهد سه قول و به ابوهریره دو قول نسبت داده شده است. این تعدد و تعارض اقوال به وضوح نشان می‏دهد که ادلّه اهل‏سنّت در اثبات خلافت ابوبکر بر مبنایی سست و ضعیف بنا نهاده شده است و با تکلّف بسیار درصدد  اثبات مدعای خود هستند.

2.2.                       بررسی «اجماع»

چنانکه گذشت بعضی از اهل‏سنّت مدعی‏اند که بعد از نزول آیه شانزدهم سوره فتح، مخلّفین حدیبیّه به هیچ جهاد و جنگی در زمان حیات پیامبراکرم9 دعوت نشدند تا اینکه بعد از رحلت آن حضرت، ابوبکر آنها را به قتال با اهل رده فرا خواند و بر این مطلب ادعای اجماع می‏کنند.

از دیدگاه مفسّرین و محققین شیعه، هیچ اجماع و اتفاق نظری بین اهل‏سنّت در این زمینه وجود ندارد و با رجوع به کتب تفسیری اهل‏سنّت این مطلب به وضوح نمایان است. آنچه در بررسی اقوال صحابه و تابعین پیرامون آیه شریفه گذشت، بخوبی نشان می‏دهد که تا چه اندازه اختلاف و تعارض اقوال در این زمینه وجود دارد. در دوره‏های بعد نیز این اختلاف اقوال در بین مفسّران برجسته اهل‏سنّت آشکار است.

ابن‏عطیّه اندلسی و ابن‏جزی غرناطی برخلاف این دسته از اهل‏سنّت (که در صدد اثبات داعی بودن و در نتیجه، خلافت ابوبکرند) داعی را پیامبراکرم9 و مصداق «قوم» را «هوازن» یا «روم» دانسته و سایر اقوال را ضعیف می‏دانند (ابن‏عطیه، همان، 5: 132؛ غرناطی، همان، 2: 289). ابوحیان اندلسی نیز پس از بیان کلام زمخشری (مبنی بر داعی بودن ابوبکر و اثبات خلافت او) آن‏را نادرست دانسته، می‏نویسد:

قال الزمخشری: و هذا دلیل على إمامة أبی‏بکر الصدیقt فإنهم لم یدعوا إلى حرب فی أیام الرسول9 و لکن بعد وفاته. انتهى. و هذا لیس بصحیح، فقد حضر کثیر منهم مع جعفر فی مؤتة، و حضروا حرب هوازن مع رسول اللّه9 و حضروا معه فی سفرة تبوک (ابوحیان اندلسی، 1420، 9: 490).

طبری که ظاهراً نتوانسته مشکل تعارض اقوال را حل کند، به خاطر عدم دلیل نقلی و عقلی، قائل به توقف شده است (ر.ک. طبری، 1412، 26: 52).

با وجود این همه اختلاف نظر و تعدد اقوال در بین صحابه و تابعین و علمای بعد از آنان، چگونه می توان ادعای اجماع کرد؟

2.3.                       بررسی«تحلیل درونی از آیه»

اهل‏سنّت در حوزه «تحلیل درونی از آیه» برای اثبات مدعای خود به چهار محور استنادکرده‏اند، که هر چهار محور از دیدگاه مفسّرین و محققین شیعه باطل و مردود است و نمی‏تواند مستمسک آنان در اثبات مدعای خود قرار بگیرد. در ادامه به تفکیک، ادلّه آنان را بررسی می‏کنیم:

2.3.1.      بررسی استناد به آیه شریفه )فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا(

بعضی از اهل‏سنّت برای اثبات مدعای خود مبنی بر اینکه مخلّفین، در زمان حیات پیامبراکرم9 به جهاد دعوت نشدند و در نتیجه «داعی» مخلّفین، پیامبراکرم9 نبوده است، چنین استدلال کرده‏اند که آیه فوق‏الذکر (توبه: 83) قبلاً نازل شده بود مبنی بر اینکه مخلّفین هیچگاه همراه با پیامبراکرم9 به میدان جنگ نخواهند آمد، لذا برای غزوه خیبر و غزوات بعدی، پیامبر اکرم9 آنها را دعوت به جهاد نکرد. این عده معتقدند که«کلام الله» در آیه شریفه (یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللَّه)، همان کلامی است که قبلا خداوند متعال درآیه 83 توبه نازل کرده بود (زمخشرى، همان، 4: 338؛ قرطبی، همان، 16: 272؛ جصاص، همان، 5: 273، کیاهراسی، همان، 4: 378). بر اساس این دیدگاه، آیه 83 توبه قبل از آیه (یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللَّه)(فتح:15) نازل شده است.

