مصداق یابی صدّیق و بررسی روایات اهل سنت در این رابطه

نوع مقاله: مقاله علمی - پژوهشی

نویسنده

چکیده

عنوان «صدّیق» و بحث پیرامون مصداق آن، از جمله مباحث پرچالشی است که از قرون اولیّه میان دانشمندان فریقین وجود داشته و در کتب تفسیری و کلامی نیز راه یافته است. به نظر می‏رسد علت اختلاف در تعیین مصداق «صدّیق» روایات گوناگونی است که در منابع فریقین وجود دارد. اهل سنت، ابوبکر را مصداق آن دانسته و با همین باور، نتایج بسیاری در راستای اثبات فضایل برای او گرفته‏اند. اهمیت این موضوع به اندازه‏ای است که برخی از متکلمان و مفسران اهل سنت، همچون فخررازی و قرطبی، از این طریق صحت خلافت ابوبکر را مطرح کرده و در همین رابطه به آیاتی از قرآن نیز استناد می‏کنند. مقاله حاضر ادله روایی فریقین را مورد بررسی قرار داده است. حاصل اینکه روایات مورد ادعای اهل سنت - حتی بر مبنای منابع رجالی خودشان- ضعیف و غیر قابل استناد است.

کلیدواژه‌ها


مقدّمه

در مباحثات و مناقشاتی که میان فریقین وجود دارد، برخی از مباحث و موضوعات، موضوعات کلیدی است که کنکاش حول آنها و در نهایت دستیابی به نتیجه قابل قبول، می‏تواند گره‏ها و قفل‏های متعددی را بگشاید. به عبارت دیگر، برخی موضوعات اختلافی میان فریقین از چنان اهمیتی برخوردار است که حل منطقی و اصولی آن می‏تواند مشکلات متعددی را از میان بر دارد و نتایج پرباری را برای همگان به ارمغان بیاورد.یکی از این موضوعات، مصداق یابی مفهوم «صدّیق» است که از جمله موضوعات بحث برانگیز در طول تاریخ است. از آنجا که در قرآن کریم و در روایات، جایگاه والا و عظیمی برای صدیقین در نظر گرفته شده است و نیز با توجه به اینکه اثبات این عنوان برای هر کدام از صحابه رسول‏الله9 نتایج مهمی در موضوعات دیگر، بخصوص موضوع خلافت و امامت به دنبال دارد، دانشمندان فریقین سعی می‏کنند که با استناد به روایاتی که در منابع متقدم وجود دارد، به مصداق یا مصادیق این عنوان شناخت پیدا کنند، تا بر مبنای آن نتایج متعدد و مهمی بخصوص در موضوع خلافت مطرح کنند.

برخی از مفسران اهل سنت همچون فخررازی که بیش از دیگران در این رابطه قلم‏فرسایی کرده است با همین مبنا (یعنی صدیق دانستن ابوبکر) و با دو تقریر متفاوت ذیل آیه ششم سوره حمد و ذیل آیه 69 سوره نساء بر دلالت این آیات بر امامت ابوبکر اقامه دلیل می‏کند (رازی، 1420، 1: 221).

میبدی نیز ذیل آیه 69 نساء، ابوبکر را صدیق مطلق معرفی کرده و دلالت این آیه را بر اثبات خلافت ابوبکر روشن می‏داند (میبدی، 1371، 2: 574).

قرطبی نیز در تقریری مشابه، تسمیه ابوبکر به صدیق را اجماعی دانسته و این آیه را دلیلی بر خلافت او قلمداد کرده است (قرطبی، 1364، 5: 273).

از دیدگاه شیعه، روایاتی که اهل سنت برای اثبات صدیق بودن ابوبکر مورد استناد قرار می‏دهند، از لحاظ سند و دلالت، ضعیف و غیرقابل استنادند. علاوه اینکه این دسته روایات، در تعارض با روایات صحیحی هستند که در منابع فریقین وجود دارد و مصداق صدیق را حضرت علی7 می‏دانند.

. قابل ذکر است که اهل سنت درباره این موضوع که چرا ابوبکر را صدیق می‏گویند، اختلاف دارند. ابن‏عبدالبر در این رابطه می‏نویسد:

ابوبکر بخاطر اینکه زودتر از همه رسول‏ خدا را تصدیق کرد، صدیق نامیده شد. نیز گفته شده که بخاطر تصدیق رسول خدا در خبر دادن ماجرای اسراء به او صدیق می‏گویند (ابن‏عبدالبر، 1412، 3: 966).

ابن‏قتیبه نیز تصدیق خبر اسراء را دلیل بر صدیق بودن ابوبکر می‏داند (ابن‏قتیبه، 1992: 167).

با توجه به آنچه گذشت، بحث را در دو مقام پی‏می‏گیریم: 1) بررسی روایات اهل سنت؛ 2) تعارض این روایات با روایات صحیح.

1) بررسی روایات اهل سنت

چنانکه گذشت، روایاتی که اهل سنت برای اثبات صدیق بودن ابوبکر مورد استناد قرار می‏دهند ضعیف و غیرقابل استنادند. برخی از این روایات را هیثمی در مجمع الزوائد به نقل از بزار و طبرانی ذکر کرده و سپس به ضعف سندی آنها حکم می‏کند.

روایت اول:

عن ابن‏عمر قال: قال رسول‏الله‏: لما عرج بی إلى السماء ما مررت بسماء إلا وجدت اسمی فیها مکتوبا محمد رسول الله أبوبکر الصدیق؛ هنگامی که مرا به آسمان بالا بردند از هیچ آسمانی بالا نرفتم مگر آنکه اسم خودم را بصورت مکتوب «محمد رسول‏الله» و اسم ابوبکر را «صدیق» دیدم.

هیثمی پس از ذکر این روایت می‏گوید:

رواه البزار و فیه عبدالله بن إبراهیم الغفاری وهو ضعیف (هیثمی،1412، 9: 19).

ابن‏جوزی نیز پس از ذکر این روایت به نقل از ابوهریره، می‏گوید:

هذا حدیث لا یصح. قال ابن‏حبان: الغفاری یضع الاحادیث و أما عبدالرحمن فاتفقوا على تضعیفه (ابن‏جوزی، 1385، 1: 318).

قابل ذکر است که ابن‏حجر مکی پس از ذکر این روایت از ابوهریره و اسناد این روایت به برخی دیگر، به ضعف سندی همه آنها اعتراف می‏کند، اما ادعا می‏کند که آنها مجموعاً به درجه حسن ارتقا می‏یابند (ابن‏حجر مکی، بی‏تا، 1: 210).

