بررسی شبهات ابن تیمیه درباره حدیث یوم الدار

نوع مقاله: مقاله علمی - پژوهشی

نویسنده

چکیده

چکیده
حدیث یوم الدار به عنوان نخستین سند اثبات ولایت و خلافت امیر مومنان علی% دارای اهمیت ویژه ای است. ابن تیمیه در کتاب منهاج السنه اشکالات سندی و دلالی گوناگونی به این حدیث وارد نموده است. از جمله آنها تشکیک در سند روایت به خاطر وجود «عبدالغفار بن القاسم ابو مریم الکوفی» است. از جهت دلالت ابن تیمیه  پنج اشکال و شبهه درباره حدیث یوم الدار مطرح می‌کند که از مهمترین آنها اشکال به این فراز از حدیث یوم الدار است: «فأیکم یؤازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی، و وصیی، و خلیفتی فیکم؟» که صِرف یاری و کمک رساندن به پیامبر6 موجب دست‌یابی به مقام خلافت و وصایت نمی‌شود؛ زیرا کسانی که به دعوت پیامبر6 پاسخ مثبت دادند و با جان و مال خود او را یاری رساندند کم نیستند.
در این نوشتار شش اشکال سندی و دلالی ابن تیمیه به حدیث یوم الدار مطرح شده و مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است.

کلیدواژه‌ها


مقدمه

حدیث «یوم الدار» یا «بدء الدعوة»، نخستین دلیل نقلی آشکار بر امامت و خلافت امیر مؤمنان علی% است. مطابق این حدیث، آن گاه که پیامبر اکرم6 از سوی خداوند متعال مأموریت یافت تا نزدیک ترین خویشاوندان خود را به آیین اسلام دعوت کند: «و أنذر عشیرتکَ الأقربین» (شعراء: 214) آن حضرت آنان را در خانه ابوطالب% گرد آورد، و دعوت الهی خویش را به آنان ابلاغ کرد و فرمود: «فأیکم یؤازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی و وصیی و خلیفتی فیکم»: کدامیک از شما مرا بر این دعوت الهی یاری می‌کند تا برادر، وصی وجانشین من در میان شما باشد. (طبری: 1402،  3: 62؛ همو،1387، : 319)

علامه حلّی) در کتاب «منهاج الکرامة» این حدیث را به عنوان یکی از ادله نقلی امامت حضرت علی% مطرح کرده است. ابن تیمیه در کتاب «منهاج السنة» چند شبهه سندی و دلالی را در این باره ذکر نموده، و استدلال به حدیث بر امامت حضرت علی% را ناتمام انگاشته است. پس از وی، همه یا برخی از این شبهات، از سوی نویسندگان وهابی تکرار شده است. در این نوشتار به بررسی و نقد شبهات وی می‌پردازیم.

شبهه سندی

ابن تیمیه، حدیث یوم الدار را کذب و ساختگی انگاشته و مدعی است که در هیچ یک از کتاب های معتبر حدیث – اعم از صحاح، مسانید و سنن- و کتاب‌های مربوط به مغازی و تفسیر؛ کتاب هایی که در زمینه های یاد شده، مرجع به شمار می‌روند، نیامده است.[1]

وی در ادامه افزوده: ابن جریر و بغوی این حدیث را با سندی که «عبد الغفّار بن قاسم بن فهد، ابو مریم کوفی» در آن است، روایت کرده اند، که ترک نقل حدیث از او مورد اجماع است، سماک بن حرب و ابو داود او را تکذیب کرده اند، و احمد عموم احادیث وی را باطل دانسته، یحی [بن معین] تعبیر «لیس بشیء» را در باره اش به کار برده، ابن المدینی، وی را واضع حدیث معرفی کرده، نسایی و ابوحاتم، او را متروک الحدیث دانسته اند، ابن حبّان گفته است: عبد الغفار بن قاسم تا حد مستی شرب خمر می‌کرد، وعلاوه بر این اخبار را دگرگون می‌ساخت و احتجاج به او جایز نیست. ابن ابی حاتم این حدیث را با سندی که عبد الله بن عبد القدوس در آن است، روایت کرده و او ثقه نیست، یحی بن معین او را رافضی خبیث دانسته، نسایی غیر موثق، و دار قطنی او را ضعیف شمرده است. (همان)

پاسخ

طبری در دو اثر خود- یعنی «تهذیب الآثار» (3: 62) و «تاریخ الأمم و الملوک» (2 :319)- سند حدیث را این گونه نقل می‌کند: «حدثنا ابن حمید، قال: حدثنا سلمة بن الفضل، قال: حدثنی محمد بن إسحاق، عن عبد الغفار بن القاسم، عن المنهال بن عمرو، عن عبد الله بن الحارث بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب، عن عبد الله بن عباس، عن علی بن أبی طالب».

از آنجا که ابن تیمیه و پیروان او در اعتبار این سند – جز عبد الغفار بن قاسم- شبهه نکرده اند، به اثبات اعتبار آن از ناحیه دیگر رجال سند، نیازی نیست، لذا به بررسی سند حدیث در خصوص عبد الغفار بن قاسم می‌پردازیم.

1. برخی از کسانی که عبد الغفار بن القاسم را تضعیف و جرح نموده‌اند سبب تضعیف او را شیعه بودن او معرفی نموده‌اند. ذهبی و ابن حجر عسقلانی، نخستین سخنی که در تضعیف عبدالغفار بن القاسم گفته‌اند عبارت «رافضی لیس بثقة» است (ذهبی، 1382، 2: 640؛ ابن حجر، 1406، 4: 42). ابن حجر چنین می‌گوید: «قال احمد بن حنبل:‌ لیس بثقة، و کان یحدّث ببلایا فی عثمان» (ابن حجر، 1416، 1: 825).

این در حالی است که مؤلفان صحاح ششگانه اهل سنت به ویژه بخاری و مسلم در کتاب‌های خود از ده‌ها راوی شیعه روایت نقل کرده و روایات آنها را صحیح دانسته‌اند (شرف الدین، 1423، 104). حتی بخاری از کسانی که به عثمان دشنام و ناسزا گفته‌اند نیز روایت نقل کرده. به عنوان نمونه، «عبّاد بن یعقوب الرّواجنی» کسی است که «کان یشتم عثمان» ولی بخاری در کتاب التوحید از او روایت نقل کرده است (ابن حجر، 1411، 579).

 بنابراین تشیع راوی، زیانی به وثاقت او نمی‌رساند. ابن تیمیه خود، عدالت راوی را میزان در پذیرش روایت او قرار می‌دهد و چنین می‌گوید: «أنّ کون الرّاوی من الشیعة لا یوجب أن یکون کلّ ما رواه کذباً، بل الاعتبار بمیزان العدل» (ابن تیمیه، 1406، 4: 133).

