ابن‏تیمیه و خلافت حضرت علی

نوع مقاله: مقاله علمی - پژوهشی

نویسنده

چکیده

ابن‏تیمیه به عنوان ایدئولوگ تفکر سلفی‏گری و وهابیت دارای تفکرات خاصی است. در زمینه نقد و بررسی افکار نامبرده کتاب‏ها و نوشته‏های فراوانی وجود دارد. مقاله حاضر در صدد است نظرات ابن‏تیمیه در باب خلافت امیرالمومنین علی7 را اولاً گردآوری، و ثانیاً مورد نقد و بررسی قرار دهد، و مشخصاً به دنبال پاسخ این دو پرسه است که: آیا وی خلافت امیرالمومنین7 را قبول دارند یا خیر؟ و دیگر اینکه: آیا نحوه برخورد او با آن حضرت مانند نحوه برخوردش با دیگر خلفاست، یا اینکه در مواجهه با آن حضرت به طعن، تضعیف و تشکیک پرداخته است؟ براین اساس با روش مطالعه کتابخانه‏ای به بررسی آثار ابن‏تیمیمه پرداخته و در انتها از طریق تحلیل گفته‏ها، سعی می‏نماید به عقیده نامبرده در این زمینه دست یابد. نتیجه اینکه: سخنان ابن تیمیه درباره خلافت امیرالمومنین7 هماهنگ و یکنواخت نیست. در برخی عبارات آن حضرت را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته است، ولی در عباراتی دیگر مشروعیت خلافت آن حضرت را مورد تشکیک و تردید و حتی مورد طعن و قدح قرار داده است.

کلیدواژه‌ها


مقدمه

تقی‏الدین ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم  بن عبدالسلام معروف به «ابن‏تیمیه» حرّانی حنبلی (661-728ق) از شخصیت‏های پر هیاهوی عصر خود است که با افکار منحصر به فرد خود، موجبات اعتراض بسیاری از علمای آن زمان را فراهم آورد.

شناخت ابن‏تیمیه مورد اهتمام علمای شیعه وسنی بوده، و در این زمینه کتاب‏ها و مقالات زیادی نوشته شده است. افکار نامبرده در جامعه عوام و کم‏سوادان تاثیر زیادی گذاشته، و لذا صاحبان اندیشه، باید افکار ناصحیح او را مورد نقد جدی قرار دهند، تا بیش از این، نمود نداشته باشد.

ابن‏تیمیه در مورد امیرالمومنین علی7 اظهار نظرهای زیادی دارد که نوعاً با بی‏انصافی همراه است. او حتی مطالب مورد اتفاق شیعه و سنی درباره آن حضرت -که متواتر و قطعی هستند- را نیز انکار کرده و یا رد می‏کند. به عنوان مثال وی مدعی شده است که رافضیان نمی توانند ایمان و عدالت حضرت علی7 را اثبات کنند (ابن‏تیمیه، 1406، 2: 62).

خلافت حضرت علی7 مورد اتفاق فریقین است. شیعیان آن حضرت را خلیفه منصوص و بلافصل پیامبر اکرم9 می‏دانند، و اهل‏سنت نیز -که بیعت را طریق تعیین امام می‏شمارند- به امامت آن حضرت پس از عثمان معتقد هستند، زیرا مهاجران و انصار با او به عنوان خلیفه پیامبر9 بیعت کردند. بر این اساس همان‏گونه که احمد بن حنبل گفته است:

من لم یثبت الامامة لعلی7 فهو اضل من حمار أهله؛ کسی که امامت را برای علی7 ثابت نداند، از چهارپای خانه‌اش گمراه‌تر است (ابن‏حنبل، 1417، 1: 45).

در این نوشتار قصد داریم نظرات ابن‏تیمیه در زمینه خلافت امیرالمومنین علی7 را مورد نقد و بررسی قرار دهیم.

از پذیرش تا تشکیک

ابن‏تیمیه در چند مورد به خلافت امیرالمومنین7 اقرار دارد، اما در موارد متعددی با فراز و فرود فراوان، به تشکیک و تنقیص آن می‏پردازد. گاهی دوستان آن حضرت را تنقیص می‏نماید و گاهی دشمنان ایشان را تمجید می‏کند. او نسبت به خلافت آن حضرت موضعی یکنواخت ندارد. به بعضی از عبارات او دقت کنید:

امیرالمومنین علی بن أبی طالب(رضی‏الله عنه) آخرین خلیفه از خلفاء راشدین است (ابن‏تیمیه، همان، 7: 453).

نزد اهل سنت و جماعت، در مساله خلافت هیچگونه اختلافی نبوده است... و همه اجماع داشته‏اند که ترتیب آنها در خلافت به این صورت بوده است: ابوبکر، سپس عمر سپس عثمان سپس علی (همو، 1416، 3: 152).

آن چیزی که أئمه بر آن بوده‏اند این است که با استناد به این حدیث (حدیث سفینه)، علی رضی الله عنه از خلفاء راشدین بوده است. در زمان علی او خودش را أمیرالمؤمنین می‏نامید و صحابه با این نام او را می‏نامیدند. امام أحمد بن حنبل می‏گوید: و من لم یربع بعلی رضی الله عنه فی الخلافة فهو أضل من حمار أهله، و با این وجود برای هر خلیفه‏ای جایگاه و منزلتی است (همان، 4: 479).