کنانی نیز همین ادعا را مطرح کرده است (کنانی، 1981، 1: 372).

قاضی نورالله شوشتری پس از این سخن ابن‏حجر، ضمن موضوع دانستن این روایات، معتقد است که این روایات در تقابل با روایاتی که به همین مضمون در شان حضرت علی7 نقل شده، ساخته و پرداخته شده است:

این حدیث علاوه بر اینکه اولین راویش ابوهریره است، عبارتش نادرست و معنایش غیر محصل است و از شخص فصیح چنین چیزی صادر نمی‏شود. چگونه در آسمان‏هایی که اجرام شریفی هستند اسم ابوبکر از ازل نقش می‏بندد، در حالی که ابوبکر قبلاً کافر بوده است! خداوند حق را بر زبان ابن‏حجر جاری ساخت که «اسانید همه این روایات،ضعیف است»، اما آنچه ذکر کرد که «مجموعاً به درجه حسن ارتقا می‏یابند» در جایی درست است که این ضعف به درجه وضع و جعل نرسیده باشد، در حالی‏که نشانه‏های جعل در این روایات از لحاظ لفظ و معنا و اسناد روشن است. ظاهراً این روایات را در مقابل حدیثی که فریقین بر آن اتفاق نظر دارند و قاضی عیاض در کتاب شفا نقل کرده است، جعل کرده‏اند که در این حدیث رسول خدا9 فرمودند: بر عرش نوشته شده که محمد رسول خداست و او را به نیروى على تأیید کردم (شوشتری، 1367: 332).

ابن جوزی از ابی‏درداء نیز قریب به همین مضمون روایت کرده است:

أبی‏درداء از پیامبر اسلام نقل می‌کند که: در شب معراج دیدم که در عرش خداوند بر لوحی سبز با نور سفید نوشته شده بود: خدایی جز خدای یکتا نیست، محمد رسول او است، ابوبکر صدیق و عمر فاروق است.

ابن‏جوزی سپس در نقد روایت می‌نویسد:

هذا حدیث لا یصحّ، والمتّهم به عمر بن إسماعیل قال یحیى: لیس بشئ کذّاب، دجال، رجل سوء، خبیث، و قال النسائی و الدارقطنی: متروک الحدیث (ابن‏جوزی، 1385، 1: 327).

در جای دیگر نیز می‏نویسد:

هذا باطل موضوع و على بن جمیل کان یضع الحدیث... و على یحدث بالبواطیل عن ثقات الناس فیسرق الحدیث (همان:337).

ابن‏جوزی همچنین در موضعی دیگر، به نادرستی روایتی با مضامین فوق اشاره کرده، می‏نویسد:

هذا حدیث لا یصح عن رسول‏الله. و أبو بکر الصوفى و محمد بن مجیب کذابان، قاله یحیى بن معین (همان: 337).

ابن‏حبان نیز بعد از نقل دو روایت در این‏باره، ‌می‌نویسد:

و هذان خبران باطلان موضوعان لا شکّ فیه، و له مثل هذا أشیاء کثیرة یطول الکتاب بذکرها (ابن‏حبان، 1396، 2: 116؛ ذهبی، بی‏تا، 1: 540؛ ابن‏حجر عسقلانی، 1406، 2: 295).

روایت دوم:

عن أم‏هانی قالت: بات رسول‏الله لیلة أسری به فی بیتی... و صدقه أبو بکر و آمن به فسمی یومئذ الصدیق؛ رسول‏خدا شب اسراء در منزل من بیتوته کرد... ابوبکر رسول‏خدا را در این امر تصدیق کرد و به او ایمان آورد و از این روز صدیق نامیده شد (هیثمی، همان، 1: 245).

هیثمی پس از این روایت می‏گوید:

رواه الطبرانی فی الکبیر و فیه عبدالأعلى‏بن‏أبی المساور متروک کذاب (همان)

روایت سوم:

عن أسعد بن زرارة قال: رأیت رسول‏الله خطب الناس فالتفت التفاتة فلم یر أبا بکر فقال رسول‏الله: أبوبکر أبوبکر إن روح القدس جبریل علیه السلام أخبرنی آنفا إن خیر أمتک بعدک أبوبکر الصدیق؛ رسول‏خدا را دیدم که برای مردم خطبه می‏خواند و به اطراف نگاه کرد و ابوبکر را ندید. سپس فرمود: ابوبکر کجاست؟ جبرئیل اکنون برای من خبر آورد که بعد از تو بهترین شخص از امتت، ابوبکر است (طبرانی، بی‏تا، 14: 213).

هیثمی پس از ذکر این روایت می‏گوید:

رواه الطبرانی فی الأوسط و فیه أبو غزیة محمد بن موسى و هو ضعیف (هیثمی، همان، 9: 24).

نسائی (1369، 3: 103)، ابن‏حبان (1396، 2: 289) و ابن‏عدی (1409، 6: 265) نیز محمد بن موسی را ضعیف دانسته‏اند.

روایت چهارم:

عن الشعبی قال: سألت ابن‏عباس: من أول من أسلم؟ قال ابن‏عباس : أما سمعت قول حسان بن ثابت: إذا تذکرت شجوا من أخ ثقة * فاذکر أخاک أبا بکر بما فعلا * خیر البریة أتقاها وأعدلها * إلا النبی وأوفاها لما حملا * و الثانی التالی المحمود مشهده * وأول الناس منهم صدق الرسلا (هیثمی، همان، 9: 23)

 هیثمی پس از ذکر این روایت می‏گوید:

رواه الطبرانی و فیه الهیثم بن عدی و هو متروک (هیثمی، همان).

دیگر رجالیون نیز او را متروک الحدیث و کذاب معرفی کرده‏اند (ابن‏أبى‏حاتم، بی‏تا، 9: 85؛ نسائی، 1369، 3: 179؛ عقیلی، 1404، 9: 163).

روایت پنجم:

مسلم در کتاب خود به نقل از ابوهریره می‏نویسد:

حدّثنا عبیداللَّه بن محمّد بن یزید بن خنیس وأحمد بن یوسف الأزدی، قالا: حدّثنا إسماعیل بن أبی أُویس، حدّثنی سلیمان بن بلال، عن یحیى بن سعید، عن سهیل بن أبی صالح، عن أبیه، عن أبی هریرة: أنّ رسول‏اللَّه کان على جبل حراء فتحرّک، فقال رسول‏اللَّه: أُسکن حراء، فما علیک إلّا نبیٌّ أو صدّیقٌ أو شهید. و علیه: النبی و أبو بکر و عمر و عثمان و علیّ و طلحة و الزبیر و سعد بن أبی وقّاص؛ رسول‏خدا روی کوه حراء بود که کوه لرزید. سپس به کوه فرمود:آرام باش که جز نبی یا صدیق یا شهید روی تو نایستاده است. و روی کوه این افراد بودند: رسول‏خدا، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر و سعد بن ابی وقاص (نیشابوری، بی‏تا، 12: 150).