2. عده ای از عالمان برجسته علم رجال و حدیث و صاحب نظرانِ بنام جرح و تعدیل، عبد الغفار بن القاسم را مدح و توثیق کرده اند:

الف) ابن عقده از حافظان و دانشمندان برجسته، عبدالغفار بن مریم را مدح و ستایش نموده، به گونه‌ای که در مدح و تمجید او مبالغه کرده است. ابن عقده بر این باور است که اگر عبدالغفار در جامعه شناخته و مشهور می‌شد، مردم برگرد شعبه جمع نمی‌شدند. (ابن حجر، 1406، 4: 43). در تعبیر دیگری ابن عقده می‌گوید: «لو ظهر علم أبی مریم لما احتاج إلی أحد» (ابن حجر، 1416، 1: 825) ناگفته نماند که ابن عقده در کتاب‌های جرح و تعدیل به عنوان «حافظ العصر»، «المحدّث البحر» (ذهبی، 1419، 3: 839) شناخته شده است. سمعانی ابن عقده را این‌گونه مدح می‌کند: «کان حافظاً متقناً، مُکثراً، عالماً» (سمعانی، 1408، 394).

ب) حافظ ابن حجر می‌گوید: «ابوحاتم معتقد است که عبدالغفار بن مریم متروک نیست، و وی از رؤسای شیعه است، و دیدگاه شعبه نسبت به او خوب و مثبت بوده است». (ابن حجر، 1416، 1: 825)

ج) از شعبة بن حجاج نقل شده که وی از عبدالغفار بن مریم روایت نقل می‌نمود و او را مورد تمجید و ستایش قرار می‌داد. شعبه بر این باور بود که حافظ‌تر و ضبط کننده‌تر از عبدالغفار ندیده‌ام. (همان)

د) ابن عدی، عبدالغفار بن القاسم را غالی در تشیع توصیف کرده و با این که او را ضعیف دانسته، اما تصریح کرده که حدیث او نوشته می‌شود: «یکتب حدیثه مع ضعفه» (ابن عدی، 1409، 5: 328). این عبارت دلالت بر این دارد که وجه ضعف عبد الغفار بن القاسم از نظر ابن عدی، غلو در تشیع بوده است، نه چیز دیگر.

هـ) نکته قابل توجه در مورد عبد الغفار بن القاسم این است که شعبة بن الحجاج از او روایت نقل نموده است. (ابن حجر العسقلانی، 1416،  1: 825) شعبة بن الحجاج کسی است که با عناوینی همچون «امیرالمؤمنین در حدیث»، «راستگوترین مردم در حدیث»، «پیشوای پرهیزکاران»، «امت واحدة در علم رجال» «ثقة و مورد اطمینان» معرفی شده است. (مزّی، 1414، 8: 351- 356) ابن تیمیه «شعبه» را جزو «پیشوایان حدیث» می‌داند و چنین می‌گوید: «و لیس لأحدهم من الخبرة بالأسانید ما لأئمّة الحدیث، کشعبة و یحیی ابن سعید القطّان و أحمد بن حنبل و یحیی بن معین و...، و أمثال هؤلاء من أئمّة الحدیث و نقّاده و حکّامة و حفّاظة الذین لهم خبرةٌ و معرفة تامّة بأحوال النبی6 و أحوال من نقل العلم و الحدیث عن النبی6 مِن الصحابة و التابعین و مَن بعدهم مِن نقلة العلم». (ابن تیمیة، 1406، 7: 310-311)

 همچنین یحیی بن سعید الأنصاری که از شیوخ عبدالغفار بن القاسم بوده از وی روایت نقل کرده است. (ابن حجر، 1416، 1: 825)

چگونه امکان دارد دو نفر از ارکان و پایه‌های مهم علم حدیث یعنی «شعبه» و «یحیی بن سعید الأنصاری» از کسی روایت نقل کنند که مورد وثوق و اطمینان آنها نباشد؟

3. بسیاری از دانشمندان بزرگ اهل سنت حدیث «یوم الدار» را با سندی که عبدالغفار بن القاسم در آن است، صحیح دانسته‌اند و صحت آن را تأیید نموده‌اند. ابوجعفر اسکافی حدیث یوم الدار را تصحیح می‌کند و می‌گوید: «قد رُوی فی الخبر الصحیح» (ابن ابی الحدید،1387، 13: 244). حاکم نیشابوری حدیث یوم الدار را در ضمن حدیث «فضایل العشرة» بیان نموده، و او و ذهبی هر دو آن را تصحیح می‌کنند (حاکم نیشابوری، 1421، 3: 132). طبری نیز تصریح به صحت حدیث یوم الدار می‌کند (طبری، 1387،  3: 62)؛ شهاب الدین خفاجی نیز حدیث مذکور را تصحیح می‌نماید (خفاجی، 1421، 3: 35). همچنین متقی هندی تصحیح ابن جریر طبری را نقل می‌کند (متقی هندی، 1409، 13: 129). ابوجعفر طحاوی (م 321) نیز در کتاب خود «شرح معانی الآثار» در دو موضع حدیث یوم الدار را به دو طریق از عبدالله بن عبد القدوس و نیز عبد الغفار بن القاسم نقل نموده و به آن در مسایل فقهی خمس و وصیت و تبیین مفهوم «ذوی القربی» استناد می‌جوید بدون این که در این دو سند خدشه و انتقادی وارد کند. (طحاوی، 1414، 3: 284- 285؛ 4: 386- 387)

4. دانشمندانی که حدیث مذکور را در کتاب‌های خویش نقل نموده‌اند، مانند طحاوی (شرح معانی الآثار، 3: 284- 285)، ضیاء مقدسی (الأحادیث المختارة، 2: 131)، نسایی (الخصائص العلویه، ص 18؛ السنن الکبری، 5: 125- 126)، ابن أبی حاتم (تفسیر ابن أبی حاتم، ذیل آیه 214 شعراء)، بغوی (معالم التنزیل، ذیل آیه 214 شعراء)، و دیگران همگی از کارشناسان جرح و تعدیل و از حافظان و اساتید حدیث به شمار می‌آیند، با این حال هیچ کدام از آنها پس از نقل حدیث، آن را به خاطر وجود عبدالغفار بن مریم در سلسله حدیث، تضعیف و رد ننموده‌اند.

5. حدیث یوم الدار از روایات تفسیر طبری و تفسیر ابن أبی حاتم رازی و تفسیر بغوی است که ابن تیمیه در منهاج السنه به هر سه این تفاسیر احتجاج و استناد نموده است. وی بغوی را عالم به حدیث و أعلم از ثعلبی و واحدی می‌داند (ابن تیمیه، 1406، 7: 12). ابن تیمیه بر این باور است که طبری و أبی‌حاتم در جرگه مفسرانی هستند که احادیث ساختگی و جعلی را ذکر نمی‌کنند و این افراد دارای لسان صدقی در اسلام هستند و تفاسیرشان در بردارنده نقل‌های قابل اعتماد در تفسیر است (همان: 7 : 178- 179).