و أما اهل سنت، علی (رضی الله عنه) را دوست دارند و از او اطاعت می‏کنند و شهادت می‏دهند که او از خلفاء راشدین و ائمه هدایت است (همو، 1406، 6: 18).

على آخرین فرد از خلفاء راشدین است... و هر یک از خلفای دیگر شهادت می‏دهند به اینکه او از افضل أولیاء الله بوده است (همان، 7: 453).

ابن‏تیمیه در عبارات پیشین خلافت امیرالمومنین7 را - مطابق دیدگاه اهل‏سنت - پذیرفته است، ولی در موارد دیگر، تعابیری به کار برده است که خلافت آن حضرت را مورد تشکیک و تردید قرار می‏دهد. به نمونه‏ ذیل دقت فرمایید:

مردم در مورد خلافت علی اقوال پریشانی داشتند: گروهی می‏گفتند که او امام است و معاویه نیز امام است... گروهی می‏گفتند در آن زمان امام عام وجود نداشته است بلکه زمان فتنه بوده است... گروهی می‏گفتند علی امام است و در قتالش مصیب است و همچنین کسانی - از صحابه مانند طلحه و زبیر- که با او جنگیدند نیز در اجتهاد خود مصیب هستند... گروه چهارمی علی را امام می‏دانستند و او را مجتهد مصیب می‏دانستند و مخالفین او نیز مجتهد مخطئ بوده‏اند... گروه پنجمی می‏گفتند علی با وجود اینکه خلیفه است و نسبت به معاویه به حق نزدیک‏تر، ولی ترک قتال بهتر بود (همو، 1406، 1: 537-539).

او بدون ذکر موضع یاران مخلص حضرت علی7، مانند عمار و...، در صدد است که از همان ابتدا، خلافت حضرت را دورانی پر از انحطاط و اختلاف میان صحابه نشان دهد و با سیاه‏نمایی می‏کوشد ایام خلافت حضرت را دورانی تاریک و بی‏ثمر جلوه دهد. به سخنانی دیگر از او در این زمینه توجه کنید:

و اما علی، بسیاری از سابقین و بزرگان از او تبعیت نمی‏کردند و با او بیعت نکردند و بسیاری از صحابه و تابعین او را کشتند (همان، 8: 234).

و ما می‏دانیم که زمانی که علی به خلافت رسید بسیاری از مردم ولایت معاویه یا کسی غیر از او را قبول کردند (همان، 2: 89).

البته این اظهارات ابن‏تیمیه واقعیت ندارد و در تاریخ چگونگی به خلافت رسیدن امیرالمومنین7 ثبت شده است. در پایان همین بخش به این مطلب پرداخته می‏شود. ابن‏تیمیه در موردی دیگر می‏گوید:

کسانی که دو خلیفه را همزمان قبول کردند، می‏گفتند: هر دو خلافت پیامبر است... و اگر گفته می‏شد خلافت علی با بیعت اهل شوکت ثابت شده است - کما اینکه خلافت خلفای قبلی همین‏طور بود- در جواب می‏گفتند که طلحه با اکراه با او بیعت نمود و نیز کسانی که با او بیعت کردند او (علی) را کشتند و اهل شوکت در اطاعت او اتفاق نداشتند و نیز بیعت با او زمانی واجب است که سیره ماقبل خود را ادامه دهد (همان، 4: 465).

و نیز در بخش دیگری می‏گوید:

امور بر او سخت گشت و نصف امت یا کمتر یا بیشتر، با او بیعت نکردند، بلکه بسیاری از امت با او جنگیدند و او نیز با آنان جنگید و بسیاری از مردم هم نه با او جنگیدند و نه او را همراهی کردند (همان، 4: 105).

این در حالی است که امیرالمومنین7 با معاویه به بیعت مهاجرین و انصار با او احتجاج کرده و یادآور شده است که خلافت ابوبکر و عمر و عثمان نیز با بیعت آنان ثابت شده و مورد قبول معاویه و دیگران واقع شده است. پس بر آنان است که تسلیم او باشند:

إِنَّهُ بَایَعَنِی اَلْقَوْمُ اَلَّذِینَ بَایَعُوا أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ عَلَی مَا بَایَعُوهُمْ عَلَیْهِ فَلَمْ یَکُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَخْتَارَ وَ لاَ لِلْغَائِبِ أَنْ یَرُدَّ وَ إِنَّمَا اَلشُّورَی لِلْمُهَاجِرِینَ وَ اَلْأَنْصَارِ فَإِنِ اِجْتَمَعُوا عَلَی رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً کَانَ ذَلِکَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ به طعن أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَی مَا خَرَجَ مِنْهُ فَإِنْ أَبَی قَاتَلُوهُ عَلَی اِتِّبَاعِهِ غَیْرَ سَبِیلِ اَلْمُؤْمِنِینَ وَ وَلاَّهُ اَللَّهُ مَا تَوَلَّی وَ لَعَمْرِی یَا مُعَاوِیَةُ لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِکَ دُونَ هَوَاکَ لَتَجِدَنِّی أَبْرَأَ اَلنَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمَانَ وَ لَتَعْلَمَنَّ أَنِّی کُنْتُ فِی عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلاَّ أَنْ تَتَجَنَّی فَتَجَنَّ مَا بَدَا لَکَ وَ اَلسَّلاَمُ؛ مردم به همان شیوه که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کردند با من بیعت کردند، بعد از بیعتی که انجام گرفت، آنکه ساکن مدینه است نباید دیگری را به امامت برگزیند و آنکه در شهر مدینه حضور ندارد سزاوار نیست با برگزیده قوم مخالفت کند. مشورت در امر خلافت حق مهاجرین و انصار است چون آنان اهل حلّ و عقد از امت محمد برای انتخاب پیشوای مسلمانان هستند. پس اگر آنان بر کسی اتفاق نظر داشتند و او را امام خود معرفی کردند، کار آنها مرضیّ رضای خداوند است. اگر کسی به طعنه و تهمتی یا بر اثر بدعتی از فرمان خلیفه منتخب سرپیچید باید او را به اطاعت وادار ‌کنند و اگر نپذیرفت باید با او بجنگند، چون او غیر از راه مؤمنین را دنبال کرده است و خداوند او را به آنچه به آن روی آورده است وا می‌گذارد. ای معاویه به جان خودم قسم اگر به عقل خود بنگری و از هوای نفس دست برداری خواهی فهمید من نسبت به خون عثمان بیزارترین مردم بودم. در این هنگام تو خواهی دانست که من از ریختن خون عثمان بر کنار بودم. مگر اینکه بخواهی جنایتی را به افترا و بهتان به من نسبت دهی تا آن‌را دست آویز خود گردانی و آنچه را که بر تو روشن است بپوشانی (خوارزمی، بی‏تا، 178؛ ابن‏قتیبه دینوری، 1418، 1: 80؛ ‏دمشقی شافعی، 1415، 1: 461؛ ابن‏عساکر، 1415، 59: 128).

روشن است که این شیوه استدلال بر اساس جدال احسن استوار است و نافی منصوص بودن امامت آن حضرت نیست.

ابن‏تیمیه برای تشکیک در خلافت امیرالمومنین7 به نقل‏های اثبات نشده و مشکوکی تمسک می‏جوید. از باب مثال می‏گوید:

روایت شده از شافعی و غیره که می‏گفتند: خلفا سه نفر هستند، أبوبکر و عمر و عثمان (ابن‏تیمیه، 1406، 4: 404).

همچنین می‏گوید:

بسیاری از بنی امیه در اندلس بودند... می‏گفتند: (علی) خلیفه نبوده است، زیرا خلیفه کسی است که مردم بر سر او اجماع داشته باشند، در حالی که در مورد علی اجماعی نبوده است. و عده ای از آنان در خطبه نماز جمعه معاویه را به عنوان خلیفه چهارم نام می بردند و پس از نام سه خلیفه، نام معاویه را می بردند و علی را ذکر نمی‏کردند (همان، 4: 401-402).

گفته آمد که ابن‏تیمیه در صدد بوده که تعداد کسانی که با امیرالمومنین7 بیعت کردند را کم جلوه دهد، تا خلافت ایشان را تضعیف نماید، اما ظاهراً کتب تاریخی را نادیده گرفته است. در تاریخ طبری به نقل از محمد بن حنفیه آمده است:

من پس از کشته شدن عثمان در کنار پدرم علی7 بودم. آن حضرت به منزل وارد شد و اصحاب رسول الله9 اطراف وی اجتماع نمودند و گفتند: این مرد (عثمان) کشته شد و مردم ناگزیر باید امام و رهبری داشته باشند و ما امروز کسی را سزاوارتر از تو برای این امر نمی یابیم. نه کسی سابقه تو را دارد و نه کسی از تو به رسول خدا9 نزدیکتر است. علی7 فرمود: این کار را انجام ندهید، چرا که من وزیر شما باشم بهتر از این است که امیرتان باشم. گفتند: نه به خدا سوگند، ما دست بر نخواهیم داشت تا با تو بیعت کنیم. حضرت فرمود: پس (مراسم بیعت) در مسجد باشد چرا که بیعت من مخفی نیست و جز با رضایت مسلمانان عملی نمی باشد (طبری، بی‏تا، 2: 696).

از ابی‏بشیر عابدی نیز نقل شده است:

من در زمان قتل عثمان در مدینه بودم. مهاجرین و انصار، که طلحه و زبیر نیز در بین آنان بودند، به نزد علی7 آمده گفتند: ای اباالحسن بیا تا با تو بیعت کنیم، حضرت فرمود: من نیازی به حکومت بر شما ندارم و با شما هستم، پس هر که را برگزینید او را خواهم پذیرفت؛ بنابراین حاکمی برای خود اختیار کنید، آنان گفتند به خدا قسم که غیر از تو را بر نخواهیم گزید (همان).

ابن‏اثیر نیز می‏نویسد:

چون روز بیعت (با علی) که روز جمعه بود فرا رسید مردم در مسجد گرد آمدند و علی7 بر منبر بالا رفت و در حالی که مسجد پر از جمعیت و همه سرا پا گوش بودند فرمود:ایها الناس ـ عن مَلاء و اُذُن ـ انّ هذا امرکم لیس لاحد فیه حق الاّ من امرتم و قد افترقنا بالامس علی امر و کنت کارهاً لامرکم فابیتم الاّ ان اکون علیکم ...؛ ای مردم! این امر (حکومت) امر شما است. هیچ کس به جز کسی که شما او را امیر خود گردانید حق امارت بر شما را ندارد. ما دیروز هنگامی از هم جدا شدیم که من قبول ولایت را ناخوشایند داشتم ولی شما جز به حکومت من رضایت ندادید (ابن‏اثیر، 1417، 2: 700).