این روایت همچون دیگر روایات مشابه، ضعیف و غیرقابل قبول است. (رک: البانی، ضعیف الجامع الصغیر وزیادته (البانی، 1408، 1: 121).

این روایت همچنین به دلیل وجود إسماعیل بن أبی أُویس در سند آن، ضعیف و غیرقابل استناد است. در کتب رجالی اهل سنت درباره او آمده است:

قال النسائی: ضعیف و قال یحیى بن معین: هو و أبوه یسرقان الحدیث. و قال الدولابی فی الضعفاء: سمعت النضر بن سلمة المروزی یقول: کذّاب. و قال الذهبی- بعد نقل ما تقدّم-: و ساق له ابن عدیّ ثلاثة أحادیث ثم قال: و روى عن خاله مالک غرائب لا یتابعه علیها أحد و قال إبراهیم بن الجنید عن یحیى: مخلّط، یکذب، لیس بشی‏ء و قال ابن‏حزم فی «المحلّى»: قال أبوالفتح الأزدی: حدّثنی سیف بن محمّد: أنّ ابن أبی أُویس کان یضع الحدیث و قال العینی: أقرّ على نفسه بالوضع کما حکاه النسائی عن سلمة بن شعیب عنه (نسائی، همان، 1: 17؛ عقیلی، همان، 1: 259).

علاوه بر اسماعیل، سهیل‏بن‏أبى‏صالح نیز از ناحیه برخی تضعیف شده است. ابن‏معین حدیث او را حجت نمی‏داند و بخاری حدیثی از او در صحیح نقل نکرده است (ن.ک. ابن‏حجر عسقلانی،بی‏تا، 14: 322). ابوحاتم هم حدیث او را حجت نمی‏داند (رک: مزی، 1400، 12: 227). ابن‏عدی و عقیلی نیز او را در زمره ضعفا قرار داده‏اند (ابن‏عدی، 1409، 3: 447؛ عقیلی، همان، 2: 155). قابل ذکر است که مسلم در صحیح خود همین روایت را با سندی دیگر نقل کرده، که سهیل‏بن ابی‏صالح نیز در سلسله سند آن قرار دارد. هر دو روایت مسلم از ابوهریره نقل شده که با توجه به جایگاه او در حدیث‏سازی، نقلش از اعتبار برخوردار نیست.

گفتنی است که در سند برخی از این روایات عبدالله بن ظالم قرار دارد که بخاری حدیث او را صحیح نمی‏داند و عقیلی و نیز ابن‏عدی او را در زمره ضعفا ذکر کرده‏اند (ر.ک: عقیلی، همان، 4: 298؛ ‏ا بن‏عدی، همان، 4: 223).

تحقیق بیشتر در این رابطه می‏تواند ضعف سندی این روایات را بیشتر از این نشان دهد.  

علاوه بر ضعف سندی، این روایات از بعد دلالی نیز با اشکال و ضعف مواجه‏اند. در این روایات در تعداد اشخاصی که همراه پیامبر اکرم9 بوده‏اند، اختلاف و تعارض مشاهده می‏شود. در برخی از این روایات، بخصوص از سعد بن ابی وقاص بعنوان شهید یاد شده است، که بطلان آن روشن است، چراکه وی در سال پنجاه و پنج هجری در قصرش در منطقه عقیق بخاطر طاعون از دنیا رفت (ابن‏عبدالبر، 1412، 2: 610).

روایت ششم:

یکی از روایاتی که از صدیق بودن ابوبکر سخن می‏گوید و برخی نیز این روایت را صحیح دانسته‏اند، روایتی است که اهل‏سنت از حضرت علی7 نقل کرده‏اند.  طبرانی می‏نویسد:

حدثنا معاذ بن المثنى حدثنا علی بن المدینی حدثنا إسحاق بن منصور السلولی حدثنا محمد بن سلیمان العبدی عن هارون بن سعد عن عمران بن ظبیان عن أبی یحیى حکیم بن سعد قال : سمعت علیا یحلف: لله أنزل اسم أبی‏بکر من السماء الصدیق؛ شنیدم که علی سوگند می‏خورد: به خداوند سوگند که اسم ابوبکر از آسمان، به نام صدیق نازل شده است (طبرانی، 1404، 1: 55).

هیثمی پس از ذکر این روایت می‏گوید:

رواه الطبرانی و رجاله ثقات (هیثمی، همان، 9: 19).

با کمی تامل روشن می‏گردد که بر خلاف ادعای هیثمی، برخی رجال این روایت ثقه نیستند. این روایت را عمران بن ظبیان نقل کرده، که در کتب رجالی اهل سنت تضعیف شده است. ابن‏جوزی، ابن‏عدی و عقیلی او را در زمره ضعفا می‏دانند(نسائی، 1369، 2: 221؛ ابن‏عدی، 1409، 5: 94؛ عقیلی، 1404، 6: 310). ابن‏حجر نیز او را تضعیف کرده است(ابن‏حجر عسقلانی، بی‏تا، 1: 752). ابن‏حبان نیز درباره وی می‏نویسد:

لا یحتج بما انفرد به من الاخبار (ابن‏حبان، 1396، 2: 124).

هارون بن سعد کوفی جعفی نیز در زمره ضعفا قرار دارد(عقیلی، همان، 9: 192؛ ابن‏حبان، همان، 3: 94). ابن‏جوزی روایت از او را جائز نمی‏داند (ن.ک. نسائی، همان، 3: 170).

محمد بن سلیمان العبدی نیز در منابع رجالی اهل‏سنت مجهول نامیده شده است (نسائی، همان، 3: 68؛ ابن‏أبى‏حاتم، بی‏تا، 7: 269). حاکم نیشابوری پس از ذکر این روایت، تصریح می‏کند که اگر بخاطر مجهول بودن محمد بن سلیمان نبود، حکم به صحت روایت می‏کردم (حاکم نیشابوری، 1411، 3: 65).