ابن تیمیه تفسیر طبری را صحیح‌ترین تفاسیر دانسته است؛ زیرا طبری دیدگاه‌های سلف را با سندهای ثابتی نقل می‌کند و در آن بدعت وجود ندارد و از افراد متّهم نیز نقل روایت نمی‌کند:

«أما التفاسیر التی فی أیدی الناس فأصحّها تفسیر محمد بن جریر الطبری؛ فإنّه یذکر مقالات السلف بالأسانید الثابتة، و لیس فیه بدعة، و لا ینقل عن المتهمین» (ابن تیمیة، 1980، 51).

ابن تیمیه بر آن است که پیراسته‌ترین تفاسیر از بدعت و احادیث ضعیف، تفسیر بغوی است (همان). این در حالی است که هم تفسیر طبری و هم تفسیر بغوی هر دو در ذیل آیه انذار، حدیث یوم الدار را  ذکر می‌کنند.

6. حدیث «یوم الدار» با سندی متفاوت از آنچه طبری در تاریخ خود آورده، در کتاب مسند احمد بن حنبل (احمد، 1416، 1: 236) ذکر شده و همه راویان آن ثقه و واجد شرایط نقل حدیث می‌باشند. راویان این حدیث عبارتند از: شریک، أعمش، منهال، عباد بن عبدالله أسدی، و علی%، که همگی آنها از سوی کارشناسان علم رجال مورد توثیق و اعتماد می‌باشند. همچنین هر یک از این راویان مورد استناد صحاح اهل سنت هستند. بویژه بخاری و مسلم این افراد را در صحیح خود ذکر نموده و آنها جزو راویان صحیح بخاری و مسلم می‌باشند (میلانی، 1385، 3: 144).

7. طرق حدیث در حد مستفیض می‌باشد و یکدیگر را تقویت می‌کنند، از این رو، ضعف برخی از راویان حدیث ضرری به سندهای دیگر نمی‌زند (العاملی، 1426، 3: 158)؛ زیرا اگر حدیثی دارای طُرق متعدد باشد و با این حال راویان آن ضعیف باشند؛ می‌شود به آن حدیث استناد نمود. بدر الدین عینی به نقل از نووی بیان می‌کند که اگر حدیثی از طرق مختلف نقل شد اگرچه تک‌تک راویان آن حدیث ضعیف باشد؛ می‌توان به آن حدیث استدلال و احتجاج نمود؛ زیرا طرق حدیث، گوناگون و زیاد است و همدیگر را تقویت می‌کنند: «و قال النووی فی شرح المهذب إنّ الحدیث إذا روی من طرق و مفرداتها ضعاف یحتجّ به» (عینی، بی‎تا، 3: 307).

ناصرالدین ألبانی- حدیث شناس و رجالی وهابی معاصر- بر آن است که اگر حدیثی طرق متعدد داشته باشد و همه راویان آنها ضعیف باشند؛ به شرط آنکه در میان آنها کسی متهم به کذب و دروغگویی نباشد؛ می‌شود به آن حدیث تمسّک نمود، زیرا طرق متعدد حدیث همدیگر را تقویت می‌کنند (ألبانی، 1405، 1: 160).

بر اساس این مبنای پذیرفته شده نزد دانشمندان رجال؛ حدیث یوم الدار به خاطر این که از طرق متعدد نقل شده، برخی از این طریق‌ها برخی دیگر را تقویت می‌کند و ضعف برخی از راویان آن زیانی به اعتبار این حدیث نمی‌زند.

به برخی از مهمترین این طرق اشاره می شود: طریق اول را احمد بن حنبل در فضائل الصحابة و نیز بزّار در مسندش و نیز ضیاء الدین المقدسی در الآحادیث المختاره خود این گونه ذکر می کنند: «حَدَّثَنَا أَسْوَدُ بْنُ عَامِرٍ حَدَّثَنَا شَرِیکٌ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنِ الْمِنْهَالِ عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَسَدِیِّ عَنْ عَلِیٍّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ».

طریق دوم را نیز نسایی و احمد بن حنبل و طبری در تاریخش این گونه بیان می کنند « حدثنی عفان بن مسلم عن أبو عوانة عن عثمان بن المغیرة عن أبی صادق عن ربیعة بن ناجد».

طریق سوم را نیز احمد بن حنبل در مسندش و نیز نسایی در السنن الکبری این گونه نقل می کند : «حَدَّثَنَا عَبْد اللَّهِ حَدَّثَنَا یَحْیَى بْنُ حَمَّادٍ حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَةَ حَدَّثَنَا أَبُو بَلْجٍ حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ مَیْمُونٍ».

طریق چهارم را ابو اسحاق ثعلبی این گونه در تفسیرش الکشف و البیان ذکر می کند : « أخبرنی الحسین بن محمد بن الحسین قال: حدّثنا موسى بن محمد بن علی بن عبد الله قال: حدّثنا الحسن بن علی بن شبیب المعمر قال: حدّثنی عبّاد بن یعقوب قال: حدّثنا علی بن هاشم عن صباح بن یحیى المزنی عن زکریا بن میسرة عن أبی إسحاق عن البراء».

طریق پنجم را ابن عساکر دمشقی این گونه می آورد : «أخبرنا أبو عبد الله محمد بن إبراهیم بن جعفر، أنبأنا أبو الفضل أحمد ابن عبد المنعم بن أحمد بن بندار، أنبأنا أبو الحسن العیقی، أنبأنا أبو الحسن الدارقطنی، أنبانا أحمد بن محمد بن سعید، أنبأنا جعفر بن عبد الله بن جعفر المحدی، أنبأنا عمر بن علی بن عمر بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب عن أبیه عن علی بن الحسین: عن أبی رافع».

علاوه بر این، حدیث یوم الدار با سندهای معتبر و گوناگون که همه راویان آن ثقه هستند؛ نقل شده که ذکر آنها گذشت.

شبهات دلالی

اشکال اول: بر اساس فرازی از سخن پیامبر6 که فرمودند: «فأیکم یؤازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی، و وصی، و خلیفتی فیکم؟» چنین اشکال شده که: صرف پاسخ گفتن به دعوت پیامبر و جاری کردن شهادتین بر زبان و نیز صِرف یاری و کمک رساندن به پیامبر6 موجب دست‌یابی به مقام خلافت و وصایت نمی‌شود؛ زیرا کسانی که به دعوت پیامبر پاسخ مثبت دادند و با جان و مال خود او را یاری رساندند کم نیستند، حتی از خود خاندان و خویشان پیامبر6 کسانی مانند: جعفر بن أبی طالب، حمزة بن عبدالمطلب، عقیل بن أبی طالب، و عباس بن عبدالمطلب و أبوطالب، دعوت پیامبر را اجابت نمودند و ایشان را یاری رساندند. آیا می‌شود گفت همه این افراد به مجرد اسلام آوردن و یاری کردن پیامبر6 جانشین و وصی او به شمار می‌آیند؟

علاوه بر این که این اشکال باقی است که اگر همه چهل نفر یا گروهی از آنها به دعوت پیامبر6 پاسخ مثبت می‌دادند و به او می‌گرویدند آیا معقول بود که همه آنها خلیفه و جانشین پیامبر6 باشند؟! (ابن تیمیه، 1406، 4: 130) این در حالی است که علی% در زمان حادثه «یوم الدار» کوچک بود و هیچ گونه دفاع و یاری رسانی به پیامبر از طرف او در تاریخ ثبت نشده مگر آن شبی که در بستر پیامبر6 آرمید تا با جانفشانی خود از پیامبر اسلام6 دفاع نماید (همان).