این استدلال از نظر محققین و مفسّرین شیعه، کاملاً نادرست و مردود است و با روایات اسباب النزول و واقعیت‏های تاریخی در تعارض است تا جایی که بعضی از مفسّرین اهل‏سنّت  نیز به نادرست بودن آن تصریح دارند. به نظر می‏رسد که سه اشکال اساسی به این استدلال وارد است:

الف) اولین وجه نادرستی این نظر آن است که آیه فوق‏الذکر (توبه:83) چند سال بعد از واقعه حدیبیّه و نزول سوره فتح نازل شده است و این آیه مربوط به ماجرای تبوک است. بنابراین مراد از «کلام الله» در آیه شریفه (یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللَّه)» (فتح:15) نمی‏تواند آیه 83 توبه باشد. شیخ طوسی; در رد این نظر می‏نویسد:

قال ابن زید: أراد بقوله لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا و هذا غلط لأن هذه الآیة نزلت فی الذین تأخروا عن تبوک بعد خیبر و بعد فتح مکة،  فقال اللَّه تعالى لهم لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً لان النبی9 لم یخرج بعد ذلک فی قتال و لا غزو الى أن قبضه اللَّه تعالى ( طوسى، بی‏تا، 9: 323).

طبرسی; نیز این نظر را نادرست و غلط فاحش دانسته و آن را با نگاه تاریخی رد می‏کند (طبرسى، 1372، 9: 175؛ کاشانی، 1415، 5: 41)؛ کاشانی، 1336، 8: 371؛ مفید، 1413: 112).

این استدلال جبّایی، ابن‏زیدو موافقین ایشان، همچون زمخشری، جصاص، کیاهراسی و سورآبادی، آن‏قدر ضعیف است که بعضی از مفسّرین برجسته اهل‏سنّت نیز آن‏را رد کرده‏اند. طبری، ابن‏عطیّه اندلسی و ابوحیان اندلسی کلام ابن‏زید را ناموجّه و ضعیف توصیف کرده‏اند (طبری، همان، 26: 51؛ ابن‏عطیّه، همان، 5: 131؛ ابوحیان اندلسی، همان، 9: 489). ثعلبی، بغوی ، فخر رازی و غرناطی نیز کلام ابن‏زیدو موافقین او را نادرست می‏دانند (ثعلبى، 1422، 9: 46؛ بغوی، 1420، 4: 226؛ رازی، 1420، 28: 76؛ غرناطی، همان، 2: 288).

ب) دومین اشکال اساسی اینکه: بر اساس آنچه در کتب سیره و تاریخ ذکر شده است، مخلّفین[11] با رسول‏الله9 در فتح مکه و پس از آن در غزوه حنین حاضر شدند. ابن‏عطیّه اندلسی و ابوحیان اندلسی پس از وارد کردن اشکال اول به ابن‏زید و موافقین او، به این واقعیت تاریخی اعتراف کرده، می‏نویسند:

فقد غزت جهینة و مزینة بعد هذه المدة مع رسول اللّه9 و قد فضلهم رسول‏الله بعد ذلک على تمیم و غطفان و غیرهم من العرب (ابن‏عطیه، همان، 5: 131؛ ابوحیان اندلسی، همان، 9: 489).

ثعالبی نیز به این واقعیت اعتراف کرده، می‏نویسد:

 فقد غزت جهینة و مزینة بعد هذه المدّة مع رسول اللّه9 یعنی غزوة الفتح، فتح مکّة ( ثعالبی، همان، 5: 253).

مورخین هم در کتب سیره و تاریخ به این مطلب تصریح کرده‏اند که هیچ‏یک ازمهاجرین و انصار از اجابت فراخوان رسول الله9 تخلّف نکرده و همگی از مدینه به سمت مکه خارج شدند (ن.ک. ابن‏هشام، بی‏تا، 2: 400؛  ذهبی، 1413، 2: 535).

ابن‏سعد در طبقات تصریح دارد که مخلّفین به دعوت رسول الله9 برای حرکت به سمت مکه لبّیک گفتند و به سپاه آن حضرت ملحق شدند:

پیامبراکرم9 کسانى به میان اعراب اطراف مدینه فرستاد و مهمترین آن اعراب، قبایل اسلم و غفار و مزینه و جهینه و اشجع و سلیم بودند. از ایشان برخى به مدینه آمدند و برخى در راه به پیامبر9 پیوستند. و شمار مسلمانان در غزو فتح ده هزار تن بود (ابن‏سعد، 1410، 2: 102).

ابن‏کثیر نیز که در مقام شرح قسمتی از این فتح بزرگ است، مخلّفین را ذکر می‏کند (ابن‏کثیر، 1407، 4: 296).