این عبارات به خوبی نشان می‏دهند که بر خلافت حضرت علی7 اجماع وجود داشته، و یا اکثر صحابه (انصار و مهاجرین) خلافت ایشان را قبول داشتند. امیرالمومنین7 در خطبه شقشقیه، آنگاه که دلایل پذیرش خلافت را از سوی خود بیان می‏کند، سه عامل را برمی‏شمارد که دو مورد از آنها به خواست و اراده عمومی برمی‏گردد:

سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر نبود حضور آن جمعیت (بسیار) که (برای بیعت با من) حاضر شدند و اتمام حجت بر من که (برای رسیدن به مقاصد الهی و انجام وظیفه خود) یاور دارم و پیمانی که خداوند از علما گرفته است که در مقابل شکم‏بارگی ظالم، و گرسنگی مظلوم صبر نکنند، بدون شک ریسمان شتر خلافت را بر کوهان آن می‏انداختم و همچون گذشته از خلافت چشم می‏پوشیدم و آنگاه درمی‏یافتید که دنیای شما در نظر من از عطسه بز ماده‏ای کم‏ارزش‏تر است (ابن‏ابی‏الحدید، 1418، 1: 194).

فراوانی جمعیت حاضر به حدی بود که حضرت فرمودند:

شما دستم راگشودید، من آن را بستم. شما دستم راکشیدید من جمع کردم. آنگاه شما به من هجوم آوردید همانند هجوم شتران تشنه به آبشخور خویش هنگام خوردن آب، تا جایی که کفش از پای در آمد و عبا افتاد و افراد ناتوان زیر دست و پا ماندند، و شادمانی مردم از بیعت با من تا آنجا رسید که کودکان به وجد آمده و افراد مسن، خرامان برای بیعت به راه افتادند و افراد علیل و دردمند از جا حرکت کردند و دختران نوجوان از شوق بدون روبند برای بیعت شتافتند (همان، 2: 166).

مقایسه و تنقیص

ابن‏تیمیه کوشیده است تا از راه مقایسه میان دوران خلافت امیرالمومنین7 با خلفای قبل و بعد از ایشان، و با مقیاس قرار دادن فتوحات و کشورگشایی‏ها، خلافت آن حضرت را کم اهمیت و فاقد دستاورد مهمی برای مسلمانان قلمداد کند. چنانکه می‏گوید:

خلفای سه‏گانه شهرهای مختلف را فتح کردند و دین را در مشرق و مغرب ظاهر کردند، در حالی که با آنان هیچ رافضی نبود. حتی بعد از آنها بنی‏امیه هم با وجود انحراف و دشمنی بسیاری از آنها با علی، بر شهرهای مختلف غلبه کردند. اسلام در زمان آنها عزیزتر بود... آنان اسلام را در این شهرها برپا داشتند و ظاهر کردند... علمای غرب درزمینه فتوح کتاب بزرگی نوشته اند و در آن فتوح نبی9 و فتوح خلفای بعد از پیامبر –ابوبکر و عمر و عثمان- را ذکر کردند، ولی با وجود محبتی که به علی داشتند، هیچ نامی از علی نیاوردند زیرا در زمان او هیچ فتحی صورت نگرفت (ابن‏تیمیه، 1406، 6: 419-420).

ابن‏تیمیه در موارد گوناگون، از بروز فتنه و جنگ در دوران خلافت حضرت علی7 سخن به میان آورده و تصریحاً یا تلویحاً آن را نشانه ضعف و نقصان آن حضرت قلمداد کرده است:

از مسلمات است که مسلمین بر خلفای سه گانه اتفاق داشتند و در زمان آنان شمشیر‏ها بر علیه کفار و بدور از مسلمانان کشیده شده بود، اما در زمان علی همه مسلمانان با او بیعت نکردند، بلکه در آن مدت فتنه ای به پا خاست و شمشیرها در آن زمان از کفار دور و بر علیه مسلمین کشیده شده بود ... (همان، 4: 161).

در زمان خلافتش (علی)، دین اسلام ظهور نیافت، بلکه فتنه به وجود آمد و دشمنان آنان –کفار و نصاری و مجوس- بر آنها طمع کردند (همان، 4: 117).

در زمان خلافت علی برای مومنین رحمتی که در زمان عمر و عثمان بود وجود نداشت، بلکه کشته می‏شدند و همدیگر را لعن می‏کردند و بر علیه کفار شمشیری وجود نداشت و بلکه کفار به وضعیت آنان طمع کردند و اموال و شهرها را از آنان گرفتند (همان، 4: 485).

جمعیت زیادی از مسلمین – کسانی که نماز می‏خواندند و زکات می‏دادند و روزه می‏گرفتند و... - کشته شدند (همان، 6: 356).

(در دوران خلافت علی) در امور چیزی جز فشارها زیاد نشد، جانب او ضعیف شده بود و جانب دشمنش قوی و امت متفرق شده بودند (همان، 7: 452).

مصالح ولایت عثمان بیشتر از مصالح ولایت علی بود و مفاسد ولایت علی بیشتر از او بود و همچنین در خلافت عثمان خیرات و مصالح فراوانی وجود داشت که فقط خداوند آن را می داند. اموری مانند امارت بعضی از بنی امیه و اعطاء اموال به آنها و... را به عنوان ضعف عثمان می شمارند در حالی که در زمان خلیفه بعدی فسادهایی به وجود آمد که بسیار بزرگ‏تر از آن بوده است و برای خلیفه بعد خیرهایی که در زمان عثمان بود واقع نشد (همان، 6: 156-157).