اصولاً روایاتی که به نقل از حضرت علی و اهل‏بیت: در مدح و منقبت خلفای ثلاثه مورد استناد اهل سنت قرار می‏گیرد،  از دیدگاه شیعه غیرقابل قبول است و با مستندات معتبر روایی شیعه، که خلفا را بخاطر مسائل گوناگون، بخصوص در امر خلافت، مذمت می‏کند، تعارض دارد. حتی چنین روایاتی با برخی روایات صحیح اهل سنت نیز در تعارض آشکار است.

در صحیح مسلم به نقل از خلیفه دوم آمده است:

قَالَ فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ‏اللَّهِ، قَالَ أَبُو بَکْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ‏اللَّهِ، فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِیرَاثَکَ مِنَ ابْنِ أَخِیکَ وَ یَطْلُبُ هَذَا مِیرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِیهَا فَقَالَ أَبُوبَکْرٍ قَالَ رَسُولُ‏اللَّهِ: مَا نُورَثُ مَا تَرَکْنَا صَدَقَةٌ. فَرَأَیْتُمَاهُ کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا ... ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُوبَکْرٍ وَ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ‏اللَّهِ، وَ وَلِىُّ أَبِى‏بَکْرٍ فَرَأَیْتُمَانِى کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا؛ پس از وفات رسول‏خدا ابوبکر گفت : من جانشین رسول‏خدا هستم، ‌شما دو نفر (عباس و علی) آمدید و تو ای عباس میراث برادر زاده‌ات را درخواست کردی و تو ای علی میراث فاطمه دختر پیامبر را. ابوبکر گفت: رسول‏خدا فرموده است: ما چیزی به ارث نمی‌گذاریم، آن‌چه می‌ماند صدقه است و شما او را دروغگو، گناه‌کار، حیله‌گر و خیانت‌کار معرفی کردید... پس از مرگ ابوبکر، من جانشین پیامبر و ابوبکر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن، دروغگو و گناهکار خواندید (مسلم، همان، 5: 157).

بر اساس این روایت و روایات مشابه دیگر که اهل سنت و شیعه نقل می‏کنند، موضع واقعی حضرت علی و اهل‏بیت: همین است که مسلم نیز در صحیح خود به آن اشاره کرده است.

بنابر آنچه گذشت، روشن می‏گردد که روایات مورد ادعای اهل سنت - حتی بر مبنای منابع رجالی خودشان – ضعیف و غیر قابل استناد است.

2) تعارض با روایات صحیح

روایات مورد ادعای اهل سنت - مبنی بر صدیق بودن ابوبکر که فقط در منابع آنان یافت می‏شود- علاوه بر ضعف سندی و محتوایی، با روایات صحیحی که شیعه و سنی درباره حضرت علی7 نقل کرده‏اند در تعارض است. روایات متعددی در منابع فریقین وجود دارد، مبنی بر اینکه حضرت علی7 صدیق اکبر و فاروق اعظم است. در این مقام به تعدادی از این روایات که در منابع اهل سنت و شیعه وجود دارد، اشاره می‏شود.

الف) منابع اهل‏سنت

روایت اول:

بسیاری از علمای اهل‏سنت، از جمله ابن‏ماجه در سنن خود، که یکی از صحاح سته اهل‏سنت است، با سند صحیح به نقل از عباد بن عبدالله می‏نویسد‌:

عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ قَالَ: قَالَ عَلِیٌّ: أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ لَا یَقُولُهَا بَعْدِی إِلَّا کَذَّابٌ صَلَّیْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ؛ عباد بن عبدالله گوید : علی فرمود: من بنده خدا، برادر رسول خدا و صدیق اکبر هستم، پس از من جز دروغگو کسی دیگر خود را «صدیق» نخواهد خواند، من هفت سال قبل از دیگران نماز می‌خواندم. (ابن‏ماجه، بی‏تا، 1: 44؛ ابن‏أبی‏شیبه، بی‏تا، 12: 65؛ کلاباذی، 1420، 1: 313؛ ابن‏کثیر، 1407، 3: 26؛ طبری، 1387، 2: 310)؛ حاکم نیشابوری، همان، 3: 112).

بیهقی (بی‏تا، 5: 106) و ابن‏ابی‏عاصم (1400، 2: 598) نیز این روایت را نقل کرده‏اند.

حاکم نیشابوری نیز ضمن نقل راین روایت، آن‏را طبق شروط شیخین صحیح می‏داند (حاکم نیشابوری، همان، 3: 120).[1]

بوصیری در شرح خود بر سنن ابن‏ماجه پس از ذکر این روایت می‏نویسد:

هذا إسناد صحیح رجاله ثقات رواه أبوبکر بن أبی شیبة فی مسنده من طریق أبی سلیمان الجهینی عن علی فذکره و زاد لا یقولها بعدی و رواه محمد بن یحیى بن أبی عمر فی مسنده من طریق أبی یحیى عن علی بن أبی‏طالب بإسناده ومتنه و زاد فی آخره فقالها رجل فأصابته جنة ورواه الحاکم فی المستدرک من طریق المنهال بن عمرو به وقال صحیح على شرط الشیخین(بوصیری، 1403، 1: 21).

سندی هم در حاشیه خود پس از نقل این روایت می‏گوید:

وَ فِی الزَّوَائِد قُلْت هَذَا إِسْنَاد صَحِیح رِجَاله ثِقَات رَوَاهُ الْحَاکِم فِی الْمُسْتَدْرَک عَنْ الْمِنْهَال وَ قَالَ صَحِیح عَلَى شَرْط الشَّیْخَیْنِ وَ الْجُمْلَة الْأُولَى فِی جَامِع التِّرْمِذِیّ مِنْ حَدِیث اِبْن عُمَر مَرْفُوعًا أَنْتَ أَخِی فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَة وَقَالَ حَدِیث حَسَن غَرِیب اِنْتَهَى (سندی، بی‏تا، 1: 107).

وی سپس به برخی از اهل سنت که به این روایت اشکال کرده و آن‏را موضوع دانسته‏اند، پاسخ داده، می‏گوید:

قُلْت فَکَأَنَّ منْ حَکَمَ بِالْوَضْعِ حَکَمَ عَلَیْهِ لِعَدَمِ ظُهُور مَعْنَاهُ لَا لِأَجْلِ خَلَل فِی إِسْنَاده وَ قَدْ ظَهَرَ مَعْنَاهُ بِمَا ذَکَرْنَا (همان).[2]

روایت دوم:

ابن‏قتیبه دینوری و دیگران می‌نویسند:

عن معاذة بنت عبد الله العدویة سمعت علی بن أبی‏طالب على منبر البصرة و هو یقول أنا الصدیق الأکبر آمنت قبل ان یؤمن أبوبکر و أسلمت قبل أن یسلم أبوبکر (ابن‏قتیبه، 1992:169؛ مزی، همان، 12: 18؛ ابن‏کثیر، 1407، 7: 370). عُقَیلى که از دانشمندان اهل‏سنّت می‏باشد ، حدیث مذکور را تأیید می‏کند ( عقیلی، 1404، 2: 131).