مخلّفین در غزوه حنین نیز دعوت رسول‏الله9 را اجابت کرده و در این غزوة دشوار برای مقابله با هوازن و ثقیف شرکت کردند. صالحی شامی(942ق) درباره تعداد سربازان سپاه رسول الله9 در غزوه حنین می‏نویسد:

کان مع رسول الله9 أربعة آلاف من الأنصار، و ألف من جهینة و ألف من مزینة. و ألف من أسلم. و ألف من غفار، و ألف من أشجع، و ألف من المهاجرین و غیرهم، فکان معه‏ عشرة آلاف (صالحی شامی، 1414، 5: 313).[12]

قابل ذکر است که اکثر مفسّرین معتقدند مراد از«کلام الله»، همان وعده خداوند متعال به اهل حدیبیّه است مبنی بر اینکه غنایم غزوه خیبر مخصوص آنان است و مخلّفین در آن سهمی ندارند (طوسى، همان، 9: 322؛ طبرسى، همان، 9: 175؛ طبری، همان، 26: 51؛ ابن‏عطیّه، همان، 5: 131؛ ثعلبى، همان، 9: 46؛ بغوی، همان، 4: 226).

2.3.2.      بررسی استناد به عبارت «قل لن تتبعونا»

از دیدگاه شیعه این استدلال نیز کاملاً نادرست و باطل است. عبارت«قل لن تتبعونا» به این معنا نیست که مخلّفین (بعد از ماجرای حدیبیّه) هرگز در زمان حیات پیامبراکرم9 به جهاد دعوت نشدند و در هیچ جنگی حضور پیدا نکردند، بلکه چون آنها وعده پیروزی و کسب غنایم در جنگ خیبر را شنیدند، خواستار حضور در این غزوه شدند وگفتند:« ذَرُونا نَتَّبِعْکُم‏»، در پاسخ به درخواست آنان گفته شد: « قل لن تتبعُونا»یعنی ای رسول ما! به آنها بگو که هرگز حق ندارید در این غزوه (خیبر)که به قصد دریافت غنایم، خواستار حضور در آن هستید، شرکت کنید. بنابراین با توجه به سیاق، خداوند متعال آنان را از حضور در غزوه خیبر (که پیروزی و کسب غنایم در آن قطعی و وعده داده شده بود) منع کرد، نه از غزوه‏های بعدی که وعده‏ای برای آنها داده نشده بود (ن.ک. مفید، همان: 108-111).

علامه طباطبایی; در این‏باره می‏نویسد:

ظاهر قوله: «سَتُدْعَوْنَ» أنهم بعض الأقوام الذین قاتلهم النبی9 بعد فتح خیبر من هوازن و ثقیف و الروم فی مؤتة، و قوله تعالى سابقاً: «قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا» ناظر إلى نفی اتباعهم فی غزوة خیبر على ما یفیده  السیاق‏ (طباطبایی، 1417، 18: 281).

علاوه بر محققین و مفسّرین شیعه، بعضی از مفسّرین اهل‏سنّت نیز این استدلال را نادرست می‏دانند و معتقدند که نهی فوق‏الذکر[13] مختص غزوه خیبر است. فخررازی[14] می‏نویسد:

المراد من قوله لَنْ تَتَّبِعُونا فی هذا القتال فحسب‏ ( رازی، همان، 28: 72).

ابن‏عطیّه اندلسی، آلوسی، ثعلبی، بغوی و علاءالدین بغدادی نیز همین نظر را ابراز داشته‏اند (ابن‏عطیّه، همان، 5: 131؛ آلوسی، همان، 13: 256؛ ثعلبی، همان، 9: 46؛ بغوی، همان، 4: 226؛ بغدادى، 1415، 4: 158).

نکته شایان ذکر این است که همان‏طور که شیخ مفید; و بعضی از مفسّران و مورخین اهل‏سنّت اشاره کردند، بعد از غزوه خیبر غزوات متعددی همچون حنین، موته و تبوک در زمان حیات رسول الله9 به وقوع پیوست و جمع کثیری از مسلمین (حتی مخلّفین حدیبیّه) در آن غزوات شرکت کردند. چنانکه ابن‏عطیّه، ابوحیان اندلسی  وثعالبی می‏نویسند:

فقد غزت جهینة و مزینة بعد هذه المدة مع رسول‏الله 9 و قد فضلهم رسول‏الله بعد ذلک على تمیم و غطفان و غیرهم من العرب (ابن‏عطیّه همان، 5: 131؛ ابوحیان اندلسی، همان، 9: 489؛ ثعالبی، همان، 5: 253).

طبرسی; نیز می‏نویسد:

الصحیح أن المراد بالداعی فی قوله «سَتُدْعَوْنَ» هو النبی9 لأنه قد دعاهم بعد ذلک إلى غزوات کثیرة و قتال أقوام ذوی نجدة و شدة مثل أهل حنین (هوازن و ثقیف) و الطائف و مؤتة إلى تبوک و غیرها فلا معنى لحمل ذلک على ما بعد وفاته‏ (طبرسی، 1372، 9: 176).