یک سویه‏نگری ابن‏تیمیه در نقل این‏گونه مطالب، انسان را در بی‏طرفی او نسبت به امیرالمومنین7 به تردید می اندازد، و این باور را تقویت می‏کند که او نسبت به آن حضرت نگاه سلبی داشته، و از هیچ کوششی برای تنقیص و تضعیف شخصیت ایشان دریغ نکرده است.

انصاف در نقل و تحقیق تاریخ اقتضا می‏کرد که ابن‏تیمیه به علل و انگیزه‏های مخالفت‏هایی که با امیرالمومنین7 شد و منشا بروز فتنه‏ها و جنگ‏ها شد، می‏پرداخت. شگفت‏آورتر از همه اینکه، او چشم خویش را بر فتنه‏ها و آشوب‏هایی که در زمان عثمان واقع شده، فرو بسته و از عوامل آن - که مورخان یادآور شده‏اند – سخنی به میان نیاورده است!

تـاریخ نویسانِ اصیل اسلامی علل سقوط عثمان و انقلاب گروهی از مسلمانان علیه او را در آثار خود بیان کـرده‏انـد. هـر چـند برخی از مورخان، به احترام مقام خلافت، از بازگو کردن مشروح این علل خودداری ورزیده‏اند، اما عوامل زیر را می‏توان زیر بنای انقلاب و شورش گروه‏های خشمگین مسلمانان دانست:

1- تعطیلی حدود الهی؛

2- تقسیم بیت المال در میان بنی امیه؛

3- تاسیس حکومت اموی ونصب افراد غیر شایسته به مناصب اسلامی؛

4- تبعید تعدادی از صحابه که خلیفه حضور آنان را مزاحم افکار وآمال و برنامه‏های خود می‏دید.

ابن‏تیمیه با اینکه به صحت حدیث پیامبراکرم9 که کشندگان عمار را باغی دانسته، اعتراف کرده و به خطاکار بودن جنگ کنندگان با حضرت علی7 اذعان نموده (همو، 1416، 4: 437)، ولی در جای دیگری در صدد تبرئه معاویه و یاران او برآمده، گفته است:

اگر طرفداران علی بگویند: اینها کسانی‏اند که بغاه نامیده شدند، زیرا در حدیث صحیح آمده است که نبی9 به عمار یاسر فرمودند: «تقتلک الفئة الباغیة» (تو را گروهی سرکش می کشند) و اینان عمار را کشتند. اینجا اقوالی وجود دارد: گروهی در حدیث عمار اشکال کرده‏اند، گروهی آن را تاویل برده‏اند و گفته‏اند باغی، کسانی‏اند که به دنبال کشته شدن او بوده‏اند (مراد یاران علی هستند) و این تاویلی ضعیف است. اما بیشتر سلف و ائمه مانند أبی‏حنیفة و مالک وأحمد و غیره گفته‏اند: شرط قتال طایفه سرکش، محقق نشده است (همو، 1406، 4: 390).

جا دارد این سوال را از ابن‏تیمیه بپرسیم که: آیا این کلام شما مخالفت با نص صریح پیامبر9 – که خود آن را صحیحه می‏دانید - نیست؟ لازم به ذکر است که سخنی که به احمد حنبل و ... مبنی بر منتفی بودن شرط باغی بودن، صحیح نیست، زیرا سیوطی در تاریخ‏الخلفا می‏گوید:

عبداللّه بن احمد بن حنبل نقل می‏کند که از پدرم احمد درباره على و معاویه پرسیدم؟ پدرم گفت: على دشمنان زیادى داشت. دشمنانش هر چه جستجو کردند، نتوانستند براى او عیبى پیدا کنند، لذا مردى را که با او جنگید ( معاویه ) تعریف کردند و این حیله‏اى بود که به راه انداختند (سیوطی، 1425: 152).

در حدیث معتبری از پیامبر اکرم9 روایت است که از قتال امیرالمومنین7 با سه گروه ناکثین، قاسطین و مارقین خبر داده‏اند، که خود گواهی روشن بر حقانیت آن حضرت و انحراف سه گروه مزبور است. البته ابن‏تیمیه این حدیث را موضوع دانسته، می‏گوید:

این حدیث در هیچ یک از کتب معروف علمای حدیث وجود ندارد و هیچ سند صحیحی ندارد ... جنگ علی(رضی الله عنه) در روز جمل و صفین با امر نبی9 نبود بلکه رای خود او بود (همو، 1406، 4: 495).

این در حالی است که این روایت را تعداد زیادی از صحابی و حافظان حدیث نقل کرده اند.

از میان صحابة ناقل این روایت می‏توان به افراد ذیل اشاره کرد: أبوأیّوب انصاری، حضرت علی، عبدالله بن مسعود، أبو سعید خدری، عمّار یاسر و... .