پاسخ:

در پاسخ به اشکال مذکور باید گفت: پیامبر اکرم6 خلافت و وصایت بعد از خود را صرفاً متوقف و منوط به شهادت زبانی و یاری و کمک اجمالی ننمودند، بلکه کلام ایشان اطلاق و فراگیری دارد، ایشان فرمودند: هر کسی من را در همه شرایط و احوال یاری نماید جانشین من خواهد بود، یعنی یک یاری و نصرت تامّ و تمام و مطلق بدون هیچ استثنائی.

این گونه یاری مطلق و بی‌قید و شرط و در همه حالات تنها از کسی سر می‌زند که بهره‌مند از درجات برتر کمال و جهاد و از خودگذشتگی و شناخت و ایمان باشد، و حوادث رویدادهای تاریخ صدر اسلام بیانگر آن است که تنها و تنها امیرالمؤمنین علی% دارای این ویژگی‌ها و از خودگذشتگی‌ها بود.

نکته مهم دیگر آن که حادثه انذار در شرایط و موقعیتی رخ داد که پیامبر6 نیاز شدید به یاری و مساعدت داشتند. شرایطی که پیامبر در برابر اکثریت کفر و معاند تنها بوده و دین حق در غربت و تنهایی قرار داشت، و اگر کسی به طور آشکار اظهار اسلام می‌نمود مورد طرد و کینه توزی دشمنان اسلام و سران کفر قرار می‌گرفت، در این شرایط حساس اگر کسی ایمان و وابستگی خود را به پیامبر6 و دین اسلام اعلام می‌نمود بسیار ارزشمند و شایان ستایش می‌بود، نه کسانی که پس از این حادثه و بعد از قوّت نسبی اسلام ایمان آوردند، که البته آنها هم در جایگاه خویش ستودنی هستند.

کسانی چون حمزه، جعفر و عبیدة بن الحارث و دیگران که نامشان برده شد در روز حادثه سکوت کردند و پیامبر6 را در برابر خاندان و خویشان نزدیکش یاری نرساندند، با این که پیامبر نیاز شدیدی به نصرت و کمک آنها داشت، و تنها علی% اظهار یاری و کمک‌رسانی کرد، و پیامبر6 هم چون خلوص و قوّت ایمان علی% را دید، ایشان را به اذن خداوند به عنوان جانشین و وصی خود معرفی نمود.

نکته دیگر آن که علی% پیش از هجرت نبی اکرم6 نیز فداکاری‌ها و جانفشانی‌های زیادی برای اعتلای کلمه توحید و نصرت پیامبر6 داشتند، خود حادثه انذار خویشان به خودی خود بهترین گواه و دلیل بر این فداکاری است.

نکته دیگر آن که بر فرض افرادی همچون جعفر، حمزه، ابوطالب، عبیدة بن حارث همگی در حادثه یوم الدار اسلام آورده بودند، ولی آنها به خاطر دلایلی، خود را شایسته مقام خلافت نمی‌دیدند، شاید آنها به خاطر سن زیاد خود و کهولت، امید به زنده بودن پس از وفات پیامبر6 نداشتند و با این که اسلام آوردند خود را مخاطب حقیقی آن سخن پیامبر6 ندانسته و سکوت کردند تا فرد جوان‌تر و شایسته‌تری همچون علی% که واجد تمام شرایط خلافت بودند این مسئولیت را بپذیرند (العاملی، 1426، 3: 194- 195).

برخی از اهل تحقیق نیز پاسخ دیگری به اشکال مذکور داده و گفته‌اند این سخن پیامبر6 که فرمودند: «أیکم یؤازرنی علی هذا الأمر علی أن یکون أخی و وصیّی، و خلیفتی فیکم؟» بیانگر این نیست که نصرت و یاری پیامبر6 علت تامّه و منحصر به فرد خلافت و جانشینی است، و خود پیامبر6 هم‌چنین ادعایی ندارند، اگر چنین باشد سخن پیامبر دیگر مختص به خویشان نزدیک ایشان نخواهد بود؛ بلکه شامل هر کس دیگری خواهد شد. لکن آنچه از آیه انذار فهمیده می‌شود آن است که خداوند به پیامبر خود دستور داد تا خویشان نزدیک را انذار دهد، زیرا خویشاوندان ایشان شایسته‌تر از دیگران برای یاری رساندن و کمک به پیامبر هستند، پس این جایگاه ویژه، مختص خویشاوندان نزدیک پیامبر6 است. و پیامبر6 با شناختی که از ویژگی های اخلاقی و اعتقادی خویشان خود داشت از اول می‌دانست که غیر از علی% کس دیگری او را یاری نمی‌کند. از این رو خواست تا امامت ایشان را با دلیل تثبیت کند، و با فرض این که اجابت کنندگان به درخواست پیامبر متعدد می‌بودند، پیامبر6 شایسته‌ترین و لایق‌ترین افراد برای این مسئولیت را از میان آنها انتخاب می‌کرد (مظفر، 1426، 2: 364-365).

 برخی بر این باورند که خطاب پیامبر6 که فرمودند: «أیکم یؤازرنی علی أن یکون أخی و وصیی و خلیفتی فیکم» بر اساس واحد علی البدل می‌باشد؛ یعنی کدام یک از شما – که تنها یک نفر می‌باشد نه بیشتر – من را یاری می‌کند.

اشکال دوم: نهایت چیزی که حدیث یوم الدار بر آن دلالت دارد آن است که علی% جانشین پیامبر6 در میان خانواده ایشان است، نه اینکه او خلیفه پیامبر6 در میان امّتش باشد. در نقلی پیامبر6 فرمودند: «من یؤاخینی و یؤازرنی و یکون ولیی و وصیی بعدی و خلیفتی فی أهلی و یقضی دینی»، در این نقل تعبیر شده به «و خلفتی فی أهلی». در نقل دیگر آمده که پیامبر6 فرمودند: «من یضمن عنّی دینی و مواعیدی و یکون معی فی الجنه و یکون خلیفتی فی أهلی».

پاسخ: این اشکال از چند جهت نادرست و باطل است:

الف) هر کس که معتقد به جانشینی و خلافت علی% در میان خانواده و خاندان پیامبر6 است، معتقد به خلافت عامّة و فراگیر و مطلق علی% بر همه امّت نیز می‌باشد؛ و هر کس خلافت عامه و مطلق ایشان را نفی و رد نموده، خلافت خاصه و جانشینی ایشان در بین خانواده پیامبر6 را نیز ردّ و نفی کرده است و هیچ کس از امت قائل به تفصیل نیست (شرف الدین، 1423، 211).

