توحید و امامت در حدیث سلسلة الذهب

نوع مقاله: مقاله علمی - پژوهشی

نویسندگان

چکیده

حدیث «سلسلة الذهب» منقول از امام رضا7 است که در جریان ورود تاریخی آن حضرت به نیشابور در سال دویست هجری قمری صادر شد. این روایت، نشان‏گر ارتباط عمیق میان دو آموزه اساسی توحید و امامت است. منابع روایی شیعه و اهل سنت از طرق مختلفی این روایت را نقل کرده‏اند. مقاله حاضر با رویکردی توصیفی-تحلیلی به بررسی نوع نگاه شیعه و سنی به این حدیث، و تبیین کارکرد توحیدمحورانه آن، و نیز پیوند وثیق توحید و امامت پرداخته است.

کلیدواژه‌ها


مقدّمه

حدیث «سلسلة الذهب» تنها یادگار به‏جای مانده از رخداد مهم و تاریخی ورود امام رضا7 به نیشابور در سال 200 هجری قمری و استقبال بی نظیر مردم و علمای اهل‏سنت آن دیار، برای مسلمانان است (جوینی شافعی، 1400، 2 :199) و نشان می‌دهد که وصول به مقام توحید، انسان را در حصن امن الهی قرار می‌دهد، و وصول به این مقام بدون پیروی از ولایت که وجهه مرآتی خداست، ممکن نمی‌باشد. درباره متن، سند و دلالت حدیث پژوهش‏هایی انجام شده و دیدگاه‏های مختلفی مطرح شده است. در این‏باره چند پرسش مطرح است: آیا حدیث سلسلة الذهب در منابع اهل‏سنت نقل شده است؟ آیا این حدیث نزد اهل‏سنت همان حدیثی است که شیعه به آن معتقد است یا با آن تفاوت دارد؟ در صورت یکی بودن این حدیث نزد شیعه و اهل‏سنت، نگاه اهل‏سنت به حدیث چیست؟ مثبت است یا منفی؟ رابطه بین توحید و امامت در این حدیث چیست؟ مقاله حاضر با رویکردی توصیفی- تحلیلی به بررسی مسائل مزبور پرداخته است.

حدیث سلسلة الذهبدر منابع شیعه

در منابع شیعی جریان ورود امام رضا7 به نیشابور و حدیث سلسلة الذهب با دلالت حصن را فقط شیخ صدوق و شیخ طوسی با سندهای خود از امام رضا7 و سایر علمای شیعه، روایات ایشان نقل کرده‏اند.

شیخ صدوق از دو طریق اباصلت هروی و اسحاق بن راهویه از امام رضا7 حدیث حصن را نقل می‏کند. نقل اباصلت از این قرار است:

انی انا الله لا اله الا انا فاعبدونی من جاء منکم بشهادة ان لا اله الا الله بالاخلاص دخل فی حصنی ومن دخل فی حصنی امن من عذابی (صدوق، 1363، 2: 134؛ همو، 1427: 26).

متن حدیث براساس نقل دیگر ابن‏راهویه از این قرار است:

لااله‏الاالله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی، فلمّا مرّت الراحلة نادانا بشروطها و انا من شروطها (صدوق، 1363،2: 135؛ همو، 1427: 27).

شیخ طوسی در یک روایت فقط عبارت «لا اله الا الله حصنی من دخله امن من عذابی» را نقل کرده است (طوسی، 1414: 279). در روایتی دیگر نیز نقل کرده است: «انی انا الله لا اله الا انا وحدی، عبادی فاعبدونی ولیعلم من لقینی منکم بشهادة ان لا اله الا الله مخلصا بها انه قد دخل حصنی ومن دخل حصنی امن من عذابی» پرسیده شد: « و ما اخلاص الشهادة؟» امام7 فرمود: «طاعة الله و رسوله و ولایة اهل‏بیته» (طوسی، 1414 :588).

حدیث سلسلة الذهب در منابع اهل سنت

منابع اهل‏سنت تعداد گزارش‏گران جریان باشکوه ورود امام رضا7 به نیشابور را ده هزار (خنجی اصفهانی، بی‏تا: 345)، بیست هزار (ابن صباغ مالکی، 1409: 243؛ سمهودی، 1407: 344؛ ابن‏حجر هیثمی، 1417، 2 :595) و سى هزار نفر (خنجی اصفهانی، 1375:229) گزارش کرده‏اند که روایت بیست هزار، مشهور است.

بر اساس منابع اهل‏سنت، افراد مختلف و متعددی روایت مزبور را از امام رضا7 روایت کرده‏اند. در ذیل به برخی از این راویان اشارتی می‏رود:

1. امام جواد7: جوینى (1400، 2: 189) و زَبیدى حنفى (بی‏تا، 3: 147) هر کدام به سند خود، روایت را از امام جواد7 نقل کرده‏اند.

2. اباصلت عبدالسلام بن صالح: وى خادم امام رضا7 بود و این جریان مهم تاریخى را با تمام جزئیات آن نقل مى‏کند. اکثر قریب به اتفاق اهل‏سنّت نیز روایت او را با طرق مختلف نقل مى‏کنند (قندوزی، 1422، 3: 122-123).

3. احمد بن عامر طائى: ابن عساکر دمشقى به سند خود این حدیث را ازاحمد بن عامر طائى نقل مى‏کند (ابن‏عساکر، 1421،51 : 253).

4. احمد بن عیسى علوى: رافعى قزوینى شافعى روایت مزبور را به سند خود از احمد بن عیسى علوى نقل مى‏کند (رافعی قزوینی، 1408، 2 :213).

5. احمد بن على بن صدقه: ابن سلامه قضاعى حدیث یاد شده را به سند خود از احمد بن على بن صدقه روایت مى‏کند (قضاعی ، 1407، 2 : 323).