روایت سوم:

ابن‏مردویه، فخررازی، متقی هندی، مناوی و ... نقل کرده‌اند که پیامبر اسلام9 فرمود:

الصدیقون ثلاثة: حبیب النجار مؤمن آل‏یاسین، و حزقیل مؤمن آل‏فرعون، و علی بن أبی طالب الثالث، وهو أفضلهم (ابن‏مردویه، بی‏تا: 331؛ رازی، 1420، 27: 509؛ متقی هندی، 11401، 11: 601؛ مناوی، 1356، 4: 313؛ ابن‏عساکر، 1419، 42: 43 و 313؛  خوارزمی، بی‏تا: 310).

قابل ذکر است که سیوطی و قندوزی نیز عین همین روایت را با کمی تفاوت، از کتاب تاریخ بخاری این‏گونه نقل می‌کنند:

و أخرج البخاری فی تاریخه عن ابن‏عباس قال قال رسول‏الله: الصدیقون ثلاثة حزقیل مؤمن آل‏فرعون و حبیب النجار صاحب آل‏یاسین و علی بن‏أبی‏طالب (سیوطی، 1404، 5: 262؛ قندوزی، 1416، 2: 400).

گفتنی است که امروزه در نسخه‌های مختلف تاریخ صغیر و تاریخ کبیر بخاری، این روایت دیده نمی‏شود! این نیز یکی دیگر از ظلم‌هایی است که دشمنان امیرالمؤمنین7 در حق آن حضرت مرتکب شده‌اند و قصد داشته‌اند که با این کار، فضائل بی‏حد و حصر آن حضرت را از چشم مردم دور نگاه‏داراند، غافل از این که قبل از آن‌ها برخی از علمای خودشان این مطلب را نقل کرده‌اند!

روایت سوم:

هیثمی به نقل از ابوذر و سلمان می‏نویسد:

أَخَذَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ بِیَدِ عَلِیٍّ فَقَالَ: إِنَّ هَذَا أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِی وَ هَذَا أَوَّلُ مَنْ یُصَافِحُنِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ هَذَا الصَّدِّیُقِ‏ الْأَکْبَرُ، وَ هَذَا فَارُوقُ هَذِهِ الْأُمَّةِ یُفَرِّقُ بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْبَاطِلِ وَ هَذَا یَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمَالُ یَعْسُوبُ الظَّالِمِینَ؛ رسول‏خدا دست علی را گرفت و فرمود: على اول کسى است که به من ایمان آورده و اول کسى است که روز قیامت با من مصافحه مى‏کند. و این على، صدیق و راستگوى بزرگ است و او فاروق این امت است که حق و باطل را جدا مى‏کند.او سرور و بزرگ مومنان است و مال سرور ظالمین (هیثمی، 1412، 9: 124).

هیثمی سپس می‏گوید:

رَوَاهُ الطَّبَرَانِیُّ وَ الْبَزَّارُ عَنْ أَبِی‏ذَرٍّ وَحْدَهُ وَ قَالَ فِیهِ: أَنْتَ أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِی، وَ قَالَ فِیهِ: وَ الْمَالُ یَعْسُوبُ الْکُفَّار و فیه عمرو بن سعید المصری و هو ضعیفِ» (همان).

هیثمی در اینجا گویا زیرکی به خرج داده و عبارت خود را به‏نحوی بیان کرده، که هر کس ببیند تصور می‏کند که عمرو بن سعید المصری در هر دو سند روایت طبرانی و بزار حضور دارد! در حالی که:

اولاً: این شخص در سند بزار نیست و بزار با سند دیگری که بدون تضعیف آن‏را نقل کرده این روایت را در مسند خود ذکر کرده است (بزار، 1409، 9: 342).

شجری نیز با سند دیگری غیر از سند بزار که در طریق آن چند نفر از اهل‏بیت: نیز قرار دارند این روایت را ذکر کرده است (شجری جرجانی، 1422، 1: 58).

ثانیاً: برخی از رجالیون بزرگ اهل‏سنت عمر بن سعید المصری را توثیق کرده‏اند (ابن‏حبان، 1393، 5: 182؛ عجلی، بی‏تا، 2: 176).

ب) منابع شیعی:

علاوه بر اهل سنت، روایات شیعی نیز مضامین فوق را ذکر کرده‏اند. در ذیل به برخی از آنها اشارتی می‏رود:

روایت اول:

شیخ صدوق به نقل از عبدالرحمن بن أبی‏لیلى می‏نویسد:

قال رسول‏الله9: الصدیقون ثلاثة: حبیب النجار مؤمن آل یاسین الذی یقول «اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ اتَّبِعُوا مَنْ لا یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» و حزقیل مؤمن آل فرعون، و على بن أبی طالب و هو أفضلهم( ر.ک. حویزی، 1415، 4: 519).

روایت فوق را ابوایوب انصاری نیز به نقل از رسول‏خدا9 روایت کرده است (ن.ک. بحرانی، 1416، 5: 290). حاکم حسکانی نیز چند روایت با اسناد گوناگون به همین مضمون نقل کرده است (حسکانى، 1411، 2: 303).

روایت دوم:

بحرانی به نقل از امام صادق7 می‏نویسد:

هبط على النبی9 ملک له عشرون ألف رأس، فوثب النبی9 لیقبل یده، فقال له الملک: مهلا مهلا یا محمد، فأنت [و الله‏] أکرم على الله من أهل السماوات و أهل الأرضین أجمعین، و الملک یقال له محمود، فإذا بین منکبیه مکتوب: لا إله إلا الله، محمد رسول‏الله، علی الصدیق الأکبر (بحرانی، همان، 5: 290).

روایت سوم:

فی روضة الکافی خطبة لأمیر المؤمنین7 و هی خطبة الوسیلة یقول فیها7: و انى النبأ العظیم و الصدیق الأکبر( حویزی، همان، 5: 243).