از میان حفاظ ناقل این روایت نیز می‏توان به افراد ذیل اشاره کرد: طبری، بزّار، أبویعلى، ابن مردویه، أبوالقاسم طبرانی، حاکم نیشابوری، خطیب بغدادی، ابن‏عساکر، ابن اثیر، سیوطی، ابن کثیر، أبو بکر هیثمی،متقی هندی و... .[1]

ابن‏حجر هیثمی در ادامه حدیث می‏گوید:

أحد إسنادی البزار رجاله رجال الصحیح غیر الربیع بن سعید، و وثقه ابن‏حبان؛ رجال یکی از اسانید بزار بجز ربیع بن سعید از رجال صحیح است و او را نیز ابن‏حبان توثیق نموده است (هیثمی، 1414، 7: 238).

البته این شگرد ابن‏تیمیه است که هر چیزی را که قبول ندارد، بدون ذکر دلیل رد می‏کند. در اینجا به ذکر چند روایت اکتفا می‏کنیم:

حَدَّثَنَا أَبُو سَعِیدٍ أَحْمَدُ بْنُ یَعْقُوبَ الثَّقَفِى، ثنا الْحَسَنُ بْنُ عَلِى بْنِ شَبِیبٍ الْمَعْمَرِى، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ حُمَیْدٍ، ثنا سَلَمَةُ بْنُ الْفَضْلِ، حَدَّثَنِى أَبُو زَیْدٍ الأَحْوَلُ، عَنْ عِقَابِ بْنِ ثَعْلَبَةَ، حَدَّثَنِى أَبُو أَیُّوبَ الأَنْصَارِى فِى خِلافَةِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ رَضِى‏اللَّهُ عَنْهُ، قَالَ: أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ 9عَلِى بْنَ أَبِى طَالِبٍ بِقِتَالِ النَّاکِثِینَ، وَالْقَاسِطِینَ، وَالْمَارِقِینَ؛ابوایوب انصارى در دوران خلافت عمر نقل کرد که: رسول خدا به على دستور داد تا با ناکثین و قاسطین و مارقین بجنگد (حاکم نیشابوری، 1411، 3: 150).

و نیز ابن کثیر دمشقی در البدایه والنهایه و ابن اثیر در اسد الغابه و ... می‌نویسند :

عن أبی سعید الخدری، قال: أمرنا رسول الله9 بقتال الناکثین، والقاسطین، و المارقین ! فقلنا : یا رسول الله! أمرتنا بقتال هؤلاء ! فمع من؟ فقال: مع علی بن أبی طالب، معه یقتل عمار بن یاسر .از ابو سعید خدرى روایت شده که گفت: رسول خدا9 ما را به نبرد با ناکثان و قاسطان و مارقان، فرمان داد. عرض کردیم: یا رسول الله! شما که مى‏فرمایید با این گروه نبرد کنیم ، اینان با چه کسى مى‏جنگند؟ فرمود: با على بن ابیطالب. و عمار هم با حمایتى که از على مى‏کند، به شهادت مى‏رسد (ابن‏اثیر، 1415، 4: 102؛ ابن‏کثیر دمشقی، بی‏تا، 7: 339؛ خوارزمی، همان: 167؛ ابن عساکر، 1415، 42: 471).

البته روایات دیگری نیز وجود دارد که دلالت بر مشروعیت جنگ‏های آن حضرت دارد. به عنوان مثال:

کنا مع رسول الله9 فانقطعت نعله فتخلف علی یخصفها فمشى قلیلا ثم قال إن منکم من یقاتل على تأویل القرآن کما قاتلت على تنزیله فاستشرف لها القوم وفیهم أبو بکر وعمر رضی الله عنهما قال أبو بکر أنا هو ؟ قال لا قال عمر أنا هو ؟ قال لا ، ولکن خاصف النعل یعنی علیاً فأتیناه فبشرناه فلم یرفع به رأسه کأنه قد کان سمعه من رسول الله9 (حاکم نیشابوری، همان، 3: 132).

این روایت را حاکم و ابن حبان و أبو یعلى صحیح دانسته‏اند و ذهبی در تلخیص المستدرک گفته: (على شرط البخاری ومسلم) صحیح است (همان، 2: 149). ألبانی نیز پس از تایید اقوال مختلف در صحت این روایت گفته است:  فالحدیث صحیح لا ریب فیه (البانی، 1415، 5: 460).

ادعای پشیمانی

ابن‏تیمیه در بخش‏هایی از کتاب منهاج، برای اثبات ادعای خود مبنی بر صحیح نبودن جنگ‏های امیرالمومنین7 ادعا می‏کند که آن حضرت، بعدها از عملکرد خود پشیمان شده و اظهار ندامت کرده است. او می‏گوید:

علی بن أبی طالب (رضی الله عنه) از جنگ‏هایی که انجام داد پشیمان گشت ... در شبهای صفین می‏گفت: خوشا به حال عبدالله بن عمر و سعد بن مالک که اگر عمل نیک انجام دادند اجری عظیم برده‏اند و اگر خطا کرده‏اند اشتباهی کوچک بوده است (ابن‏تیمیه، 1406، 6: 209، همان، 8: 145 و 526).

بر اساس روایات و گزارش‏های تاریخی، این مسببین جنگ‏ها بودند که از عملکرد خود پشیمان بودند. عایشه از سفر خویش به بصره که به وقوع جنگ جمل انجامید بسیار اظهار ندامت و پشیمانی می‏کرد و هرگاه به یاد آن واقعه می‏افتاد به حدی گریه می‏کرد که چادر و روسری اش خیس اشک می‏شد. زبیر نیز وقتی حضرت علی7، حدیث رسول اکرم9 را برایش بیان می‏کند -که مگر به یاد نداری رسول الله9 در مورد جنگ تو با من پیشگویی کرده و فرمود: ای زبیر تو بر موضع اشتباه خواهی بود- از او جدا شده و از حضورش در آن نبرد کاملاً پشیمان و ناراحت می‏شود (ابن‏ابی‏الحدید، همان، 2: 163).