2.3.3.      بررسی عبارت «تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُون‏»

این عبارت در آیه شریفه به هیچ وجه دلالت ندارد که مراد از قوم، اهل رده (اصحاب مسیلمه کذاب) هستند. بلکه همین مقدار از آیه می‏توان استفاده کرد که آن قوم، مشرکند و اهل کتاب نیستند، زیرا آنها را مجبور به پذیرش اسلام نمى‏کنند، بلکه مخیّر میان اسلام آوردن یا پذیرش شرائط اهل‏ذمّه و همزیستى مسالمت‏آمیز با مسلمانان و پرداخت جزیه مى‏کنند، تنها مشرکان و بت‏پرستان هستند که چیزى جز اسلام از آنان پذیرفته نمى‏شود. علامه طباطبایی; می‏نویسد:

أی إما تقاتلون أو یسلمون أی إنهم مشرکون لا تقبل منهم جزیة کما تقبل من أهل الکتاب بل إما أن یقاتلوا أو یسلموا. (طباطبایی، 1417، 18: 281).

قرطبی نیز می‏نویسد:

قوله تعالى: تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ هذا حکم من لا تؤخذ منهم الجزیة (قرطبی، 1364، 16: 273).

بنابر آنچه گفته شد، کسانی که مصداق «قوم» را غیر از مشرکین و بت‏پرستان می‏دانند، همگی به خطا رفته‏اند. پس مصداق «قوم» نمی‏تواند فارس و روم باشد، چون آنها اهل‏کتابند و جزیه از آنان پذیرفته می‏شود (ن.ک. رازی، 1422، 28: 72). امّا قول منذربن‏سعید نیز که فقط اهل رده را مصداق «قوم» دانسته است (این‏عطیّه، همان، 5: 132) صحیح نیست، چرا که «هوازن و ثقیف» نیزکه رسول الله9 در غزوه حنین با آنها روبرو شد، مشرک و بت‏پرست بودند و دلیلی بر حصر اهل رده وجود ندارد.[15]

ابن‏عاشور در این رابطه می‏نویسد:

و القوم أولو البأس الشدید یتعین أنهم قوم من العرب لأن قوله تعالى: تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ یشعر بأن القتال لا یرفع عنهم إلا إذا أسلموا، و إنما یکون هذا حکما فی قتال مشرکی العرب إذ لا تقبل منهم الجزیة. فیجوز أن یکون المراد هوازن و ثقیف. و هذا مروی عن سعید بن جبیر، و عکرمة و قتادة، و ذلک غزوة حنین و هی بعد غزوة خیبر، و أما فتح مکة فلم یکن فیه قتال ‏(ابن‏عاشور، بی‏تا، 26: 145).

بنابر آنچه تاکنون بیان شد، به نظر می‏رسد که مصداق قوم در آیه شریفه، با توجه به توصیف آنان به «أولی بأس شدید»، هوازن و ثقیف باشد[16] که در غزوه حنین (و بدنبال آن، غزوه طائف) با سپاه اسلام روبرو شدند. در ابتدای این غزوة دشوار که با یورش دشمن آغاز شد، سپاه اسلام همگی به جز چند نفر، از میدان مبارزه فرار کردند[17] و کار بر مسلمین دشوار شد، اما در نهایت به امداد الهی و یاری ملائکه، با پیروزی مسلمین و شکست دشمنان پایان یافت:

(لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَواطِنَ کَثِیرَةٍ وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ) (توبه:25)

2.3.4.      بررسی آیه )فَإِنْ تُطِیعُوا یُؤْتِکُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا کَما تَوَلَّیْتُمْ مِنْ قَبْلُ یُعَذِّبْکُمْ عَذاباً أَلِیما(

چنانکه گذشت، سه استدلال اول اهل‏سنّت، همگی در راستای اثبات این موضوع بود که پیامبراکرم9 داعی مخلّفین حدیبیّه نبوده و آنها در زمان پیامبراکرم9 به جنگ و جهادی دعوت نشدند، بلکه این ابوبکر بود که بعد از رحلت پیامبراکرم9 آنها را به پیکار با مرتدین عرب (بنی‏حنیفه) فراخواند. در حقیقت سه محور قبلی و در نتیجه اثبات داعی بودن ابوبکر، همگی مقدمه استدلال چهارم (استناد به آیه فان تطیعوا) بود. اما با اثبات نادرستی سه محور قبلی و ابطال استدلال‏های آنان، دیگر جایی برای طرح استدلال چهارم باقی نمی‏ماند. چون ثابت شد که «داعی»، رسول الله9 است و مخلّفین نیز در ماجرای فتح مکه و دیگر غزوه‏ها، بخصوص غزوه حنین (و مقابله با هوازن و ثقیف) شرکت کردند. در نتیجه، این آیه شریفه به مخلّفین وعده و وعید می‏دهد و خطاب به آنها می‏فرماید که اگر از فراخوان و اوامر رسول الله9 تبعیت کنید، خداوند به شما پاداش نیک می‏دهد و اگر رویگردان شوید، همچنان‏که در ماجرای حدیبیّه تخلّف کردید، خداوند شما را به عذابی الیم گرفتار می‏کند.