روایت چهارم:

ابن‏عقده کوفی به روایات متعددی در این باره ذکر کرده است، از جمله:

1)          حدّثنا أبو عوانة موسى بن یوسف بن راشد الکوفی، قال: حدّثنا محمّد بن یحیى الأودی، قال: حدّثنا إسماعیل بن أبان، قال:حدّثنا فضیل بن الزبیر، قال: حدّثنا أبو عبداللّه مولى بنی هاشم‏ عن أبی سخیلة، قال: حججت أنا و سلمان الفارسی; فمررنا بالربذة و جلسنا إلى أبی ذرّ الغفاری;، فقال لنا: إنّه ستکون بعدی فتنة، و لا بدّ منها، فعلیکم بکتاب اللّه و الشیخ علیّ بن أبی طالب فالزموهما، فأشهد على رسول اللّه9 أنّی سمعته و هو یقول: «علیّ أوّل من آمن بی، و أوّل من صدّقنی، و أوّل من یصافحنی یوم القیامة، و هو الصدّیق الأکبر، و هو فاروق هذه الأمّة یفرق بین الحقّ و الباطل، و هو یعسوب المؤمنین، و المال یعسوب المنافقین (ابن‏عقده کوفى، 1424: 19).

2)          حدّثنا علیّ بن محمّد، قال: حدّثنا داود بن سلیمان‏ الغازی، قال: حدّثنی علیّ بن موسى، عن أبیه، عن جعفر بن محمّد، عن أبیه، عن أبیه علیّ بن الحسین، عن أبیه‏ عن علی:، قال: قال رسول‏اللّه9: «لیس فی القیامة راکب غیرنا و نحن أربعة». قال: فقام إلیه رجل من الأنصار، فقال: فداک أبی و أمّی، أنت و من؟ قال: «أنا على دابّة اللّه البراق، و أخی صالح على ناقة اللّه التی عقرت، و عمّی حمزة على ناقتی العضباء، و أخی علیّ بن أبی طالب على ناقة من نوق الجنّة، و بیده لواء الحمد، واقف بین یدی العرش ینادی: لا إله إلّا اللّه، محمّد رسول‏اللّه. قال:فیقول الآدمیون: ما هذا إلّا ملک مقرّب أو نبیّ مرسل أو حامل عرش ربّ العالمین؟ قال: فیجیبهم ملک من تحت بطنان العرش: معاشر الآدمیین، ما هذا ملک مقرّب، و لا نبیّ مرسل، و لا حامل عرش، هذا الصدّیق الأکبر، هذا علیّ بن أبی طالب؛ در روز قیامت غیر از ما چهار کس کسى دیگر سوار نخواهد بود، یک مردى از انصار برخاست و گفت: یا رسول اللَّه پدر و مادر من فداى تو باد از سواران یکى توئى و یکى دیگر که خواهد بود؟ گفت: من بر براق سوار خواهم بود، و برادر من صالح بر ناقه اللَّه که آن را پى کردند، و عموی من حمزه بر ناقه عضبا، و برادر من على بر ناقه از ناقه‏هاى بهشت. لواى حمد نزد عرش مجید بدست او باشد و گوید که‏ لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه . سپس مردم می‏گویند که نیست این مگر ملک مقرب یا نبى مرسل یا حامل عرش رب العالمین، پس ملکى از بطنان عرش جواب دهد که اى مردم این ملک مقرب و نبى مرسل و حامل عرش نیست این صدیق اکبر على بن ابى طالب است (همان: 17)

شیخ مفید (1413، 1: 31) و شیخ طوسی (1411: 150) و دیگران نیز روایاتی همسو با روایات فوق نقل کرده‏اند.

به نظر می‏رسد که اعطای لقب صدیق و نیز برخی فضایل دیگر به ابوبکر در جهت مقابله با فضایل امیرالمومنین7 باشد، به‏طوریکه سعی شده در برابر فضایل ایشان، همان فضایل را برای دیگری نیز مطرح کنند.

با این‏همه روایاتی که به نقل از شیعه و سنی با اسناد متعدد ذکر گردید، سستی ادعاهای فخررازی، میبدی و قرطبی روشن می‏گردد.  میبدی ادعا کرده بود که صدیق مطلق،  ابوبکر است و فخررازی نیز ادعا کرد که «لا شک أن رأس الصدیقین و رئیسهم أبو بکر الصدیق» و با این مبنای نادرست در وادیِ تفسیرِ به رای گام نهادند.

ممکن است که گفته شود که اگر حضرت علی7 صدیق است، ابوبکر نیز صدیق است و این موضوع مانعه‏الجمع نیست. در پاسخ باید گفت:

اولاً: صدیق بودن ابوبکر نیاز به اثبات دارد و روایات جعلی و ضعیف‏السند (که تنها در منابع سنی منقول است) توان این اثبات را ندارد.[3]

ثانیاً: صدیق بودن او چنانکه ذکر شده، یا به‏خاطر سبقت در تصدیق رسالت رسول‏خدا9پیش از همه، یا به‏خاطر تصدیق خبر اسراست. ادعای سبقت اسلام و تصدیق رسالت رسول‏خدا9پیش از همه، غیرقابل قبول است، چراکه بر اساس روایات معتبر شیعه و اهل‏سنت، حضرت علی7 قبل از همه به این فضیلت دست یافت و دیگران بعد از ایشان به اسلام روی آورده و رسول‏خدا9 را تصدیق کردند. روایات زیادی که در کتب متعدد شیعه و اهل‏سنت در این ربطه به ثبت رسیده است، برای تایید این مدعا کفایت می‏کند (ن.ک: ابن‏ماجه، بی‏تا، 1: 44؛ حاکم نیشابوری، 1411، 3: 120؛ ابن عبدالبر، 1412، 3: 109 و ...). ابن‏مردویه نیز به نه روایت در این زمینه اشاره کرده است (ابن‏مردویه، بی‏تا، 1: 1).

امّا درباره تصدیق خبر اسرا گفتنی است که صدیق بودن ابوبکر به‏خاطر تصدیق خبر اسراء مبتنی بر روایات ضعیف یا اجتهادهای تابعین (همچون ابوسلمه بن عبدالرحمن بن عوف) است و هر کدام که باشد، غیرقابل قبول و نادرست است. علاوه بر این، از بُعد دلالی نیز با اشکال روبروست.