ب) اگر منظور پیامبر6 خلافت و جانشینی امام علی% در میان خانواده و خاندان ایشان باشد، مستلزم اجتماع دو خلیفه عامّ و خاصّ در یک زمان می‌باشد، و هیچ کس از بزرگان چنین نظری ندارد. به بیان دیگر، اگر پیامبر6 امام و پیشوا و خلیفه همه مسلمانان است، خلیفه و پیشوای خاندان خویش هم می‌باشد، از این رو معنی ندارد در یک زمان دو خلیفه بر مردم سرپرستی و پیشوایی داشته باشند، یکی پیامبر6 و یکی علی% (ابن عساکر، 1417، 42: 48).

ج) در تحلیل دیگر می‌توان گفت که سخن پیامبر6 یک جمله شرطیه است که دربردارنده یک شرط و یک جزای شرط می‌باشد، و به تعبیر منطقی، متشکل از یک مقدّم و یک تالی است. شرط یا مقدّم عبارت است از: «من یؤاخینی و یؤازرنی علی هذا الأمر» یعنی «چه کسی من را در این امر یاری و پشتیبانی می‌کند؟»، و جزای شرط یا تالی عبارت است از: «یکون ولیی و وصیی بعدی و خلیفتی فی أهلی و یقضی دینی». با توجه به این شرط و جزاء، پیامبر6 از جمع حاضر دعوت نمودند ایشان را در امر رسالت و انذار یاری رسانند، جواب شرط نیز به قرینه سیاق و به قرینه شرط و جزاء نیز ناظر به خلافت و جانشینی در امر رسالت و انذار است. گویی پیامبر6 فرمودند: چه کسی من را در رسالت و انذار یاری می‌رساند تا جانشین من در امر رسالت و انذار باشد.

اگر این شرط و مشروط در یک سیاق بیان شده و ناظر به یکدیگر است پس این نتیجه بدست می‌آید که خلافت و جانشینی در مقام رسالت چیزی جز ولایت و سرپرستی و فرمانروایی نیست، و این دو در حقیقت دو وجه از یک حقیقت واحد است.

شاهد بر این مدّعا، ذیل روایت مذکور است که فرزندان عبدالمطلب با خنده‌ای تمسخرآمیز رو به ابوطالب نمودند و به ایشان گفتند: «أطع ابنک فقد أُمّر علیک» یعنی: از فرزندت اطاعت محض و مطلق داشته باش زیرا او بر تو امیر و فرمانروا شده است.

نکته دیگر آن که سرپرستی و خلافت در میان خانواده پیامبر6 مستلزم امامت و رهبری بر همه امّت است؛ زیرا جایز نیست که هر طایفه و گروهی برای خود امام و رهبری جداگانه داشته باشند، نمی‌شود بر خاندان و اهل پیامبر6 کسی رهبری کند و بر سایر مردم یا قبایل دیگر کسانی دیگر، چنان که عمر بن الخطاب در سقیفه در پاسخ به سخن انصار که می‌گفتند: «منّا امیر و منکم امیر» «یک امیر و رهبر از ما و یک امیر و رهبر از شما»، چنین گفت: «دو شمشیر در یک غلاف جای نشوند» کنایه از این که نمی‌شود بر یک جامعه دو حاکم و دو سرپرست حکومت کنند.

اما این که چرا پیامبر6 خلافت و جانشینی را نسبت به اهل و خاندان خود اختصاص داد و فرمود: «و خلیفتی فی أهلی» باید گفت که پیامبر6 در آن مقطع از زمان مأمور به انذار نزدیک‌ترین خویشاوندان خود بودند، لذا به آنها خطاب نمود و فرمودند: «من یؤاخینی و یؤازرنی علی هذا الأمر، و یکون ولیی و وصیی بعدی و خلیفتی فی أهلی». از سوی دیگر کسی که جانشین پیامبر6 در میان اهل ایشان باشد، به طریق اولی شایستگی خلافت و امامت بر همه امّت را دارد؛ زیرا خاندان پیامبر خاندان نبوّت و رسالتند و ولایت و سرپرستی آنها مهمتر از سرپرستی بر سایر مردم است، از این رو اگر کسی لیاقت سرپرستی خاندان نبوّت را دارد به طریق اولی شایستگی سرپرستی سایر مردم را هم دارد (موسوی بهبهانی، 1418، 132)؛ هرچه خودِ عبارت «وصیی بعدی» بهترین دلیل بر خلافت و جانشینی بعد از پیامبر6 است؛ زیرا این وصایت، مطلق است و شامل وصایت علی% در همه شؤون و وظایف فردی و اجتماعی پیامبر6 می‌شود. به بیان دیگر، این وصایت مقید و منحصر به وصایت در میان خانواده پیامبر6 نیست، بلکه امام علی% وصی و جانشین پیامبر6 است؛ چه در میان خانواده ایشان و چه در میان امت اسلامی.

اشکال سوم: اشکال دیگری که ابن تیمیه به دلالت حدیث یوم الدار وارد می‌کند آنست که «حمزه» و «جعفر» و «عبیده بن الحارث» نیز به همان دعوتی که امام علی% اجابت نمود، پاسخ مثبت دادند و به پیامبر ایمان آوردند و ایشان را یاری کردند، بلکه حضرت حمزه پیش از آنکه تعداد مسلمانان به چهل نفر برسد اسلام آورد (ابن تیمیه، 1406، 4: 83).

پاسخ: در پاسخ به اشکال مذکور بایستی زمان اسلام آوردن افراد مذکور به لحاظ تاریخی بررسی شود که آیا پیش از حادثه یوم الدار و انذار خویشان نزدیک پیامبر6 بوده یا بعد از آن؟

در مورد حضرت حمزه باید گفت که سیره‌نگاران سبب اسلام آوردن ایشان را این‌گونه ذکر کرده‌اند که ابوجهل در کنار کوه صفا به پیامبر6 اعتراض کرد و ایشان را به خاطر دینش و رسالتی که بر دوش گرفته مورد آزار و دشنام قرار داد. حضرت حمزه تا این برخورد توهین‌آمیز ابوجهل را شنید نزد ابوجهل رفت و با کمان خود بر سر ابوجهل زد و بیان نمود که بر من آشکار است که خدایی جز خدای یکتا نیست و پیامبر6 فرستاده خداوند است. و این بود سبب اسلام آوردن حضرت حمزه سلام الله علیه (ابن اسحاق، 1398، 171؛ ابن کثیر، 1420، 1: 460). و آزار و اذیت و توهین ابوجهل نسبت به پیامبر6 پس از اظهار دعوت و بعد از علنی کردن رسالت خویش بوده است؛ یعنی حادثه اهانت به پیامبر6 بعد از حادثه یوم الدار اتفاق افتاده است.