6. محمّد بن عمر واقدى: سبط إبن جوزى حنفى، این روایت را از طریق واقدى نقل مى‏کند (سبط ابن‏جوزى، 1417: 315).

7و8 . ابو زُرعه رازى و محمد بن أسلم طوسى (ابن‏صباغ، 1409: 243؛ سمهودی، 1407: 344؛ هیثمی،1417، 2 :595)

9 و 10 و 11. اسحاق بن راهویه مَروزى و محمد بن رافع قُشَیرى و احمد بن حرب نیشابورى: این سه مورد را ابن‏جوزى حنبلى(1415،6 : 125) و سبط ابن‏جوزى حنفى (1417: 315)، از طریق واقدى نقل مى‏کنند.

12. یحیى‏بن‏یحیی: ابن‏جوزى حنبلى (1415، 6 : 125) از او نقل مى‏کند.

تواتر حدیث سلسلة‏الذهب با توجه با موارد ذیل، از این قرار است:

طبق تعریف مشهور، حدیث متواتر عبارت است از «روایتی که مفید علم باشد و جمع زیادی آن را نقل کرده باشند، به گونه‏ای که عادتاً اتفاق و تواطی بر دروغ در آن راه نداشته باشد» (مامقانی، 1411، 1: 89-90). بنابراین این حدیث متواتر و مفید علم است، چرا که از قرن سوم تا امروز راویان متعددی آن را نقل کرده‏اند و احتمال تواطی بر دروغ نیز منتفی است.

درباره تواتر لفظی این حدیث نیز گفتنی است: اکثر راویان حدیث، با اختلاف اندکی در الفاظ، آن را نقل کرده‏اند، با این حال اگر نتوان تواتر لفظی را مدعی شد، قطعاً تواتر معنوی این حدیث قابل انکار نیست.

دیدگاه اهل سنّت درباره روایت

در مورد حدیث حصن دو دیدگاه مطرح است:

الف) برخى با این گمان که اباصلت هروى تنها راوى این حدیث است، وى را تضعیف کرده‏اند و در نتیجه حدیث حصن را بى‏اعتبار جلوه داده‏اند. این در حالى است که بسیاری از دانشمندان اهل‏سنّت، علاوه بر توثیق اباصلت هروى، حدیث حصن را از دیگران نقل کرده و آن‏را تأیید کرده‏اند.

ب) گروهى این حدیث را شفابخش دانسته‏ و آن را مجرب می‏دانند.

حدیث مورد بحث از معدود احادیثى است که بزرگان اهل‏سنّت را شگفت‏زده کرده و آن‏ها را به اعترافات و سخنان نغزی در تأیید این حدیث شریف واداشته است. در ذیل به برخی از این سخنان اشارتی می‏رود:

1)       اباصلت هَرَوى (236ه.ق):

وى در عظمت این حدیث، مى‏گوید: «اگر این اسناد بر دیوانه‏اى خوانده شود هر آینه عاقل مى‏شود» (سبط‏ابن جوزى، 1417: 315).

2)       احمد بن حنبل (241ه.ق):

وى که یکى از پیشوایان فکری اهل‏سنّت است، مى‏گوید: «اگر این اسناد را بر دیوانه‏اى بخوانم از دیوانگى‏اش شفا مى‏یابد» (ابن‏حجر هیثمی،1417، 2 :595 و594).

از احمد بن حنبل عبارات دیگری نیز نقل شده است از جمله: لو قُرئ هذا الإسناد على مجنون لأفاق (شبلنجی، 1418: 236)، لو قرئ هذا الإسناد على مجنون لبرئ من جنونه(شَجَرى جُرْجانى،1422، 1 : 15)، لو قُرئ هذا الإسناد على مجنون لأفاق من جنونه (تابعى، 1327: 205 ـ 206).

یحیی بن حسین حسنی (زمخشرى ،1412، 4 : 79)، ابونعیم اصفهانی (1416، 3 : 191- 192)، قشیری (ابن‏صباغ ،1409: 243؛ سمهودی،1407: 344؛ هیثمی،1417، 2 :595)، قرمانی (بی‏تا: 115)، مناوی (1391، 4 : 489)، دیلمی (مناوی: همان) زمخشری (1412، 4 :79)، ابن قدامه (1408: 133)، سبط ابن‏جوزی حنفی (1417: 315)، زرندی حنفی(1425: 166)، سیوطی (بی‏تا: 376) و خنجی اصفهانی (1375: 229) با تکرار سخنان اباصلت و احمد حنبل و توثیق و تصحیح حدیث، قاطعانه از آن دفاع کرده‏اند، و همین مساله، اثبات تواتر حدیث سلسلة الذهب را تقویت می‏کند.

دیدگاه‌ها پیرامون اباصلت هروی

با این وصف، درباره نگاه اهل‏سنت به اباصلت هروی باید گفت: در کتب رجال اهل‏سنّت، مجموعاً سه دیدگاه درباره شخصیت روایى اباصلت و روایات وى، مطرح است:

دیدگاه نخست

در این دیدگاه اباصلت هروى، سنّى مذهب با گرایش‏هاى شیعى معرفى شده است، و نزد بزرگان اهل‏سنّت از معاصرین خویش و بعد از آن، جایگاه خاص و ویژه‏اى داشته و دارد.

از گزارش‏هاى تاریخى استفاده مى‏شود، اباصلت نزد بزرگان اهل‏سنّت، جایگاهى بس رفیع و شخصیتى والا دارد. او از دوستان نزدیک اسحاق بن راهوَیْه، احمد حنبل (خطیب بغدادی، 1417، 5: 418 و419)، عبدالرزاق صنعانى، یحیى بن مَعین، احمد بن سیّار مَرْوزى (همان، 11: 47)، محمّد بن عبداللّه‏ بن نُمیر (یحیی بن معین؛ 1405، 1: 79) و محمّد بن یعقوب فَسَوى (1401، 3: 77) بوده و جلسات علمى میان آن‏ها برگزار بوده است.