نکته قابل ذکر این است که در آیه بعد نیز سخن از اطاعت و تبعیت از خدا و رسول خدا9 همراه با وعده و وعید است: (وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ یُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَنْ یَتَوَلَّ یُعَذِّبْهُ عَذاباً أَلِیماً)(فتح:17)که می‏تواند مؤیدی بر این مطلب باشد که در آیه محل بحث (فتح:16)نیز سخن از اطاعت رسول الله9 مطرح است، نه اطاعت از ابوبکر، آن‏هم بعد از رحلت رسول الله9.

نتیجه‏گیری

از تبیین و نقد و بررسی دیدگاه فریقین پیرامون این آیه شریفه، نتایج ذیل قابل ذکر است:

یکم) ادعای اثبات یا تایید خلافت ابوبکر از این آیه شریفه، تا قبل از مقاتل بن سلیمان(150ق) از سوی هیچکس مطرح نبوده است و ابوبکر، عمر و دیگر صحابه هیچ‏کدام برای اثبات خلافت به این آیه شریفه استناد نکرده‏اند.

دوم) مصداق داعی در «ستدعون» رسول الله9 و مصداق قوم در«قوم اولی باس شدید» هوازن و ثقیف است و پس ازفتح خیبر، مخلّفین در غزوه‏های متعددی همچون غزوه حنین و طائف شرکت کردند.

سوم) ادلّه اهل‏سنّت در اثبات خلافت ابوبکر از آیه 16فتح، بسیار سست و ضعیف، همراه با تعارضات و تناقضات فراوان است.

 

 

فهرست منابع:

‏ابن‏العربى، محمد بن عبدالله بن ابوبکر (بی‏تا)؛ احکام القرآن، بی‏جا، بی‏نا.

ابن‏الفرضی، عبدالله بن محمد بن یوسف (1408)؛ تاریخ علماء الأندلس، القاهرة، مکتبة الخانجی.

ابن‏جوزى، ابوالفرج عبدالرحمن بن على (1422)؛ زاد المسیر فى علم التفسیر، بیروت، دارالکتاب العربی.

ابن‏حزم الأندلسی، أبو محمد علی بن أحمد (بی‏تا)؛ المحلى، مدینه، دار الفکر للطباعة والنشر و التوزیع.

ابن‏سعد، محمد (1410)؛ الطبقات الکبرى، تحقیق محمد عبد القادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة.

ابن‏عاشور، محمد بن طاهر (بی‏تا)؛ التحریر و التنویر، بی‏جا، بی‏نا.

ابن‏عبدالبر، أبو عمر یوسف بن عبد الله (1412)؛ الاستیعاب فى معرفة الأصحاب، بیروت، دارالجیل.

ابن‏عطیه اندلسى، عبدالحق بن غالب (1422)؛ المحرر الوجیز فى تفسیر الکتاب العزیز، بیروت، دارالکتب العلمیه.

ابن‏کثیر دمشقى، اسماعیل بن عمر (1407)؛ البدایة و النهایة، بیروت، دارالفکر.

ابن‏هشام، عبدالملک (بی‏تا)؛ السیرة النبویة، بیروت، دارالمعرفة.

اندلسى، ابوحیان محمد بن یوسف (1420)؛ البحر المحیط فى التفسیر، بیروت، دارالفکر.

آلوسى، محمود (1415)؛ روح المعانى فى تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دارالکتب العلمیه.

بخاری، محمد بن إسماعیل (بی‏تا)، صحیح البخارى، مصر، وزارة الأوقاف.

بغدادى، علاء‏الدین على بن محمد (1415)؛ لباب التاویل فى معانى التنزیل، بیروت، دارالکتب العلمیة.

بغوى، حسین بن مسعود (1420)؛ معالم التنزیل فى تفسیر القرآن، بیروت، داراحیاء التراث العربى.

بیضاوى، عبدالله بن عمر (1418)؛ أنوار التنزیل و أسرار التأویل، بیروت، داراحیاءالتراث العربى.

تفتازانى، سعدالدّین (1409)؛ شرح‏المقاصد، قم، الشریف الرضی.

ثعلبى نیشابورى، ابواسحاق احمد بن ابراهیم (1422)؛ الکشف و البیان عن تفسیر القرآن، بیروت، دارإحیاء التراث العربی.

جرجانی، میر سیّدشریف (1325)؛ شرح‏المواقف، قم، الشریف الرضی.

جصاص، احمد بن على (1405)؛ احکام القرآن، بیروت، داراحیاءالتراث العربى.

حقى بروسوى، اسماعیل (بی‏تا)؛ تفسیر روح البیان، بیروت، دارالفکر.

خطیب الشربینی، شمس‏الدین محمد بن أحمد (1285)؛ السراج المنیر فی الإعانة على معرفة بعض معانی کلام ربنا الحکیم الخبیر، القاهرة، مطبعة بولاق (الأمیریة).