بنابراین حضرت حمزه پس از حادثه یوم الدار اسلام آورده‌اند؛ از این رو ابن اسحاق در ضمن بیان سبب اسلام آوردن حمزه تصریح می‌کند که: «و کان حمزه یومئذ مشرکاً علی دین قومه»؛ همچنین شبلنجی تصریح می‌کند حضرت حمزه سال ششم بعثت پیامبر6 اسلام آوردند (شبلنجی، 1384، 1: 61). علاوه بر این که تا زمانی که حضرت ابوطالب% زنده بودند، قریش پیامبر6 را مورد آزار و اذیت قرار نداد، و حضرت ابوطالب نیز بعد از حادثه یوم الدار از دنیا رفتند.

اما نسبت به جعفر بن ابی طالب و عبیدة بن الحارث دلیل معتبر و متقنی بر مسلمان بودن آنها در روز حادثه یوم الدار وجود ندارد (همان: 27: 22- 23).

شبهاتی دیگر

1. اشکال دیگری که ابن تیمیه و برخی از پیروانش بر حدیث «یوم الدار» وارد می‌کنند، این است که طبق حدیث مذکور چهل نفر از فرزندان عبدالمطلب در آن مجلس حضور داشتند؛ در حالی که بررسی‌های تاریخی نشانگر آن است که هنگام نزول آیه انذار تعداد فرزندان عبدالمطلب اساساً به چهل نفر نمی‌رسیده است. و این خود گواهی بر نادرست بودن حدیث یوم الدار است (ابن تیمیه، 1406، 4: 129).

پاسخ: نسب‌شناسان تعداد فرزندان عبدالمطلب را هجده نفر می‌دانند، دوازده پسر به نام ‌های: حارث، زبیر، حجل، ضرار، مقوّم، أبولهب، عباس، حمزه، ابوطالب، عبدالله، غیداق، قثم (بلاذری، 1417، 1: 96 و 97؛ ابن سعد، 1405، 1: 92). و عبدالمطلب شش دختر داشت به نام‌ های عاتکه، أمیمة، أم حکیم، برّة، صفیه، أروی (طبری، 1415، 250؛ ابن سعد، 1405، ج1: 92).

فرزندان عبدالمطلب نیز خود دارای فرزندانی بودند که نسب شناسان نام‌های آنها را در کتاب‌های خود ثبت نموده‌اند: زبیر بن عبدالمطلب چهار فرزند داشت به نام‌های طاهر، حجل، قرّة، عبدالله (ابن حزم، 1403، 17). و مقوّم بن عبدالمطلب دو فرزند داشت به نام‌های بکر و عبدالله (همان). حمزة بن عبدالمطلب سه پسر به نام‌های عمارة، یعلی، عامر، و یک دختر داشت که به ازدواج سلمة بن أبی سلمة درآمد (همان). در مجموع چهار فرزند برای حمزه در تاریخ ذکر شده است. عباس بن عبدالمطلب نیز ده پسر به نام‌های: فضل، عبدالله، عبیدالله، قثم، معبد، عبدالرحمن، تمّام، کثیر، حارث، عون (همان: 18؛ طبری، 1415، 249)، و چهار دختر به نام‌های: أمّ حبیبه، صفیة، أمینة، أمّ کلثوم (طبری،1415، 240 و241) داشت، که مجموع فرزندان عباس سیزده نفر بوده‌اند.

ابوطالب بن عبدالمطلب چهار پسر به نام‌های: جعفر، علی7، عقیل، طالب (ابن حزم، 1403، 37)، و دو دختر به نام‌های أمّ هانی، جمانة (طبری، 1415، 223- 224، ابن حزم، 1403، 37) داشت.

أبولهب بن عبدالمطلب سه پسر به نام‌های عتبة، معتّب، عتیبة، و یک دختر به نام «درّة» داشت (ابن حزم، 1403، 72؛ طبری، 1415، 248). حارث بن عبدالمطلب نیز شش پسر به نام‌های: أبوسفیان، نوفل، ربیعة، عبدشمس، أمیة، أبرص (ابن حزم، 1403، 70)، و یک دختر به نام أروی (طبری، 1415، 241) داشت.

دو نفر از فرزندان عبدالمطلب یعنی مقوّم و حجل، گرچه در تاریخ به طور دقیق نام فرزندانشان ذکر نشده ولی ابن سعد در الطبقات الکبری تصریح می‌کند که آن دو نیز فرزندانی داشتند که از دنیا رفته‌اند (ابن سعد، 1405، 94).

دختران عبدالمطلب که در واقع عمه‌های پیامبر محسوب می‌شوند نیز فرزندانی داشتند که در تاریخ نام‌های آنها ثبت شده است و ما به تناسب، نام پسران آنها را در اینجا ذکر می‌کنیم: أم‌حکیم یک پسر داشت به نام عامر، عاتکه دو پسر داشت به نام‌های عبدالله و زهیر، برّة یک پسر داشت به نام أباسلمة بن عبدالأسد، أمیمة سه پسر داشت به نام‌های عبدالله، عبیدالله، أبا أحمد؛ أروی یک پسر داشت به نام طلیب، صفیه سه پسر داشت به نام زبیر، سائب و عبدالکعبه (طبری، 1415، 250- 252).

از آنچه ذکر شد به این نتیجه می‌رسیم که تعداد پسرعموهای پیامبر سی و دو نفر، و تعداد پسرعمه‌های ایشان یازده نفر بوده است که مجموعاً چهل و سه نفر هستند. اگر چهار نفر عموهای پیامبر6 را به این تعداد اضافه کنیم، چهل و هفت نفر می‌شوند.

با این توضیح، بر فرض که چهار عموی پیامبر6 یعنی حارث، زبیر، مقوّم، قثم پیش از بعثت پیامبر6 از دنیا رفته باشند، پسران آنها در زمان حادثه یوم الدار، پیامبر اسلام6 را درک کرده و در آن مجلس حضور داشتند و عنوان «بنی عبدالمطلب» بر فرزندان آنها صدق می‌کند. بر فرض که تنها چهار عموی پیامبر6 یعنی حمزه و عباس، ابوطالب و ابولهب در زمان حادثه یوم الدار زنده بودند و سایر عموهای پیامبر6 از دنیا رفته بودند، باز هم عدد شرکت کنندگان در مجلس یوم الدار بیش از چهل نفر خواهد رسید، زیرا سی و دو نفر تعداد پسرعموهای پیامبر است و یازده نفر تعداد پسرعمه‌های ایشان، که اگر به چهار عموی ایشان اضافه گردد می‌شود چهل و هفت نفر.

نکته شایان توجه آن که نقل‌های گوناگونی از تعداد شرکت‌کنندگان در حادثه یوم الدار وجود دارد، در برخی از نقل‌های معتبر تعداد شرکت‌کنندگان سی نفر ذکر شده است (احمد، 1416، 1: 236). همچنین در نقل‌های صحیح دیگر بیان شده که پیامبر6 «بنی‌هاشم» را فراخواندند و آنها را مورد انذار قرار دادند (بزّار، 1409، 2: 105؛ ابن کثیر، 1420، 1: 459)، و چنان که روشن است «بنی‌هاشم» أعمّ از «بنی عبدالمطلب» می‌باشد و در بردارنده افراد بیشتری است.