بزرگان و منصفین اهل‏سنّت، به دور از تعصّبات مذهبى و با علم به گرایش‏هاى شیعى اباصلت، جایگاه روایى و حدیثى اباصلت را تقویت و توثیق کرده‏اند و علاوه بر قبول روایات وی، از او با اوصافى هم‏چون «حافظ»، «ثقه»، «مأمون»، «صدوق»، «ضابط»، «أدیب»، «فقیه»، «عالم» و «رحّال» یاد نموده‏اند. آن بزرگان عبارتند از :یحیى بن مَعین (1405، 1: 79)، عِجْلى (1405: 303)، ابوداود سجستانى (ابن‏حجر عسقلانی، 1404، 6 :287)، ابن شاهین (1406: 227)، حاکم نیشابورى (1420، 3 : 137) ، حاکم حَسَکانى (1411، 1 : 105)، ابویعلى قزوینى (1414: 335)، مَزّى شافعى(1414، ج 11 : 465)، محمّد بن محمّد جزرى (بی‏تا: 122- 126)، ابن حجر عسقلانى (1404، 6 : 287)، ابن‏تغْرى (1413، 2 : 344)، ابوالحسن کِنانى (1401، 1: 152)، ابوالحسن سِنْدى (1418، 1: 52) و عِجْلونى (1416، 1: 22).

دیدگاه دوم:

در این دیدگاه، شخصیّت و جایگاه روایى اباصلت مقبول بوده و فقط از روایاتى که اباصلت نقل کرده، با عباراتی هم چون«روی المناکیر» انتقاد شده است. منتقدین این گروه عبارتند از: ساجی بصری (خطیب بغدادی، 1417، 11: 51)، نقاش (عسقلانی، 1404، 6 : 286) ابونعیم اصفهانی (1405: 108).

نقد و بررسى:

دیدگاه دوم، هیچ لطمه‏اى به وثاقت، امانت و راست‏گویى اباصلت وارد نمى‏سازد، چرا که طبق مبناى رجالى اهل‏سنّت، نقل روایات فضایل، که از آن به روایات مناکیر و عجیب و غریب یاد مى‏شود، به تنهایى ضعف محسوب نمى‏شود و براى تضعیف باید دلایل دیگرى غیر از نقل روایات مناکیر، اقامه شود (لکنوی، بی‏تا: 98).

دیدگاه سوم:

در این دیدگاه، شخصیت روایى اباصلت و روایات وى، مورد انتقاد شدید گروهی از متعصبین اهل‏سنّت قرار گرفته و فقط به دلیل محبت اهل‏بیت: و نقل روایات فضایل از طُرق بزرگان اهل‏سنّت، مورد بى‏مهرى و توهین و تهمت واقع شده است و با عبارات رکیک و غیر علمی، سعی در تخریب و تضعیف شخصیت اباصلت و روایاتش داشته‏اند. مهم‏ترین افراد این گروه عبارت اند از: جوزجانی (1405: 205- 206) ابوحاتم رازی (بی‏تا، 6، 48)، نسایی (خطیب بغدادی، 1417، 11: 51)[1]، عقیلی مکی (1404، 3 : 70- 71) ابن‏حبان (1393، 8 : 456)، ابن‏عدی جرجانی (1409، 5 : 331- 332)، دارقطنی (خطیب بغدادی، 1417، 11: 51)، محمد بن طاهر مقدسی (مغلطای، 1422، 8 : 274)، سمعانی (1408، 5 : 637)، ابن‏جوزی (1406، 2 : 106)، ذهبی (1417، 11 : 446- 448)، ابن‏کثیر (1409، 10: 329).

نقد و بررسى:

1)  دیدگاه اوّل و دوم و توثیقات قدماى اهل حدیث، مثل یحیى بن مَعین و سایر بزرگان و منصفین اهل‏سنّت درباره اباصلت، بهترین دلیل بر بى‏اعتبارى دیدگاه سوم است .

2) تضعیف اباصلت توسط نَسائى شافعى و دار قطنى شافعى، معلوم نیست، چرا که در کتب ضعفاى این دو، نام عبدالسلام بن صالح، اباصلت هروى نیامده است .

3)  بر فرض صحّت تضعیف اباصلت توسط نسائى، باید گفت:تضعیفات نَسائى، ابوحاتم رازى، ابن حبّان و یحیى بن مَعین ارزش رجالى ندارد، چرا که به تصریح علماى اهل‏سنّت، این گروه از متعنتّین در جَرْح راویان بوده و به اندک دلیلى، راوى را از اعتبار ساقط مى‏کنند (لکنوی ،بی‏تا: 117- 12). این در حالى ا ست که یحیى بن مَعین نیز جزء این گروه بوده، ولى اباصلت را توثیق کرده است. این توثیق نزد علماى رجال، ارزش علمى دارد، چون توثیق از سوى کسى که با اندک دلیلى، راوى را تضعیف مى‏کند، نشانه این است که هیچ ضعفى در راوى و به خصوص اباصلت وجود نداشته است، لذا توثیق یحیى بن معین ارزش خواهد داشت.

4)  اشکال عمده این دیدگاه و دلیل تضعیف‏هاى اباصلت، مذهب اباصلت و روایات نقل شده اوست. او را فقط به دلیل محبّت و دوستى اهل‏بیت پیامبر: و نقل روایات فضایل آنان، آن هم از طریق علماى بزرگ اهل‏سنّت، مانند عبدالرزاق صنعانى، تضعیف کرده و با عباراتى زشت و به دور از منطق علمی، دشنام داده‏اند.