ابن‏عبدالبر می‏گوید:

وصح عن عبدالله بن عمر رضى‏الله عنهما من وجوه أنه قال ما آسى على شیء کما آسى أنی لم أقاتل الفئة الباغیة مع علی رضى‏الله عنه؛ صحیح است از عبدالله بن عمر که گفت: من بر چیزى مانند اینکه با على بن ابیطالب با گروه معاویه(فئه باغیه) جنگ نکردم تاسف نخوردم (ابن‏عبدالبر، 1412، 1: 77).

مسروق که از تابعین و از معروف‌ترین شاگردان عائشه بوده است، نیز از عدم شرکت در این جنگ‌ها پشیمان بوده است. ابن عبدالبر می‌نویسد:

و قال الشعبى ما مات مسروق حتى تاب إلى الله عن تخلفه عن القتال مع على؛ شعبى گفت: مسروق از دنیا نرفت مگر اینکه از نجنگیدن به همراه امیرالمؤمنین على علیه السلام، توبه کرد (همان، 3: 1117).

سخنان توهین آمیز

ابن‏تیمیه در سخنانی توهین‏آمیز مدعی شده است که امیرالمونین7 برای دنیایش جنگیده است نه برای دینش، و تنها ثمره این جنگ‏ها این است که بسیاری از مسلمین را در این راه کشته است:

براستی که علی به خاطر خلافت جنگید و افراد زیادی به سبب آن کشته شدند و در ولایتش نه قتال با کفار بود، و نه فتح بلاد آنان، و نه مسلمین در خیر بودند (همو، 1406، 6: 191).

او در جای دیگر با نهایت جسارت، جنگ‏های آن حضرت را از روی هوی و قدرت طلبی ایشان می داند و هیچ یک از آن جنگ‏ها را برای رضای خدا نمی‏داند:

علی جنگید تا او را اطاعت نمایند و در جان‏ها و اموال تصرف نماید. پس چگونه می‏توان آن‏را قتال در راه دین نامید؟ (همان، 8: 329).

اما همگان یقین دارند که این سخنان با گفتار و رفتار و شخصیت والای امیرالمومنین7 سازگار نیست. بعد از قتل عثمان هنگامی که بزرگان اصحاب و یاران رسول‏الله9 از حضرت درخواست پذیرش خلافت و امامت را کردند، حضرت فرمودند:

دعونی والتمسوا غیری ... ولعلّی أسمعکم و أطوعکم لمن ولّیتُمُوهُ أمرکم ،واَنا لکم وزیراً خیرً لکم منی اَمیراً؛مرا به حال خود واگذارید، از کسی غیر از من بخواهید که خلافت و ولایت را تصدی کند ... امید داشته باشید که من گوش به فرمانتر و مطیع تر از شما باشم برای کسی که امر خود را به او سپرده‏اید ، و من برای شما وزیر باشم بهتر است از اینکه امیر شما باشم (ابن‏ابی‏الحدید، همان، خطبه 92).

پس از پذیرش خلافت نیز فرمودند:

والله ما کانت لی فی الخلافة رغبة ولا فی الولایة إربة؛ قسم به خدا مرا در این خلافت رغبتی نبوده و در این فرمانروایی چشم داشت و توقعی ندارم (همان، خطبه 198).

و در جای دیگر فرمودند:

سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید اگر نبود حضور آن جمعیت (بسیار) که (برای بیعت با من) حاضر شدند و اتمام حجت بر من که (برای رسیدن به مقاصد الهی و انجام وظیفه خود) یاوردارم و پیمانی که خداوند از علما گرفته است که در مقابل شکمبارگی ظالم و گرسنگی مظلوم صبر نکنند، بدون شک ریسمان شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم و همچون گذشته از خلافت چشم می پوشیدم و آنگاه درمی یافتید که دنیای شما در نظر من از عطسه بز ماده‏ای کم ارزش تر است (همان، خطبه 220).

آیا این کلمات، با اظهارات ابن‏تیمیه مبنی بر شیفتگی قدرت در حضرت علی7 همخوانی دارد.

حضرت در خطبه دیگری در کیفیت بیعت با ایشان می‏فرمایند:

بسطتم یدی فکففتها ومددتموها فقبضتها ثم تداککتم علیّ تداک الإبل الهیم علی حیاضها یوم ورودها؛دستم را گشودید و من آن را بستم ، دستم را کشیدید و من آن را نگه داشتم ، سپس بر من هجوم آوردید آن سان که شتران تشنه در هنگام آب خوردن به آبگیرها هجوم آورند (همان، خطبه 220).