ذهبى، شمس‏الدین محمد بن احمد (1413)؛ تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، تحقیق عمر عبد السلام تدمرى، بیروت، دارالکتاب العربى.

-           (1427)؛ سیر أعلام النبلاء، القاهرة، دارالحدیث.

رازى، فخرالدین محمد بن عمر (1420)؛ مفاتیح الغیب، بیروت، داراحیاء التراث العربى.

-           (1986)؛ الاربعین فی اصول‏الدّین، قاهره، مکتبة الکلّیّات الازهریة.

زرکلى، خیرالدین (1989)؛ الأعلام قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و المستعربین و المستشرقین، بیروت، دارالعلم للملایین.

زمخشرى، محمود (1407)؛ الکشّاف عن حقائق غوامض التنزیل، بیروت، دارالکتاب العربی.

سمرقندى، نصربن محمد بن احمد (بی‏تا)؛ بحرالعلوم، بی‏جا، بی‏نا، بی‏تا.

سورآبادى، ابوبکر عتیق بن محمد (1380)؛ تفسیر سورآبادى، تهران، فرهنگ نشر نو.

سیوطى، جلال‏الدین (1404)؛ الدرالمنثور فى تفسیر المأثور، قم، کتابخانه آیة الله مرعشى نجفى;.

شوکانى، محمد بن على (1414)؛ فتح القدیر، دمشق و بیروت، دار ابن کثیر و دار الکلم الطیب.

 صالحى‏الشامى، محمد بن یوسف (1414)؛ سبل الهدى و الرشاد فى سیرة خیر العباد، بیروت، دارالکتب العلمیة.

طباطبایى، سید محمد حسین (1417)؛ المیزان فى تفسیر القرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامى.

طبرسى، فضل بن حسن (1372)؛ مجمع‏البیان فى تفسیر القرآن، تهران، انتشارات ناصر خسرو.

طبرى، ابو جعفر محمد بن جریر (1412)؛ جامع البیان فى تفسیر القرآن، بیروت، دارالمعرفه.

-          (1387)؛ تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق محمد أبوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث.

طوسى، محمد بن حسن (بی‏تا)؛ التبیان فى تفسیر القرآن، بیروت، داراحیاء التراث العربى.

عقیلی، أبوجعفر محمد بن عمر بن موسى (1404)؛ الضعفاء الکبیر، بیروت، دارالمکتبة العلمیة.

غرناطى، ابن جزى محمد بن احمد (1416)؛ التسهیل لعلوم التنزیل،  بیروت،  شرکت دارالارقم بن ابى الارقم.

فراء، ابوزکریا یحیى بن زیاد (بی‏تا)؛ معانى القرآن، مصر، دارالمصریه للتألیف و الترجمه.

فیروزآبادی، محمد بن یعقوب (1407)؛ البلغة فى تراجم أئمة النحو و اللغة، الکویت، دارالنشر.

قرطبى، محمد بن احمد (1364)؛ الجامع لأحکام القرآن، تهران، انتشارات ناصر خسرو.

قشیرى، عبدالکریم بن هوازن (بی‏تا)؛ لطایف الاشارات، مصر، الهیئة المصریة العامه للکتاب.

کاشانى، ملافتح الله (1336)؛ منهج الصادقین فى الزام المخالفین، تهران، کتابفروشى علمى.

کاشانى؛ ملامحسن (1415)؛ تفسیر الصافى، تهران، انتشارات الصدر.

کیاهراسى، ابوالحسن على بن محمد (1405)؛ احکام القرآن، بیروت، دارلکتب العلمیة.

مزی، یوسف بن الزکی عبدالرحمن أبو الحجاج (1400)؛ تهذیب الکمال، بیروت، مؤسسة الرسالة.

مفید، محمد بن محمد (1413)؛ الافصاح فی الامامة، قم، الموتمر العالمی للشیخ المفید;.

‏مقاتل بن سلیمان (1423)؛ تفسیر مقاتل بن سلیمان، بیروت، دارإحیاءالتراث.

میبدى، احمد بن ابى سعد (1371)؛ کشف الأسرار و عدة الأبرار، تهران، انتشارات امیر کبیر.

نسائی، أحمد بن شعیب أبو عبدالرحمن (1369)؛ الضعفاء و المتروکین، حلب، دارالوعی.

نیشابورى، نظام الدین حسن بن محمد (1416)؛ تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان، بیروت، دارالکتب العلمیة.

واقدی، محمد بن عمر (1409)؛ المغازى، تحقیق مارسدن جونس، بیروت، مؤسسة الأعلمى.

هیتمی، ابن‏حجر (1997)؛ الصواعق المحرقة على أهل الرفض و الضّلال والزندقة، بیروت، مؤسسة الرسالة.