جوزجانى، ریشه تهمت‏ها به اباصلت

از نظر تاریخى، ریشه این توهین‏ها و تضعیف‏هاى بى‏اساس، جوزجانى است. وى با تعصبّ کورکورانه خود، نه فقط اباصلت، بلکه صدها راوی از اهل‏سنّت، که ناقل روایات فضایل اهل‏بیت: هستند را با عباراتى زشت و توهین‏آمیز تضعیف می‏کند و متأسفانه برخى نیز بدون فکر و بررسى، سخنان او را تکرار می‏کنند.

وی درباره اباصلت هروی می‏گوید:

ابوالصلت هروى بیرون از راه حق و منحرف از جاده میانه بوده است. از کسى که از یکى پیشوایان حدیث، براى من روایت نقل کرده، شنیدم که او در مورد وى گفته است: او ( عین ) دروغ و از سرگین خر دجّال است و از قدیم به کثافات آلوده بوده است! (جوزجانی، 1405: 205- 206).

تصریح بزرگان اهل‏سنّت به ناصبی بودن جوزجانی

جوزجانى، نزد علماى بزرگ اهل‏سنّت، نه تنها جایگاهى ندارد، بلکه او را «ناصبى» خوانده، براى دیدگاه‏هاى او، هیچ ارزشى قائل نیستند. ابن‏عدی جرجانی (1409، 1: 310)، دارقطنى (ابن‏حجر، 1404، 1 : 159؛ یاقوت حموی، 1399، 2 : 183)، ابن‏حبان (1393، 8 : 81)، ذهبى (بی‏تا، 1 : 76)، و از معاصرین، غِمارى (بی‏تا: 54) و حسن بن على سقّاف (ابن‏عقیل، بی‏تا: 122، تعلیقه سقاف) بر ناصبی بودن و بی‏اعتباری نظرات وی تاکید کرده‏اند.

با توجه به سخنان بزرگان اهل‏سنّت، اولاً جرح و تعدیل و تضعیفات جوزجانى به ویژه درباره دوستداران حضرت امیرالمؤمنین7 و راویان فضایل آن حضرت، اعتبار و ارزشى ندارد.

ثانیاً، روایاتى که اباصلت در فضایل حضرت امیرالمؤمنین7 و اهل‏بیت: نقل کرده است، بزرگان اهل‏سنّت و در رأس آن‏ها یحیى بن مَعین، تأیید و در مقاطع گوناگون، روایات اباصلت را از طریق دیگر نیز نقل کرده‏اند تا صحت روایات اباصلت براى دیگران آشکار گردد.

ثالثاً، اگر بنا باشد صِرفاً به جهت نقل روایات فضایل امیرالمؤمنین7 و اهل‏بیت:، با روش جوزجانى راوى را تضعیف کنیم و روایت را کنار نهیم، باید عده فراوانى از راویان و روایت‏هاى بسیارى از صحابه و تابعین را کنار بگذاریم، که به تعبیر ذهبى اگر احادیث شیعیان و دوستداران حضرت امیرالمؤمنین7 را کنار بگذاریم بخش عظیمى از آثار و احادیث نبوی9 از بین مى‏رود و این تباهى آشکارى است (ذهبی، بی‏تا، 1: 5).

رابعاً، حدیث حصن، که اباصلت از امام رضا7 و آن حضرت از پدرانش تا حضرت امیرالمؤمنین: و پیامبر اکرم9 نقل کرده است، طریق‏هاى دیگرى نیز دارد که گویای تواتر حدیث است.

خامساً، تواتر و تأییدات بزرگان اهل‏سنّت در مورد اباصلت هروى و اصل روایت و فراتر از آن، شفابخش دانستن اِسناد سلسلة الذهب و از آن بالاتر تجربه کردن و شفا یافتن به برکت این اِسناد، جایى را براى سخن مخالف و توهّم ضعف روایت یا راوى باقى نمى‏گذارد.[2]

ادامه روایت «اَلا بشروطها و أنا مِنْ شروطها»

درباره ذیل حدیث سلسلة الذهب که دلالت بر مقام امامت دارد باید گفت با این که اصل این حدیث با دلالت حصن و توحید به صورت متواتر نقل شده است، ولی ادامه روایت که دلالت بر مقام امامت دارد، در بیشتر کتب اهل‏سنّت ذکر نشده و فقط خواجه پارساى حنفى و قاضى بهجت اَفندى شافعى، ادامه حدیث را نقل کرده‏اند.

1)       محمّد خواجه پارساى بخارى حنفى (822ه.ق):

از اباصلت نقل است که گفت: به هنگامى که على ملقب به رضا، خدا از او خشنود باد، سوار بر استرى خاکسترى مایل به سیاه، از نیشابور خارج مى‏شد همراهش بودم که در این هنگام احمد بن حرب و یحیى بن یحیى و اسحاق بن راهویه و تعدادى دانشمند لگام استرش را گرفتند و عرضه داشتند: اى فرزند رسول‏خدا ! به حق پدران پاکت، حدیثى براى ما روایت کن که آن را از پدرت از پدرانت شنیده‏اى. پس سر مبارکش را از خرگاه بیرون آورد و فرمود: پدرم موسى از پدرش جعفر از پدرش محمّد از پدرش على از پدرش حسین از پدرش على بن ابى‏طالب از رسول خدا روایت کرد که فرمود: از جبرئیل شنیدم که مى‏گفت: از خداوند شنیدم که مى‏فرمود: إنّی أنا اللّه‏ لا إله إلاّ أنا فاعبدونی مَن جاء بشهادة اَنْ لا إله إلاّ اللّه‏ بالإخلاص دَخَلَ حصنی، فمن دخل حصنی اَمِنَ من عذابی و فی روایة، فلمّا مرّت الراحلة نادانا: اَلا بشروطها وأنا من شروطها. قیل: مِن شروطها الإقرار بأنّهُ إمام مفترض الطاعة؛ به راستى که من خداوندم، خدایى جز من نیست، پس مرا بپرستید. هر که با شهادت و گواهى مخلصانه به لا اله الاّ اللّه‏ بیاید در دژ من وارد مى‏شود و هرکه در دژ من داخل شود از عذابم در امان مى‏ماند. و در روایتى چون کاروان حرکت کرد، به ما فرمود: آگاه باشید، شروطى دارد و من از شروط آن هستم. گفته شده است: از شروط کلمه اخلاص، اقرار به واجب بودن اطاعت از اوست (قندوزی، 1422، 3 : 168).