در روایتی که ابن‏کثیر از بیهقی نقل می‏کند، آمده است:

قال البیهقی: أخبرنا أبوعبداللّه الحافظ، أخبرنی مکرم بن أحمد القاضی، حدثنی إبراهیم بن الهیثم البکری، حدثنی محمد بن کثیر الصنعانی، حدثنا معمر بن راشد عن الزهری عن عروة عن عائشة قالت: لما أسری برسول اللّه إلى المسجد الأقصى، أصبح یحدث الناس بذلک فارتد ناس ممن کانوا آمنوا به و صدقوه، و سعوا بذلک إلى أبی بکر، فقالوا: هل لک فی صاحبک؟ یزعم أنه أسری به اللیلة إلى بیت‏المقدس، فقال: أو قال ذلک؟ قالوا نعم، قال: لئن کان قال ذلک لقد صدق، قالوا فتصدقه أنه ذهب اللیلة إلى بیت المقدس و جاء قبل أن یصبح؟ قال نعم إنی لأصدقه فیما هو أبعد من ذلک، أصدقه فی خبر السماء فی غدوة أو روحة، فلذلک سمی أبوبکر الصدیق (ابن‏کثیر، 1419، 5: 38).

این روایت علاوه بر اینکه به‏خاطر وجود زهری و عروه در سند آن قابل اعتنا نیست، به دلیل وجود محمد بن کثیر صنعانی نیز ضعیف و غیرقابل اعتماد است. بسیاری از رجالیون اهل سنت وی را تضعیف کرده‏اند (عقیلی، همان، 8: 92؛ نسائی، همان، 3: 94؛ ابن‏عدی، همان، 6: 254).

علاوه اینکه از بُعد دلالی نیز غیرقابل قبول است، چرا که بر اساس این روایت، برخی مومنان و صحابه پیامبر اکرم9 خبر اسراء را تکذیب کردند، در صورتی که همین مومنان قبل از آن، به رسالت آن حضرت و نزول وحی بر ایشان و ارتباط با غیب ایمان آورده بودند و تصدیق ماجرای اسراء بزرگتر از تصدیق اصل رسالت نیست.[4]

ابن‏کثیر در ادامه به روایت دیگری به نقل از طبرانی با مضمون فوق اشاره می‏کند (ابن‏کثیر، همان: 38). این روایت نیز به‏خاطر وجود عبدالاعلی ابن ابی المساور ضعیف است (ابن‏أبى‏حاتم، بی‏تا، 6: 27؛ عقیلی، 1404، 5: 230؛ ابونعیم اصبهانی، 1405، 1: 104).

متقی هندی نیز پس از ذکر این روایت، به ضعف آن اشاره کرده است (متقی هندی، 1401، 12: 511).

اصولاً تصدیق خبر اسراء چیزی نیست که اختصاص به ابوبکر داشته باشد، بلکه همه مومنان به رسول‏خدا9 که در شرایط سخت مکه در برابر فشار مشرکین مقاومت می‏کردند، تصدیق کننده این خبر و این ماجرا بودند و ثابت نشده است که فردی از صحابه منکر این خبر شده باشد. صرف تصدیق نیز موجب اطلاق واژه صدیق نمی‏باشد.

جمع‏بندی و نتیجه‌گیری

روایاتی که اهل سنت بر مبنای آنها حکم به صدیق بودن ابوبکر می‏کنند از نظر سندی ضعیف و از نظر دلالی با اشکالات و تعارضات متعددی روبروست. روایات شیعی اجماعاً و برخی روایات صحیح‏السند اهل‏سنت روشن می‏گرداند که صدیق، امیرالمومنین علی7 است و با توجه به معنای صدیق، ابوبکر نمی‏تواند مصداقی برای این عنوان باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست منابع

ابن حجر مکی (بی‏تا)؛ الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة، بی‏جا، بی‏نا.

ابن قتیبة، عبد الله بن مسلم (1992)؛ المعارف، القاهرة، الهیئة المصریة العامة للکتاب.

ابن‏أبى‏حاتم، عبدالرحمن بن محمد (بی‏تا)؛ الجرح والتعدیل، بی‏جا، بی‏نا.

ابن‏أبی‏شیبة، عبدالله بن محمد (بی‏تا)؛ مُصنف، هند، الدارالسلفیة.

ابن‏أبی‏عاصم،أحمد بن عمرو (1400)؛ السنة، بیروت، المکتب الإسلامی.

ابن‏جوزى، عبدالرحمن بن على (1385)؛ الموضوعات، بی‏جا، دارالکتب العلمیة.

ابن‏حبان، محمد (1393)؛الثقات، هند، دائرة المعارف العثمانیة.

ابن‏حبان، محمد (1396)؛ المجروحین من المحدثین والضعفاء والمتروکین، حلب، دارالوعی.

ابن‏حجر عسقلانی، أحمد بن علی (1406)؛ لسان المیزان، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات.

ابن‏حجر عسقلانی، أحمد بن علی (بی‏تا)؛ تهذیب التهذیب، بی‏جا، بی‏نا.

ابن‏عبدالبر، یوسف بن عبد الله (1412)؛ الاستیعاب فى معرفة الأصحاب‏، بیروت، دار الجیل.

ابن‏عدی، عبدالله بن عدی (1409)؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، بیروت، دار الفکر.

ابن‏عساکر، علی بن الحسن (1419)؛ تاریخ مدینة دمشق، بیروت، دار الفکر.

ابن‏عقده کوفى، احمد بن محمد (1424)؛ فضائل أمیر المؤمنین7‏، قم‏، دلیل ما.

ابن‏کثیر دمشقى، اسماعیل بن عمر (1407)؛ البدایة و النهایة، بیروت، دارالفکر.

ابن‏کثیر دمشقى، اسماعیل بن عمر (1419)؛ تفسیر القرآن العظیم، بیروت، دار الکتب العلمیة.

ابن‏ماجه، محمد بن یزید (بی‏تا)؛ السنن، بیروت، دارالفکر.

ابن‏مردویه (بی‏تا)؛ مناقب الإمام علی بن أبی طالب7، بی‏جا، بی‏نا.

ابونعیم اصبهانی، أحمد بن عبدالله (1405)؛ الضعفاء، بی‏جا، دارالثقافة.

البانی، محمد ناصرالدین (1408)؛ ضعیف الجامع الصغیر وزیادته، بیروت، المکتب الإسلامی.

بحرانى، سید هاشم (1416)؛ البرهان فى تفسیر القرآن، تهران، بنیاد بعثت.

بزار، أحمد بن عمرو (1409؛ مسند البزار، بیروت، مؤسسة علوم القرآن.

بوصیری، أحمد بن أبی‏بکر (1403)؛ مصباح الزجاجة فی زوائد ابن ماجه، بیروت، دارالعربیة.