 

 

 



[1]. «هم خمس قبائل: جهینة، مزینة، أشجع، غفار و أسلم‏» ( ابن‏العربی، بی‏تا، 4: 1705؛ بیضاوی، 1418، 5: 127؛ نیشابورى، 1416، 6: 147؛ قرطبی، 1364، 16: 268).

[2]. قوله تعالى: (سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْکُمْ) إلى آخر الآیة إخبار عن أن المؤمنین سیغزون غزوة فیرزقون الفتح و یصیبون مغانم و یسألهم المخلّفون أن یترکوهم یتبعونهم طمعاً فی الغنیمة،  و تلک غزوة خیبر اجتاز النبی9 و المؤمنون إلیه ففتحوه و أخذوا الغنائم و خصها الله تعالى بمن کان مع النبی9فی سفره الحدیبیة لم یشرک معهم غیرهم. و المعنى: أنکم ستنطلقون إلى غزوة فیها مغانم تأخذونها فیقول هؤلاء المخلفون:اترکونا تبعکم. (طباطبایی، 1417، 18: 280).

[3]. ابن‏حجر هیتمی در الصواعق المحرقه می‏نویسد: «أخرج ابن أبی حاتم عن جویبر أن هؤلاء القوم هم بنو حنیفة ومن ثم قال ابن أبی حاتم وابن قتیبة وغیرهما هذه الآیة حجة على خلافة الصدیق لأنه الذی دعا إلى قتالهم» (هیتمی، همان، 1: 49).

 

[4]. رافِع بن خَدیج (12ه-74ه) بن رافع الأنصاریّ الأوسی الحارثی: صحابیّ. کان عریف قومه بالمدینة، و شهد أحدا و الخندق. توفی فی المدینة متأثرا من جراحة. له 78 حدیثا» (زرکلی، 1989، 3: 12).

[5]. (فَإِنْ رَجَعَکَ اللَّهُ إِلى‏ طائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوکَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِیَ عَدُوًّا إِنَّکُمْ رَضِیتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفِینَ)؛ هرگاه خداوند تو را به سوى گروهى از آنان بازگرداند، و از تو اجازه خروج (به سوى میدان جهاد) بخواهند، بگو: هیچ گاه با من خارج نخواهید شد! و هرگز همراه من، با دشمنى نخواهید جنگید! شما نخستین بار به کناره‏گیرى راضى شدید، اکنون نیز با متخلّفان بمانید! (توبه:83).

 

[6]. ابن‏عطیّه در المحرر الوجیز او را عبد الله بن زید بن أسلم می‏نامد (ابن‏عطیّه، 1422، 5: 131). «عبد الله بن زید بن أسلم(182ق) القرشی العدوی أبو محمد المدنی أخو عبدالرحمن بن زید بن أسلم و أسامة بن زید بن أسلم مولى عمر بن الخطاب... قال معاویة بن صالح عن یحیى بن معین ضعیف... و قال إبراهیم بن یعقوب الجوزجانی بنو زید بن أسلم ضعفاء فی الحدیث... وقال النسائی لیس بالقوی (مزی، 1400، 14: 535؛ عقیلی، 1404، 4: 249؛  نسایی، 1369، 1: 63). اما احمد بن حنبل او را ثقه می‏داند (همان).

[7]. (سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْکُمْ یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللَّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا کَذلِکُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَیَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ کانُوا لا یَفْقَهُونَ إِلاَّ قَلِیلاً) (فتح:15).

[8]. تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ یُسْلِمُونَ قرأ بعضهم أو یسلموا بألف من غیر نون، و قراءة العامة بالنون. فمن قرأ: أو یسلموا یعنی: حتى یسلموا، أو إلى أن یسلموا. و من قرأ: بالنون. فمعناه: تقاتلونهم أو هم یسلمون‏ (سمرقندى، بی‏تا، 3: 316).

[9]. منذر بن سعید بن عبدالله بن عبدالرحمن الیزیدی الکزنی البلوطی أبو الحکم النحوی اللغوی(355ه) الإمام فیهما دخل مصر حاجا فأخذ عن ابن ولاد والنحاس وکان لا یقلد و یمیل إلى مذهب داود الظاهری و یحتج له و له فی علوم القرآن کتب مفیدة منها کتاب الأحکام و کتاب الناسخ و المنسوخ و کان ثاقب الذهب غزیر العلم توفی سنة خمس و خمسین و ثلاثمئة (فیروزآبادی، 1408، 1: 77؛ ابن‏الفرضی، 1407، 1: 192). و من تصانیفه: کتاب «الانباه عن الاحکام من کتاب الله» و کتاب «الابانة عن حقائق أصول الدیانة» (ذهبی، 1427، 16: 174).

[10]. درباره جزئیات این غزوه رجوع شود به: طبری، 1387، 3: 70.

[11]. همان‏طور که گذشت، آنها پنج قبیله از اعراب اطراف مدینه بودند: «هم خمس قبائل: جهینه، مزینه، أشجع، غفار و أسلم‏» (ابن‏العربی، همان، 4: 1705).