2)       قاضى بهجت اَفندى شافعى (1350ه.ق):

ابوالصلت بن الصالح مى‏گوید: آن‏گاه که امام از نیشابور خارج گردید من نیز در رکاب او بودم . امام در حال عزیمت به خراسان، بر استرى سفید سوار بود، جمعى از دانشوران خراسان از جمله اسحاق بن راهوَیْه، احمد بن حرب، یحیى بن یحیى، حضور امام شرفیاب گشتند و عرض کردند: اى فرزند رسول‏خدا ! با بیان روایتى که از آباء و اجداد پاکت شنیده‏اى ما را مسرور و مستفیض فرما. حضرت رضا7 در مقابل پرسش آنان، سر مبارک خود را از کجاوه خارج ساخت و فرمود: إنّی سمعتُ من أبی موسى قال أبی : إنّی سمعت من ابی عبداللّه‏ جعفر إنّه قال: سمعت مِنْ أبی، محمّد الباقر إنّه قال : سمعت مِنْ أبی، علی أنّه قال: سمعت من أبی، الحسین أنّه قال : سمعتُ مِنْ أبی علیّ أمیرالمؤمنین أنّه قال: إنی سمعتُ من رسول‏اللّه9 أنّه قال: مَن قال لا إله إلاّ اللّه‏ دَخَلَ حصنی فَمَنْ دَخَلَ حصنی أمِنَ مِنْ عذابی ثم قال : اَلا بشروطها ـ و قال الإمام ـ أنا من شروطها؛ معناى این حدیث که با سلسله امامت به حضرت رسالت پناه مى‏رسد چنین است: « کلمه لا إله إلا اللّه‏ حصن و حصار من است هر کس که داخل حصن من گردد از عذاب من در امان است ولى باید به شروط کلمه طیّبه نیز عمل نماید و من، از جمله شروط آن هستم» (افندی، 1376: 157-159).

نگاه محتوایی به حدیث سلسلة الذهب

حال با بررسی جایگاه روایی، اعتبار و صحت صدور و مقبولیت آن نزد فرق اسلامی، نگاه ویژه و مهمتر به این حدیث شریف صبغه کلامی و اهمیت توحیدی آن است. از آنجا که عصر امام رضا7 هنگام جولان گروه‌ها و تفکرات غیر خالص دینی بوده است، رسالت امام در بیان حقائق ناب و توحید محض و عینیت بخشیدن به توحید، ایجاب می‌نمود تا در هر فرصت و موقعیتی، ابلاغ این مهم صورت پذیرد. برای نشان دادن این وجهه و کارکرد حدیث شریف می‌توان اضلاع و زوایای مختلفی را واکاوید و به تحلیل آن نشست و کارکرد آن را نظاره‌گر بود.

در ادامه به تبیین جنبه‌های مختلف کلامی، عرفانی و فلسفی این حدیث به صورت گذرا پرداخته می‌شود.

الف) تبیین جنبه‏ کلامی حدیث

1) توحید سرلوحه دعوت عموم انبیاء الهی بوده است: (و لقد بعثنا فی کل امة رسولا ان اعبدوالله و اجتنبوا الطاغوت). چنا‏نکه خاتم پیامبران9 نیز دعوت خود را با شعار «قولوا لا اله الا الله تفلحوا» آغاز کرد. بنابراین کلید نجات و رستگاری انسان در همه اعصار توحید بوده و خواهد بود.

2) حقیقت و باطن شعار توحید، اخلاص است. یعنی انسان باید عقیده، اخلاق و اعمال خود را از غیر خدا خالص کند و در زندگی عبادی و سایسی، فردی و اجتماعی خود جز به خدا نیاندیشید و جز به خدا توکل نکند و جز از او استعانت نجوید. به عبارت دیگر، از هر چه طاغوت است و رنگ غیر خدایی دارد (نفس اماره، شیاطین جن و انس، حاکمان فاسق و ظالم و عمال و یاوران آنان) اجتناب نماید. بدین جهت است که در آیه کریمه، پس از دعوت به عبادت خدا، به اجتناب از طاغوت به صورت مطلق امر شده است.

3) انسان بدون داشتن راهنمایی معصوم از هرگونه لغزش و خطا در شناخت طریق توحید و راهزنان طاغوتی آن، دچار خطا خواهد شد. از این‏رو در قرآن اطاعت از پیامبر اکرم9 شاخص اطاعت از خدا به شمار آمده است: (من یطع الرسول فقد اطاع الله). بدیهی است که این نیاز پس از پیامبر اکرم9 نیز باقی است، لذا باید برای پیامبر اکرم9 جانشینانی باشد که چونان پیامبر9 شاخص توحید اصیل و معیار تشخیص حق از باطل باشند. بدین جهت است که قرآن کریم پس از واجب کردن اطاعت از خدا و رسول خدا، اطاعت از امامان پس از او را واجب کرده است: (یا ایها الذین آمنوا اطیعوالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم)(نساء: 59) و نیز ولایت بر مومنان را ویژه خدا و رسول و مومنان ویژه دانسته است که بر اساس روایات امیرالمومنین و خاندان معصوم آن حضرت: می‏باشند (مائده: 55). در یکی از نقل‏های روایت سلسلة الذهب آمده است که امام رضا7 اخلاص در توحید را به اطاعت از خدا، رسول و ولایت اهل بیت: تفسیر کرده است. در نقل دیگری نیزفرموده است: نجات بخش بودن شعار توحید شروطی دارد، و من از شرایط آن هستم، یعنی اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت از او.