2. اشکال دیگری که از سوی ابن تیمیه مطرح شده مربوط به این فراز از حدیث است که: «إنّ الرجل منهم لیأکل الجذعة و یشرب الفرق من اللّبن». واژه پژوهان به ماده شتری که چهار سال را تمام کرده و وارد پنج سالگی می‌شود «جذعة» گویند. همچنین به گوسفند یک ساله «جذع» گفته می‌شود (ابن منظور، 1408، 2: 219). «الفرق» یا «الفَرَق» در لغت به پیمانه بزرگی گفته می‌شود که گنجایش آن شانزده رطل یا سه صاع باشد که تقریباً معادل نُه کیلوگرم می‌باشد (همان، 10: 248). در برخی از نقل‌های حدیث یوم الدار آمده که هر نفری از شرکت‌کنندگان به اندازه یک گوسفند یک ساله و سه صاع شیر مصرف نمود. ابن تیمیه این امر را غیر عادی، و نشانه ساختگی بودن حدیث دانسته است. (ابن تیمیه، 1406، ج4: 130)

پاسخ: در پاسخ به این پرسش باید گفت دانشمندان بزرگ اهل سنت در کتاب‌های خود بابی را گشوده‌اند تحت عنوان «معجزه پیامبر6 در مورد طعام و برکت آن» (هیثمی، 1408، 8: 302)، یا «ظهور نشانه‌ها و معجزات پیامبر6 که با غذای اندکی جمع زیادی را اطعام نمود» (خرکوشی، 1424، 3: 437). حافظ عبدالملک خرکوشی نیشابوری از بزرگان قرن پنجم در کتاب خویش «شرف المصطفی6»، همچنین حافظ نورالدین هیثمی در ذیل باب معجزات پیامبر6 درباره غذا و برکت یافتن آن، حدیث یوم الدار را نمونه‌ای از معجزات پیامبر6 می‌شمارد (هیثمی، 1408، 8: 302). این دو دانشمند اهل سنت حادثه یوم الدار و نیز حوادث متعدد دیگری را در کتاب‌های خود ذکر می‌کنند که نشانگر معجزات پیامبر6 در مورد برکت یافتن غذا است.

از سوی دیگر می‌توان گفت چنین توصیفی از خوردن این افراد، شاید مبالغه‌ای از سوی راوی حدیث برای عظمت اعجاز پیامبر6 در اطعام این جمع زیاد با غذایی اندک باشد و این ضرری به صحّت اصل قضیه‌ای که به صورت مستفیض نقل شده، نمی‌زند.

نتیجه گیری

حدیث یوم الدار به عنوان نخستین سند ولایت و خلافت امیر مومنان علی% دارای ویژگی خاصی است؛ زیرا در این حدیث موثق و متواتر برای نخستین بار میان نبوت و ولایت پیوند برقرار شده و امام علی% به عنوان برادر، وصی، و جانشین پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مطرح شده اند. ابن تیمیه در کتاب منهاج السنة این حدیث را از نظر سند و دلالت مورد هجوم قرار داده و آن را رد می‌کند. این در حالی است که حدیث یوم الدار با طرق مختلف و سند های متعدد نقل شده است. عمده اشکالات ابن تیمیه، مربوط به نقل طبری است که در سند آن عبد الغفار بن القاسم ابو مریم کوفی آمده است. در این نوشتار ثابت گردید که عبد الغفار بن القاسم تنها به دلیل تشیعش و این که طعن در عثمان نموده، مورد جرح قرار گرفته است. اما سند ها و طرق دیگری برای حدیث یوم الدار وجود دارد، مانند سندی که طبری در تهذیب الآثار خود آن را صحیح می‌داند: «حَدَّثَنَا أَسْوَدُ بْنُ عَامِرٍ حَدَّثَنَا شَرِیکٌ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنِ الْمِنْهَالِ عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَسَدِی عَنْ عَلِی رَضِی اللَّهُ ». طبری پس از نقل حدیث می‌گوید: «وهذا خبرٌعندنا صحیحٌ سندُه» (طبری، 1387، 3: 61).

همچنین احمد بن حنبل به طریق صحیحی حدیث یوم الدار را این گونه نقل می‌کند: «حدثنی عفان بن مسلم عن أبو عوانة عن عثمان بن المغیرة عن أبی صادق عن ربیعة بن ناجد» (احمد بن حنبل، 1416، 1: 257).

از نظر دلالی نیز ابن تیمیه پنج اشکال به دلالت و مضمون این حدیث وارد نمود که به تفصیل پاسخ داده شد.


 

 

فهرست منابع

 