[12]. واقدی نیز درباره ماجرای تبوک می‏نویسد: «بعث رسول‏الله9 إلى القبائل و إلى مکّة یستنفرهم إلى غزوهم، فبعث إلى أسلم بریدة ابن الحصیب و أمره أن یبلغ الفرع. و بعث أبا رهم الغفارىّ إلى قومه أن یطلبهم ببلادهم، و خرج أبو واقد اللّیثى فى قومه، و خرج أبو الجعد الضّمرىّ فى قومه بالساحل، و بعث رافع بن مکیث،  و جندب بن مکیث فى جهینة، و بعث نعیم بن مسعود فى أشجع،  و بعث فى بنى کعب بن عمرو بدیل بن ورقاء، و عمرو بن سالم، و بشر بن سفیان، و بعث فى سلیم عدّة، منهم العبّاس بن مرداس. و حضّ رسول‏الله9 المسلمین‏ على القتال و الجهاد». (واقدی، 1409، 3: 991).

 

 

[13]. نفی در عبارت«لن تتبعونا» به معنای نهی است ( رازی، 1420، 28: 76؛ بیضاوی، 1418، 5: 129؛ آلوسی، همان، 13: 256).

[14]. چنانکه پیشتر اشاره شد فخر رازی در کتاب کلامی خود (الاربعین فی اصول الدین) از مدافعین این نظر در اثبات خلافت ابوبکر بود، اما در کتاب تفسیری خود، این نظر و دیگراستدلال‏های موافقین را رد می‏کند و عقیده‏ای بر خلاف آنچه در کتاب کلامی خود گفته است ابراز می‏دارد. فخررازی در تفسیر خود داعی بودن پیامبراکرم9 را اقوی می‏داند: «و فی قوله سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ وجوه... و أقوى الوجوه هو أن الدعاء کان من النبی9» (رازی، 1420، 28: 76).

[15]. نکته قابل ذکر این است که همه کسانی که ابوبکر با آنها جنگ کرد، مشرک نبودند، بلکه بعضی از آنها مسلمانانی بودند که با خلافت ابوبکر و اعطای زکات به او مخالف بودند. ابن حزم اندلسی می‏نویسد: می‏نویسد: «إن المتسمین بأهل الردة قسمان قسم لم یؤمن قط کأصحاب مسیلمة و سجاح فهؤلاء حربیون لم یسلموا قط لا یختلف أحد فی أنه یقبل توبتهم و إسلامهم و الثانی قوم أسلموا و لم یکفروا بعد إسلامهم لکن منعوا الزکاة من أن یدفعوها إلى أبی بکر فعلى هذا قوتلوا و لم یختلف الحنفیون و الشافعیون فی أن هؤلاء لیس لهم حکم المرتد أصلا و هم قد خالفوا فعل أبی بکر فیهم و لا نسمیهم أهل الردة (ابن‏حزم، بی‏تا، 11: 93).

[16]. برخی مفسّرین اهل‏سنّت ضمن تایید این نظر، به قدرت جنگی هوازن و ثقیف اشاره کرده و می‏نویسند: «وأقوى هذه الأقوال، قول من قال إنهم هوازن و ثقیف، لأن الداعی هو رسول‏الله 9. وأبعدها قول من قال إنهم بنوحنیفة أصحاب مسیلمة الکذاب... وکانت هوازن و ثقیف من أشدّ العرب بأساً» (بغدادی، 1415، 5: 435؛ خطیب الشربینی، 1285، 1: 4177).

[17]. ابن‏عبدالبر می‏نویسد: «انهزم الناس عن رسول‏الله 9 یوم حنین غیره و غیر عمر و على، و أبى سفیان بن الحارث.  و قد قیل غیر سبعة من أهل بیته و قال ابن إسحاق: السبعة: على، و العباس، و الفضل بن العباس، و أبو سفیان بن الحارث، و ابنه جعفر، و ربیعة بن الحارث، و أسامة بن زید، و الثامن أیمن بن عبید. و جعل غیر ابن إسحاق فی موضع أبى سفیان عمر بن الخطاب، و الصحیح أن أباسفیان بن الحارث کان یومئذ معه لم یختلف فیه، و اختلف فی عمر(ابن‏عبدالبر، 1412، 2: 813). از روایتی که بخاری به نقل از ابوقتاده نقل کرده است استنباط می‏شود که عمر نیز با دیگر مردم فرار کرده است. بخاری می‏نویسد: «و َانْهَزَمَ الْمُسْلِمُونَ، وَانْهَزَمْتُ مَعَهُمْ،  فَإِذَا بِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فِى النَّاسِ، فَقُلْتُ لَهُ مَا شَأْنُ النَّاسِ قَالَ أَمْرُ اللَّهِ، ثُمَّ تَرَاجَعَ النَّاسُ إِلَى رسول‏الله 9» (بخاری، بی‏تا، 14: 233).