ب) تبیین جنبه عرفانی و فلسفی حدیث

آنچه درباره پیوند توحید و امامت بیان شد، از منظر کلامی بود. این پیوند را از منظر عرفانی و فلسفی نیز می‏توان به بررسی نشست.

چنان‏که گذشت وصول به مقام توحید است که انسان را محصون می‌نماید و برای چنین ورود و وصولی باید از مقام ولایت مدد خواست و بدون ولایت، ورود در حصن توحید غیرممکن است، چرا که باید توحید حقیقی را در مرآت ولایت دید و معنای مرآتی خدا همان ولایت است. (ن.ک. تهرانی، 1368، 1، 33) با این توضیح که ولایت خدا به معنای همراهی و معیت او با مخلوقات است و رسیدن به مقام ولایت الهی هم به این معنا بوده که شخص این معیت و همراهی را بالعیان دیده و در سیر و سلوک تجربه نموده است. پس حجابی بین او و خدا نمی‌باشد و بالطبع آن‏کس که بیشترین مقام قرب و معیت را دارد و معنا در او پیدا کرده است خودش هیچ نیست و هر چه بخواهد و انجام دهد، خواسته خدا و اراده اوست که به تعبیر عرفانی برخوردار از ولایت مطلقه، کلیه الهیه است و مظهر اعلای آن حقیقت محمدیه و ائمه معصومین از اهل‏بیت: پیامبر9 بوده که «اوّل ما خلق الله» هستند (ن.ک. قیصری، 1367، 55-57؛ حسن‌زاده آملی، 1375، 64ـ65).

پس در چنین حالتی انسان خویشتن خویش را فراموش نموده، محو جمال معشوق گشته و به هر چه می‌نگرد، فقط او را می‌بیند.

از عارف بزرگ و شیخ واصل مرحوم شاه‌آبادی، حکایت گردیده که:

شهادت به ولایت در شهادت به رسالت نهفته است؛ زیرا که ولایت باطن رسالت است و در تکمله آن فرموده‌اند که در شهادت به الوهیت شهادتین منطوی است جمعاً و در شهادت به رسالت آن دو شهادت نیز منظور می‌باشد، چنانکه در شهادت به ولایت آن دو شهادت دیگر نهفته است (موسوی خمینی، 1380، 141).

گرچه این حدیث شریف با عبارات اندکی متفاوت بیان شده، اما در عین حال تواتر معنوی آن را می‌توان یافت، که بیان‏گر پیوند توحید و امامت است، بلکه هدف اصلی این روایت بیان همین پیوند است؛ چرا که عموم مردم دیار نیشابور که مستمع امام بودند اهل‏سنت بوده و نگاه آنان به ولایت اهل‏بیت: نگاه سرسپردگی و مرآتیت حق نبود، لذا حضرت فرمود: گرچه توحید اصل و اساس است و دژ محکم و حصن حصین الهی است، لکن مسیر رسیدن به توحید حقیقی و یافتن توحید ناب و پرستش اثرگذار، گرفتن حقائق از امام و پیروی از آن است. چرا که امام هر لحظه مترصد فرصتی برای بیان این مطلب بود و در رویارویی پنهان و غیررسمی امام رضا7 با حکومت بنی عباس، در واقع دو جبهه توحید اصیل و خداپرستی بی‌محتوا و ناخالصانه به مبارزه برخاسته بودند و امام هشتم7 با دانش توحیدی و قرآنی و تفسیر درست مؤلفه‌های دینی اقدام به اصلاح فرهنگ جامعه اسلامی کرده و کاری پیامبرگونه انجام داد. لذا طرح حدیث سلسلة الذهب در نیشابور در راستای همین اصلاح عقیدتی و فرهنگی صورت گرفت. امام7 در برابر خواسته اهالی این شهر به مسئله توحید که اساس و اصل اعتقاد و رفتار است پرداخت، چرا که اصولاً ریشه همه انحرافات و اختلافات، معلول دور شدن امت اسلامی از بنیادی‌ترین اصل اسلامی یعنی توحید واقعی است. لکن ایشان در صدد القاء این معنا بودند که توحید بی‌محتوا، اثرگذار نیست و محتوای توحید پذیرش امامت است با امامت و قبول ولایت ائمه: است که توحید ناب و واقعی محقق خواهد شد.

نکته‏ای که درباره ذیل این حدیث -مقام امامت- می‏توان گفت این است که مردم نیشابور همگی مسلمان و موحد بودند و نیازی به تاکید بر توحید از جانب امام رضا7 نداشتند. آنچه که صدور ذیل حدیث سلسلة الذهب را تقویت کرده و اهمیت آن را دو چندان کرده این است که امام رضا7 با بیان این حدیث، پیوند توحید و امامت را که نیاز اعتقادی مردم آن دیار بود را متذکر شدند وتاکید فرمودند که توحید بدون امامت، نجات بخش نبوده و تنها راه رستگاری، توحید و امامت است «من أراد ألله بدأ بکم». بنابراینکه این حدیث را می‏توان امتداد راه غدیر و عاشورا دانست.