سخنان توهین آمیز و ناروای ابن‏تیمیه درباره امیرالمومنین7 سبب آن شده که برخی از عالمان اهل سنت او را منافق بشمارند. ابن‏حجر عسقلانی گفته است:

برخی به ابن تیمیّه نسبت نفاق می‏دهند، زیرا می‏گفت: «علی7 در هفده مورد اشتباه کرده و به هر سمتی که رو می‏کرده است، خوار و زبون می‏گشته و او بارها خواست که به خلافت برسد، امّا نتوانست. او برای ریاست و سلطنت می‏جنگید، نه برای دیانت، او دوستدار ریاست بود. ابوبکر در بزرگسالی اسلام آورد و می‏فهمید که چه می‏گوید، اما علی در خردسالی مسلمان شد و اسلام کودک پذیرفته نیست. او در جریان خواستگاری دختر ابوجهل سخنی گفته که تا هنگام مرگ آن را فراموش نکرده بود. ابن‏تیمیّه با این سخنان به علی7 جسارت نموده است؛ به همین جهت علما او را منافق دانسته‏اند، زیرا رسول خدا 9 درباره علی7 فرمود: «لا یبغضک إلاّ منافق» جز منافق کسی بغض و دشمنی تو را به دل ندارد (ابن حجر عسقلانی، 1392، 1: 181).

جمع‏بندی و نتیجه‏گیری:

سخنان ابن تیمیه درباره خلافت امیرالمومنین7 هماهنگ و یکنواخت نیست. در برخی عبارات آن حضرت را آخرین خلیفه از خلفای راشدین دانسته است، ولی در عباراتی دیگر مشروعیت خلافت آن حضرت را مورد تشکیک و تردید و حتی مورد طعن و قدح قرار داده است. سخنان و قضاوت‏های غرض‏آلود و عداوت آمیز ابن تیمیه در این باره سبب آن شده است که عده‏ای از عالمان اهل سنت، وی را به نفاق متهم کنند.

 

فهرست منابع

ابن‏ابی‏الحدید معتزلی، أبوحامد عزالدین بن هبة الله (1418)؛ شرح نهج البلاغة، تحقیق: محمد عبد الکریم النمری، بیروت، دارالکتب العلمیة.

ابن‏ابی‏یعلی، أبوالحسین محمد بن محمد (بی‏تا)؛ طبقات الحنابلة، تحقیق: محمد حامد الفقی، بیروت، دارالمعرفة.

ابن‏اثیر، أبوالحسن علی بن أبی الکرم محمد بن محمد (1417)؛ الکامل فی التاریخ، تحقیق: عمر عبد السلام تدمری، بیروت، دار الکتاب العربی.

-          (1415)؛ أسد الغابة فی معرفة الصحابة، تحقیق: علی محمد معوض - عادل أحمد عبد الموجود، بیروت، دارالکتب العلمیة.

ابن‏تیمیه، تقی‏الدین أبو العباس أحمد بن عبد الحلیم (1406)؛ منهاج السنة النبویة فی نقض کلام الشیعة القدریة، تحقیق: محمد رشاد سالم، السعودیه، جامعة الإمام محمد بن سعود الإسلامیة.

-           (1416)؛ مجموع الفتاوى، تحقیق: عبدالرحمن بن محمد، مدینه، مجمع الملک فهد لطباعة المصحف الشریف.

ابن‏حجر عسقلانی، أبوالفضل أحمد بن علی (1392)؛ الدرر الکامنة فی أعیان المائة الثامنة،تحقیق: محمد عبد المعید ضان، حیدرآباد (هند)، مجلس دائرة المعارف العثمانیة.

ابن‏عساکر، أبوالقاسم علی بن الحسن (1415)؛ تاریخ مدینه دمشق، تحقیق: عمروبن غرامة العمروی، بی‏جا، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع.

ابن‏قتیبه دینوری، عبدالله بن مسلم (1418)؛ الإمامة والسیاسة، تحقیق: خلیل المنصور، بیروت ،دار الکتب العلمیة.

ابن‏کثیر دمشقی، أبو الفداء إسماعیل بن عمر (بی‏تا)؛ البدایة والنهایة،تحقیق: علی شیری، بیروت، دارإحیاء التراث العربی.

الالبانی، أبوعبدالرحمن محمد ناصر الدین (1415)؛ سلسلة الأحادیث الصحیحة وشیء من فقهها وفوائدها، ریاض، مکتبة المعارف للنشر والتوزیع.

حاکم نیشابوری، أبوعبدالله محمد بن عبدالله (1411)؛ المستدرک على الصحیحین، تحقیق: مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة.

دمشقی شافعی، شمس‏الدین ابی‏البرکات محمد بن احمد (1415)؛ جواهر المطالب فی مناقب الإمام علی7، تحقیق: محمد باقر محمودی، بی‏جا، مجمع إحیاء الثقافة الاسلامیة.

سیوطی، عبد الرحمن بن أبی بکر (1425)؛ تاریخ الخلفاء،تحقیق: حمدی الدمرداش، بی‏جا، مکتبة نزار مصطفى الباز.

طبری، ابوجعفر محمد بن جریر (بی‏تا)؛ تاریخ الطبری (تاریخ الأمم والملوک)، بیروت، دار الکتب العلمیة.

قرطبی، أبو عمر یوسف بن عبد الله (1412)؛ الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، تحقیق: علی محمد البجاوی، بیروت، دارالجیل.

هیثمی، أبوالحسن نورالدین علی بن أبی بکر (1414)؛ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، تحقیق: حسام الدین القدسی، قاهره، مکتبة القدسی.

 



[1]. خطیب بغدادی، 1422، 15: 243؛ حاکم نیشابوری، 1422، 3: 150؛ ابن‏اثیر، 1415، 4: 102؛ متقی هندی، 1401، 13: 110؛ هیثمی، 1414، 5: 186؛ همان، 6: 235؛ همان، 7: 238.