بیهقی، احمد بن الحسین (بی‏تا)؛ السنن الکبرى، بیروت، دارالفکر.

حاکم نیشابوری، محمد بن عبدالله (1411)؛ المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالکتب العلمیه.

حسکانى، عبیدالله (1411)، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، تهران‏،‏ انتشارات وزارت ارشاد اسلامى.

حویزی، عبدعلی بن جمعه (1415)؛ نور الثقلین، قم، انتشارات اسماعیلیان.

خوارزمی، الموفق بن احمد (بی‏تا)؛ المناقب، قم، مؤسسةالنشر الاسلامى.

ذهبی، محمد بن أحمد (بی‏تا)؛ میزان الاعتدال فی نقد الرجال، بیروت، دار المعرفة للطباعة و النشر.

رازى، فخرالدین محمد بن عمر (1420)؛ مفاتیح الغیب، بیروت، دار احیاء التراث العربى.

سندی، محمد بن عبدالهادی (بی‏تا)؛ حاشیة السندی على سنن ابن ماجة، بی‏جا، بی‏نا.

سیوطى، جلال‏الدین (1404)؛ الدرالمنثور فى التفسیر بالمأثور، قم، مکتبه آیة‏الله مرعشى نجفى;.

شجری جرجانی، یحیى بن‏حسین (1422)؛ ترتیب الأمالی الخمیسیة، بیروت، دارالکتب العلمیة.

شوشترى، قاضى نورالله (1367)؛ الصوارم المهرقة فى نقد الصواعق المحرقة، تهران، نهضت.

شوشترى، قاضى نورالله (1409)؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، قم، مکتبه آیةالله المرعشى;.

طبرانی، سلیمان بن أحمد (بی‏تا)؛ المعجم الأوسط، بی‏جا، بی‏نا.

طبرانی، سلیمان بن أحمد(1404)؛ المعجم الکبیر، موصل، مکتبه العلوم و الحکم.

طبرى، محمد بن جریر (1387)؛ تاریخ الأمم و الملوک، بیروت، دارالتراث.

طوسى، محمد بن حسن (1411)؛  الغیبة للحجة، قم‏، دار المعارف الإسلامیة.

عجلی الکوفی، أحمد بن عبدالله (بی‏تا)؛ معرفة الثقات، بی‏جا، بی‏نا.

عقیلی، محمد بن عمر (1404)؛ الضعفاء الکبیر، بیروت، دارالمکتبة العلمیة.

قرطبى، محمد بن احمد (1364)؛ الجامع لأحکام القرآن، تهران، انتشارات ناصر خسرو.

قندوزی، سلیمان بن ابراهیم (1416)؛ ینابیع المودة لذوی القربى، بی‏جا، دارالاسوة للطباعة والنشر.

کلاباذی، محمدبن‏أبی‏إسحاق(1420)؛ بحرالفوائد المشهور بمعانی الأخبار، بیروت، دارالکتب العلمیة.

کنانی، على بن محمد (1981)؛ تنزیه الشریعة المرفوعة، بی‏جا، دار الکتب العلمیة.

متقی‏هندی، علی‏بن‏حسام‏الدین(1401)؛ کنزالعمال فی سنن الأقوال والأفعال، مدینه، مؤسسة الرسالة.

مزی، یوسف بن الزکی (1400)؛ تهذیب الکمال، بیروت، مؤسسة الرسالة.

مفید، محمد بن محمد (1413)؛ الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، قم‏، کنگره شیخ مفید.

مناوی، عبدالرؤوف (1356)؛ فیض‏القدیر شرح الجامع الصغیر، مصر، المکتبة التجاریة الکبرى.

میبدى، رشیدالدین احمد (1371)؛ کشف الأسرار و عدة الأبرار، تهران، انتشارات امیرکبیر.

نسائی ،أحمد بن شعیب (1369)؛ الضعفاء و المتروکین، حلب، دار الوعی.

نیشاوری، مسلم بن الحجاج (بی‏تا)؛ صحیح مسلم، بیروت، دارإحیاء التراث العربی.

هیثمی، علی بن أبی بکر (1412)؛ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، بیروت، دارالفکر.



[1]. گفتنی است که ابن‏حبان (1393، 5: 141) و عجلی کوفی (بی‏تا، 2: 17) عباد بن عبدالله را در زمره افراد ثقه یاد کرده‏اند.

[2]. سندی در این‏باره می‏گوید: أَرَادَ بِقَوْلِهِ الصِّدِّیق الْأَکْبَر أَنَّهُ أَسْبَق إِیمَانًا مِنْ أَبِی بَکْر أَیْضًا وَفِی الْإِصَابَة فِی تَرْجَمَة عَلِیّ هُوَ أَوَّل النَّاس إِسْلَامًا فِی قَوْل الْکَثِیر مِنْ أَهْل الْعِلْم» (همان).

[3]. تحلیل واژه صدیق بخوبی نشان می‏دهد که هر کسی نمی‏تواند مصداق آن باشد. کلمه صدیق به طورى که خود لفظ دلالت مى‏کند مبالغه در صدق است، یعنى کسانى که بسیار صادقند. چیزى که هست صدق، تنها زبانى نیست، یکى از مصادیق آن سخنانى است که انسان مى‏گوید، یک مصداق دیگرش عمل است، که اگر مطابق با زبان و ادعا بود آن عمل نیز صادق است، چون عمل از اعتقاد درونى حکایت مى‏کند، و وقتى در این حکایتش راست مى‏گوید، که مافى‏الضمیر را بطور کامل حکایت کند، و چیزى از آن باقى و بدون حکایت نگذارد، چنین عملى راست و صادق است. اما اگر حکایت نکند و یا درست و کامل حکایت نکند این عمل غیر صادق است‏. صدیق آن کسى است که به هیچ وجه دروغ در او راه ندارد، و چنین کسى کارى که حق بودن آن را نمى‏داند، نمى‏کند، هر چند که مطابق با هواى نفسش باشد و سخنى را که راست بودن آن را نمى‏داند، نمى‏گوید، و قهراً حتى کسى به جز حق را هم نمى‏بیند، پس او کسى است که حقایق اشیا را مى‏بیند، و حق مى‏گوید و حق انجام مى‏دهد (طباطبایی، 4: 407).

[4]. توجه شود که در این روایت سخن از تکذیب برخی از مومنان است و مابقی، این خبر را تصدیق کردند، لذا ابوبکر در این تصدیق تنها، یا پیشقدم نبوده است.