نتیجه‌گیری

با توجه به کثرت طرق و اسانید حدیث سلسلة الذهب در هر طبقه و تطبیق شرایط و شاخصه‏های حدیث متواتر، می‏توان تواترمعنوی این حدیث را مدعی شد. لذا سخنان کسانی که سعی در خبر واحد جلوه دادن این حدیث و انحصار نقل آن در اباصلت هروی وتضعیف وی دارند، بی‏فایده خواهد بود. چنانکه تصدیق و تایید زبانی حدیث سلسلة الذهب توسط علمای اهل‏سنت از جمله احمد بن حنبل، و تاییدات عملی آن، همانند شفا بخش دانستن حدیث شریف وگزارش‏های نقل شده در این باب، بیان‏گر اعتبار حدیث نزد محدثان برجسته اهل‏سنت است.

حدیث سلسله الذهب پیوند استوار توحید و امامت امامان معصوم: را بیان کرده است، و این حقیقتی است که عقل و نقل آن را مبرهن و مدلّل ساخته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست منابع

ابن‏جوزى، ابوالفرج عبدالرحمن (1406)؛  کتاب الضعفاء و المتروکین، بغداد، دارالکتب العلمیة.

-        (1415)؛ المنتظم فی تواریخ الملوک و الاُمَم، بیروت، دارالفکر.

ابن‏کثیر دمشقى، ابو الفداء (1409)؛ البدایة و النهایة، بیروت، دارالکتب العلمیة.

ابن‏ابى‏حاتم رازى، ابومحمّد عبدالرحمن(بی‏تا)؛ الجرح و التعدیل، بیروت، دارالفکر.

ابن‏تَغْرى، یوسف (1413)؛ النجوم الزاهرة فی ملوک مصر و القاهرة، بیروت، دارالکتب العلمیة.

ابن‏حِبّان، ابو حاتم محمّد بن حبان (1393)؛ کتاب الثقات، بیروت، دارالفکر.

-        (1412)؛ کتاب المجروحین، بیروت، دارالمعرفة.

ابن‏حجر عسقلانى، احمد بن على (1395)؛ تقریب التهذیب، بیروت، دارالمعرفة.

-        (1404)؛ تهذیب التهذیب، بیروت، دارالفکر.

ابن‏حجر هیثمى، احمد بن محمّد (1417)؛ الصواعق المُحْرقة، بیروت،  مؤسسة الرسالة.

ابن‏شاهین، ابوحفص عمر بن احمد (1406)؛ تاریخ أسماء الثقات، بیروت، دارالکتب العلمیة.

ابن‏صبّاغ مالکى (1409)؛ الفصول المهمّة فی معرفة أحوال الأئمّة، بیروت، دارالاضواء.

ابن‏عدى جرجانى، ابو احمد عبداللّه (1409)؛ الکامل فی ضعفاء الرجال، بیروت، دار الفکر.

ابن‏عساکر شافعى، على بن حسین (1421)؛ تاریخ دمشق الکبیر،بیروت، داراحیاء التراث العربی.

ابن‏عقیل، محمد (بی‏تا)؛ العَتْب الجمیل على أهل الجرح و التعدیل، تحقیق حسن سقّاف، اردن، دارالنووی.

ابن‏قُدامه مَقْدسى، موفق‏الدین (1408)؛ التبیین فی أنساب القرشیین، بیروت، مکتبة النهضة العربیة.

ابونُعیم اصفهانى، احمد بن عبداللّه (1405)؛ کتاب الضعفاء، مغرب، دارالثقافة.

-       ‏ (1416)؛ حِلیة الأولیاء و طبقات الأصفیاء، بیروت، دارالفکر.

ابویعلى قزوینى، خلیل بن عبداللّه (1414)؛ الإرشاد فی معرفة علماء الحدیث، بیروت، دارالفکر.

اَفندى، بهجت (1376)؛ تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمّد:، ترجمه ادیب، تهران، بنیاد بعثت.

تابعى شافعى، شیخ احمد (1327)؛ الإعتصام بحبل الإسلام، قاهره، مطبعة السعادة.

جَزَرى، محمّد بن محمّد (بی‏تا)؛ أسنى المطالب فی مناقب سیدنا علی بن ابیطالب کرّم اللّه‏ وجهه، اصفهان، مکتبة امیرالمؤمنین7.

جوزجانى، ابو اسحاق ابراهیم بن یعقوب (1405)؛ أحوال الرجال، بیروت، مؤسسة الرسالة.

جُوِینى شافعى، ابراهیم بن محمّد (1400)؛ فرائد السمطین فی فضائل المرتضى و البتول و السبطین و الأئمة من ذریتهم:، بیروت، مؤسسة المحمودی.

حاکم نیشابورى، محمّد بن عبداللّه (1420)؛ المستدرک على الصحیحین، بیروت، مکتبة العصریة.

حاکم حسکانی، عبیدالله (1411)؛ شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، تهران، انتشارات وزارت ارشاد.

حسن‌زاده آملی، حسن (1375)؛ ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، قم، انتشارات حجت.

خطیب بغدادى، احمد بن على (1417)؛ تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العلمیة.

خُنْجى، ابن‏روز بهان (1375)؛ وسیلة الخادم إلى المخدوم، قم، انتشارات انصاریان.

-        (بی‏تا)؛ مهمان‏نامه بخارا، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

ذهبى، شمس‏الدین (بی‏تا)؛ میزان الاعتدال فی نقد الرجال، بیروت، دارالفکر.

-      (1408)؛ دیوان الضعفاء و المتروکین، بیروت، دارالقلم.

-      (1417)؛ سیر أعلام النبلاء، بیروت، مؤسسة الرسالة.