  1. ابن أبی الحدید، 1387ه،  شرح نهج‌البلاغه، تحقیق محمد أبوالفضل ابراهیم، دارإحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ دوم.
  2. ابن تیمیه الدمشقی، احمد بن عبد الحلیم، 1406ه، منهاج السّنة النبویة، تحقیق محمد رشاد سالم، چاپ اول.
  3. ابن تیمیه الدمشقی، احمد بن عبد الحلیم، 1980م، مقدمة فی أصول التفسیر، دار مکتبة الحیاة، بیروت.
  4. ابن حنبل، احمد،1416ه، المسند، تحقیق احمد محمّد شاکر، دارالحدیث قاهرة، چاپ اول.
  5. إبن سعد،1405ه، الطبقات الکبری، دار بیروت، بیروت.
  6. ابن عساکر، ابوالقاسم علی بن الحسن ابن هبة الله بن عبدالله الشافعی، 1417ه، تاریخ مدینة دمشق، تحقیق علی شیری دارالفکر، بیروت، چاپ اول.
  7. ابن منظور، 1408ه، لسان العرب، داراحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول.
  8. أبو اسحاق ثعلبی،1422ه،  الکشف و البیان، تحقیق ابو محمد بن عاشور، دارإحیاء التراث العربی، بیروت، چاپ اول.
  9. ابوالعبّاس احمد بن محمّد الطبری،1415ه، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، تحقیق اکرم البوشی، مکتبة الصحابة، جدّة، شرقیه.
  10. ابوالفداء اسماعیل ابن کثیر الدمشقی،1420ه،  السیرة النبویة، تحقیق محمّد المعتصم باالله البغدادی، دارالکتاب العربی، بیروت، چاپ دوم.
  11. ابوالفداء اسماعیل بن کثیر الدمشقی، 1407ه، تفسیر القرآن العظیم، دار المعرفة، بیروت، چاپ دوم.
  12. آندلسی، ابن حرم، 1403، جَمهرة أنساب العرب، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول.
  13. البلاذری، احمد بن یحیی بن جابر، 1417ه، أنساب الأشراف، تحقیق سهیل زکّار، دار الفکر، بیروت، چاپ اول.
  14. البهبهانی، سید علی، 1418ه، مصباح الهدایة فی إثبات الولایة، زیر نظر رضا استادی، مدرسة دارالعلم، قم، چاپ چهارم.
  15. الجرجانی، ابو احمد عبدالله ابن عدی، 1409ه، الکامل فی ضعفاء الرجال، تحقیق سهیل زکّار، دارالفکر، چاپ سوم، بیروت.
  16. حاکم نیشابوری، ابوعبدالله، 1421ه، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق محمود مطرجی، دارالفکر، بیروت، چاپ اول.
  17. ذهبی، شمس الدین محمد بن احمد،  1382ه، میزان الأعتدال فی نقد الرّجال، تحقیق علی محمد الجباوی، دارالمعرفة، بیروت، چاپ اول.
  18. ذهبی، شمس‌الدین محمد بن احمد، 1402ه، سیر أعلام النّبلاء، تحقیق شعیب الأرنؤوط موسسة الرسالة، چاپ دوم، بیروت.
  19. سیوطی، جلال‌الدین، بی‎تا، الخصائص الکبری، دارالکتاب العربی، بیروت.
  20. شمس الدین ذهبی، 1419ه، تذکرة الحفّاظ، تحقیق زکریا عمیرات، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول.
  21. شهاب الدین ابن حجر العسقلانی،1415ه، تهذیب التهذیب، تحقیق مصطفی عبدالقادر عطا، دار الکتب العملمیة، بیروت، چاپ اول.
  22. شهاب‌الدین احمد بن محمدبن عمر الخفاجی المصری،1421ه، نسیم الرّیاض، تحقیق محمد عبدالقادر عطا، دار اکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول.
  23.  الشیبانی ابن الأثیر، عزّالدین أبی الحسن، 1422ه، الکامل فی التاریخ، تحقیق خلیل مأمون شیحا، دار المعرفة، بیروت، چاپ اول.
  24. الطبری، ابوجعفر محمد بن جریر، 1387ه، تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، روائع التراث العربی، بیروت.
  25. الطبری، ابوجعفر محمد بن جریر،1402ه، تهذیب الآثار، تحقیق محمود محمد الشاکر، مطبعة المدنی قاهرة.
  26. الطحاوی، ابوجعفر، 1414 ه، شرح معانی الآثار، تحقیق محمد زهری النّجار، عالم الکتب، بیروت، چاپ اول.
  27. العاملی، جعفر مرتضی، 1426ه، الصّحیح من سیرة النبّی الأعظم6، دارالحدیث، قم، چاپ اول.
  28. العاملی، سید جعفر مرتضی،1430ه، الصحیح من سیرة الامام علی% ولاء المنتظر، قم، چاپ اول.
  29. عبدالحسین شرف الدین الموسوی، 1423ه، المراجعات، تحقیق حسین الرّاضی، مؤسسة دارالکتاب الأسلامی، قم، چاپ دوم.
  30. عبدالکریم السّمعانی، 1408ه، الأنساب، تحقیق عبدالله عمر البارودی، مؤسسة الکتب الثقافیة، بیروت، چاپ اول.
  31. العتکی البزّار، ابوبکر احمد بن عمرو بن عبدالخالق، 1409ه، البحر الزّخّار، تحقیق محفوظ الرحمن زین ‌الله، مکتبة العلوم و الحِکم، المدینة المنورة، چاپ اول.
  32. عسقلانی، ابن حجر، 1406ه، لسان المیزان، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، چاپ سوم.
  33. عسقلانی، ابن حجر، 1415ه، تهذیب التهذیب، تحقیق مصطفی عبد القادر عطا، بیروت، دار الکتب العلمیة، چاپ اول.
  34. العسقلانی، احمد بن علی بن حجر، 1415ه، الأصابة فی تمییز الصحابة، تحقیق عادل احمد عبدالموجود، دارالکتب العلمیة، بیروت،‌چاپ اول.
  35. العسقلانی، احمد بن علی بن حجر،1418ه، هَدی الساری، مقدّمة فتح الباری، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ دوم.
  36. العسقلانی، احمد بن علی بن محمد بن حجر، 1416ه، تعجیل المنفعة، تحقیق إکرام الله إمداد الحق، دار البشائر الأسلامیة، بیروت، چاپ اول.
  37. العقیلی، أبوجعفر، کتاب الضّعفاء الکبیر، تحقیق دکتر عبدالمعطی أمین قلعجی، دار الکتب العلمیه، بیروت، چاپ اول.
  38. عماد‌الدین اسماعیل أبی الفداء،1417ه، المختصر فی أخبار البشر تاریخ أبی الفداء، دارالکتب العلمیة، بیروت.
  39. العینی، بدرالدین،  بی‎تا، عمدة القاری شرح صحیح النجاری، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
  40. کوشّی النیشابوری، ابوسعید عبدالملک الخر، 1424ه، شرف المصطفی، تحقیق ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن القشیری، دار البشائر الأسلامیة، مکّة المکرّمة، چاپ اول.
  41. محمد بن اسحاق بن یسار، 1398ه، سیرة ابن اسحاق، تحقیق سهیل زکّار، دارالفکر، چاپ اول.
  42. محمد حسن المظفّر،  1426ه، دلائل الصّدق لنهج الحقّ، موسسة آل البیت(، لاحیاء التراث، قم، چاپ اول.
  43. محمد ناصر الدین الألبانی، 1405ه،  إرواء الغلیل فی تخریج أحادیث منار السبیل، المکتب الأسلامی، بیروت، چاپ دوم.
  44. محمد ناصر الدین الألبانی، 1415ه،  سلسلة الأحادیث الصحیحة، مکتبة المعارف للنّشر و التوزیع، ریاض، چاپ جدید.
  45. المزّی، جمال‌الدین یوسف،1414،  تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، تحقیق سهیل زکّار، دارالفکر، بیروت.
  46. مومن بن حسین مومن الشبلنجی، 1384ش، نور الأبصار فی مناقب آل النّبی المختار، تحقیق سامی الغریری، ذوی القربی، قم، چاپ اول.
  47. المیلانی، سید علی الحسینی، 1385ش، تشیید المراجعات و تفنید المکابرات، مرکز الحقائق الأسلامیه، قم، چاپ چهارم.
  48. نورالدین علی بن أبی بکر الهیثمی، 1408ه، مجمع الزوائد و منبح الفوائد، دارالکتب العلمیة، بیروت.
  49. الهندی، علاءالدین المتّقی بن حسام، 1409ه، کنزالعمّال فی سنین الأقوال و الأفعال، مؤسسة الرسالة، بیروت.
  50. یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبد البرّ القرطبی، 1415ه، الأستیعاب فی معرفة الأصحاب، تحقیق علی محمود معوض، دارالکتب العلمیة، بیروت، چاپ اول.

 

 



[1]. «فإنّ هذا الحدیث لیس فی شیء من کتب المسلمین التی یستفیدون منها علم النقل؛ لا فی الصحاح و لا فی المسانید و السنن و المغازی و التفسیر التی یذکر فیها الإسناد الذی یحتج به» (ابن تیمیه، 1406، 7 : 298).