-      (1418)؛ المقتنى فی سَرد الکُنى، بیروت، دارالکتب العلمیة.

رافعى قزوینى، عبدالکریم بن محمّد (1408)؛ التدوین فى أخبار قزوین، بیروت، دارالکتب العلمیة.

زَبیدى، محمّد (بی‏تا)؛ إتحاف السادة المتقین بشرح أسرار إحیاء علوم الدین، مصر، خزانة السادات.

زرندى حنفى، جمال‏الدین محمّد (1425)؛ معارج الوصول إلى معرفة فضل آل الرسول والبتول:، تحقیق محمّدکاظم محمودى، قم،  مجمع إحیاء الثقافة الإسلامیة.

زمخشرى، محمود بن‏عمر (1412)؛ ربیع الأبرار و نصوص الأخبار، بیروت، مؤسسة الاعلمى.

سبط ابن‏جوزى (1417)؛ تذکرة الخواص من الأمّة بِذِکْر خصائص الأئمّة:، بیروت، مؤسسة اهل‏البیت:.

سَمْعانى، ابوسعد عبدالکریم بن محمّد (1408)؛ الأنساب، بیروت، دارالکتب العلمیة.

سَمْهودى، على‏بن‏عبداللّه (1407)؛ جواهر العَقْدین فی فضل الشرفین، بغداد، وزارة الاوقاف.

سِنْدى حنفى، ابوالحسن (1418)؛ شرح سنن ابن ماجة، بیروت، دارالمعرفة.

سیوطى، جلال‏الدین (بی‏تا)؛  الجامع الصغیر من حدیث البشیر النذیر، بیروت، دارالکتب العلمیة.

شجرى جرجانى حنفى، یحیى بن حسین (1422)؛ الأمالی الخمیسیّة، بیروت، دارالکتب العلمیة.

صدوق، ابوجعفر محمد بن علی (1363)؛ عیون اخبار الرضا:، تصحیح و تعلیق سید مهدی حسینی لاجوردی،قم، نشر مهدی مشهدی.

-        (1417)؛ الامالی،تهران، تحقیق و نشر بنیاد بعثت.

-       ­ (1418)؛ معانی الاخبار، تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری، قم،  موسسة النشر الاسلامی.

-        (1427)؛ التوحید، تصحیح و تعلیق: سیدهاشم حسینی تهرانی، قم، موسسة النشر الاسلامی.

طبسی، محمد محسن (1388)؛ جایگاه روایی اباصلت هروی از دیدگاه فریقین، مجله فرق و مذاهب طلوع نور، ش30.

-       ­ (1389)؛ مذهب اباصلت هروی از دیدگاه فریقین، مجله فرق و مذاهب طلوع نور، ش33.

طوسی، ابوجعفر محمد بن حسن (1414)؛ الامالی، قم، دارالثقافة.

عِجْلونى جَرّاحى، اسماعیل بن محمّد (1416)؛ کشف الخفاء ومُزیل الإلباس عمّا اشتهر من الأحادیث على ألسنة الناس، بیروت،  مؤسسة الرسالة.

عِجْلى، ابوالحسن احمد بن عبداللّه‏ (1405)، تاریخ الثقات، بیروت، دارالکتب العلمیة.

عقیلی مکی، محمد بن عمرو (1404)؛ کتاب الضعفاء الکبیر، بیروت، دارالکتب العلمیه.

غِمارى شافعى، عبدالعزیز (بی‏تا)؛ بیان نَکْث الناکث المُعْتدی، اردن، نشر دار الإمام النووی.

فَسَوى، یعقوب بن سفیان (1401)؛ المعرفة و التاریخ، بیروت، مؤسسة الرسالة.

قَرْمانى دمشقى، ابوعباس احمد بن یوسف (بی‏تا)؛ أخبار الدُوَل و آثار الاُوَل، بیروت، عالم الکتب.

قُضاعى شافعى، محمّد بن سلامة (1407)؛ مسند الشهاب، بیروت، مؤسسة الرسالة.

قُنْدوزى، سید سلیمان بن ابراهیم (1422)؛ ینابیع المودّة لذوی القربى:، قم، دار الاسوة.

قیصری، محمد داوود (1367)؛ شرح فصوص الحکم، مشهد، انتشارات دانشگاه فردوسی.

کِنانى، على بن محمّد (1401)؛ تنزیه الشریعة المرفوعة عن الأخبار الشنیعة الموضوعة، بیروت، دارالکتب العلمیة.

لکنوى، محمّد (بی‏تا)؛ الرفع والتکمیل فی الجرح والتعدیل، تحقیق ابوغدّه، حلب، مؤسسة قرطبة.

مامقانی، عبدالله (1411)؛ مقباس الهدایة فی علم الدرایة، قم، موسسة آل‏البیت لاحیاء التراث.

مَزّى شافعى، یوسف بن عبدالرحمن (1404)؛ تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، بیروت، دارالفکر.

مُغْلطاى، علاءالدین (1422)؛ إکمال تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، بیروت، الفاروق الحدیثة.

مَنّاوى شافعى، عبدالرؤوف بن على (1391)؛ فیض القدیر بشرح الجامع الصغیر، بیروت، دارالفکر.

خمینی، سید روح‌الله (1380)؛ آداب الصلاة، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی;.

یاقوت حموى، یاقوت بن عبداللّه‏ (1399)؛ معجم البلدان، بیروت، داراحیاء التراث العربى.

یحیى بن معین، ابو زکریا (1405)؛ معرفة الرجال، دمشق، مطبوعات مجمع اللغة العربیة.

 

 



[1]. گفتنی است در کتاب نسایی چنین مطلبى نیست و خطیب چنین نسبتی می‏دهد.

[2]. ر.ک. طبسی، 1388؛ همو، 1389.